«خدایان هیچوقت نمیذارن که هم مشهور باشی و هم شاد. یه راز رو بهت میگم.»
از اینکه اینگونه سخن میگفت بسیار خوشم میآمد. «بگو.»
«قراره من اولین قهرمان خوشبخت و شاد باشم.» دست مرا در دستش نگه داشت. «قسم بخور.»
«من چرا قسم بخورم؟»
«چون تو دلیل این تصمیمم هستی. قسم بخور.»
به او گفتم: «قسم میخورم.» مدهوش رنگ سرخ گونهها و شعلهٔ سرکش چشمانش شدم.
او نیز تکرار کرد: «منم قسم میخورم.»