جملات زیبا از متن کتاب نغمه آشیل | طاقچه
تصویر جلد کتاب نغمه آشیلsubscriptionAvailable

کتاب نغمه آشیل

نوع کتاب
۴.۵ امتیاز(از ۳۱ رأی)
پدیدآورندگان: 
مدلین میلر ، نوید عاشوری

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
willow
۱۳
هنگامی‌که لبخند می‌زد، گوشه چشمانش همانند برگی که به آتش کشیده شده باشد چین می‌خورد و جمع می‌شد. خود او نیز همانند آتش بود. هنگامی‌که به اطراف می‌نگریست چشمانش می‌درخشید، حتی هنگامی‌که با موهای ژولیده بیدار می‌شد و هنوز چشمانش گیج خواب بود نیز سیمایش دل‌فریب بود.
sana
۱۲
می‌تونی یه نیزه رو به‌جای چوب دستیت استفاده کنی؛ اما بازم تغییری در ماهیتش ایجاد نمی‌کنه.»
willow
۱۲
«قراره من اولین قهرمان خوشبخت و شاد باشم.» دست مرا در دستش نگه داشت. «قسم بخور.» «من چرا قسم بخورم؟» «چون تو دلیل این تصمیمم هستی. قسم بخور.» به او گفتم: «قسم می‌خورم.»
Feri
۱۲
شنیده بودم مردمانی که نزدیک آبشار ساکن هستند بعد از مدتی دیگر صدای آب به گوششان نمی‌خورد، من نیز یاد گرفتم که در کنار هجمه‌های شوم سرنوشت به زندگی‌ام برسم.
Alexa
۱۱
جداسازی ملت‌ها از احمقانه‌ترین ابداعات انسان‌های فانی است.
willow
۹
تنها با اندیشیدن به مرگش به من نیز احساس مُردن دست می‌داد، گویی در آسمانی تیره‌وتار سقوط می‌کردم.
willow
۹
به‌قدری غم و اندوهم زیاد بود که هر آن ممکن بود پوستم را بشکافد و بیرون بریزد.
Alexa
۹
شاید این اعمال برای خدایان فضیلت به‌حساب بیاد؛ اما چطور می‌شه که جون کسی رو گرفتن مایه افتخار باشه؟
raha.6r
۹
شاید اندوه اصلی این باشه که وقتی عزیزت دنیا رو ترک می‌کنه تو هنوز زنده مونده باشی.
willow
۸
او منظورش را همان‌طور که بود بیان می‌کرد؛ اما اگر کسی واضح سخن نمی‌گفت گیج می‌شد. بعضی‌ها ممکن است این را سادگی بدانند؛ اما آیا بهتر نیست که همیشه اصل مطلب بیان شود؟
marian
۶
آیا واقعاً فکر می‌کرد که او را نخواهم شناخت؟ حتی با کوچک‌ترین نشانه‌ای او را می‌شناختم، حتی در نابینایی کامل نیز بویش را تشخیص می‌دادم، سرانجام آشیل نفسش را بازیافت و استوار ایستاد. او را حتی در مرگ و در پایان دنیا نیز خواهم شناخت.
willow
۴
خفقانی در سینه‌ام حس کردم، مانند فریادی فروخورده بود.
Alexa
۴
«خیانت به دوستان عزت و افتخار نداره.»
aurorablack
۴
دیگر هرگز او را ترک نخواهم کرد. تا هنگامی‌که اجازه دهد، برای همیشه کنارش خواهم ماند.
aurorablack
۴
«خدایان هیچ‌وقت نمی‌ذارن که هم مشهور باشی و هم شاد. یه راز رو بهت می‌گم.» از اینکه این‌گونه سخن می‌گفت بسیار خوشم می‌آمد. «بگو.» «قراره من اولین قهرمان خوشبخت و شاد باشم.» دست مرا در دستش نگه داشت. «قسم بخور.» «من چرا قسم بخورم؟» «چون تو دلیل این تصمیمم هستی. قسم بخور.» به او گفتم: «قسم می‌خورم.» مدهوش رنگ سرخ گونه‌ها و شعلهٔ سرکش چشمانش شدم. او نیز تکرار کرد: «منم قسم می‌خورم.»
aurorablack
۴
شنیده بودم مردمانی که نزدیک آبشار ساکن هستند بعد از مدتی دیگر صدای آب به گوششان نمی‌خورد، من نیز یاد گرفتم که در کنار هجمه‌های شوم سرنوشت به زندگی‌ام برسم.
willow
۳
هیچ خطی بر سیمایش وجود نداشت، نه چروکی و نه نشانی از پژمردگی؛ سیمایش کاملاً با طراوت بود. همانند بهار درخشنده و زرین؛ اما مرگ با تمام رشک‌ورزی‌اش، از نوشیدن خون او دوباره جوان می‌شد.
willow
۳
همین سختی و خطر باعث شد مصمم‌تر شوم
raha.6r
۳
خدایان هیچ‌وقت نمی‌ذارن که هم مشهور باشی و هم شاد.
Avyanna
۳
غرور بخشی از فرهنگمان بود. قهرمانان هرگز تواضع نداشتند.
Feri
۳
آخرین تکهٔ روحم به بدنم چسبیده و چقدر دردناک است.
Alexa
۲
شیل، هیچ قانونی برای عادل بودن خدایان وجود نداره و از همه‌چیز گذشته شاید اندوه اصلی این باشه که وقتی عزیزت دنیا رو ترک می‌کنه تو هنوز زنده مونده باشی.
برنا طرفه نژاد
۲
«یادت نره که اون به‌عنوان یه سلاح جنگی متولد شده، یه قاتل. می‌تونی یه نیزه رو به‌جای چوب دستیت استفاده کنی؛ اما بازم تغییری در ماهیتش ایجاد نمی‌کنه.»
Alexa
۲
اما یه فرد غریبه نیز دوست و برادر شخص دیگه‌اییه.
LiLion
۲
شاید اندوه اصلی این باشه که وقتی عزیزت دنیا رو ترک می‌کنه تو هنوز زنده مونده باشی.
LiLion
۲
جداسازی ملت‌ها از احمقانه‌ترین ابداعات انسان‌های فانی است. «اهمیتی نداره هر کس اهل کجا باشه، ارزشش بیشتر از دیگری نیست.»
aurorablack
۲
اساطیر درون‌مایه خالصی از فرهنگ گذشتگان است که مانند جوهری مشکی بر پهنهٔ سفید تاریخ ناپیدا و ناگفته چکیده است و پس از هزاران سال ذره‌ای هم رنگ و لعابش را از دست نداده و اتفاقاً برعکس، با تجملات و زرق‌وبرق‌های امروزی رنگ و بویی تازه همراه با حماسه‌ای عظیم‌تر و مفهومی آموزنده‌تر به خود گرفته.
aurorablack
۲
امان از درد بی‌پایان دلدادگی و اندوه.
Avyanna
۲
در هر وعده شام حداقل یک‌بار مچم را می‌گرفت و حتی فرصت پیدا نمی‌کردم تا وانمود کنم نسبت به او بی‌تفاوت هستم. آن ثانیه‌ها، آن کسری از ثانیه‌ها که نگاهمان درهم گره می‌خورد، تنها لحظات زندگی‌ام بود که توانستم احساسی را تجربه کنم.
Avyanna
۲
از من پرسید: «همرام می‌آی؟» امان از درد بی‌پایان دلدادگی و اندوه. شاید در زندگی دیگری می‌توانستم دست رد به سینه‌اش بزنم، می‌توانستم موهایم را بدرم و فریاد بزنم و او را وادار کنم به‌تنهایی با پیامدهای انتخابش روبه‌رو شود؛ اما در این زندگی نمی‌توانستم. او به‌سوی تروی بادبان می‌کشید و من نیز تا پیشگاه مرگ دنبالش می‌رفتم. «آره.» زیر لب دوباره تکرار کردم: «آره.»