جملات زیبا از متن کتاب بازی وراثت (کتاب اول) | طاقچه
تصویر جلد کتاب بازی وراثت (کتاب اول)subscriptionAvailable

کتاب بازی وراثت (کتاب اول)

او هیچ چیزی نداشت. آن‌ها همه چیز دارند. بازی را آغاز کنیم.

۳.۸(از ۳۸ امتیاز)
نوع کتاب

قیمت:

۹۷,۰۰۰

تومان

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

«می‌خوام اینجا باشی. مهم نیست چی پیش بیاد.»
Suuu
۱۲
شیطانی که می‌شناسی بهتر از اونیه که نمی‌شناسی.
نیلوفر دریاچه
۱۱
نباید به اطمینان خاطر دادن‌های پسرهای خوش‌قیافه اعتماد کنم.
retrouvaille
۷
بوسیدن او مثل آتش بود. مثل وقتی‌که با لیف خون و کثیفی را از رویم می‌شست، نرم و شیرین نبود. من به نرم و شیرین احتیاجی نداشتم. این دقیقاً همان چیزی بود که به آن احتیاج داشتم.
نادیا
۵
می‌میری اگه درخور سِنت رفتار کنی؟» «ممکنه بمیرم.»
retrouvaille
۵
جیمسون با لحنی ملتمسانه گفت: «باهام به بلک‌وود بیا.» حق با او بود. او تمرکزش بالا بود. «نیازی نیست منو ببوسی. نیازی نیست از من خوشت بیاد، وارث؛ ولی خواهش می‌کنم نذار این‌کارو تنهایی انجام بدم.» لحنش درمانده و از ته دل بود، متفاوت‌تر از همیشه.
𝒶𝒷𝓇𝒶
۴
شیطانی که می‌شناسی بهتر از آنی است که نمی‌شناسی، یا شاید خلافش درست است؟ قدرت فساد می‌آورد. قدرت مطلق، مطلقاً فساد می‌آورد. همهٔ آن درخشندگی‌ها طلا نیستند. هیچی قطعی نیست، جز مرگ و مالیات...
retrouvaille
۳
قدرت فساد می‌آورد. قدرت مطلق، مطلقاً فساد می‌آورد
retrouvaille
۳
شاید بخشیدن پول به کسی که می‌شناسی، یا یه سازمان که داستانش اشک تو چشم‌هات جمع می‌کنه، حس بهتری برات داشته باشه؛ ولی این مغزته که داره گولت می‌زنه. اخلاقی بودن یه عمل تنها و فقط به نتیجه‌اش بستگی داره.
Mehrno0osh
۲
اخلاقی بودن یه عمل تنها و فقط به نتیجه‌اش بستگی داره.
retrouvaille
۲
«اگه متوجه شده باشی شیرینی بلوبری رو برای خودم برداشتم و به تو...» لرزید. «شیرینی‌های لیمویی دادم. عمق نفرت من از تو، شخصاً و اصولاً همینه.»
retrouvaille
۱
قدرت فساد می‌آره. قدرت مطلق، مطلقاً فساد می‌آره.
mahour
۱
زاندر به من گفت: «شبیه کسایی هستی که یه اژدهای رباتی به کارشون می‌آد. بیا.» آن را به دستم داد. پرسیدم: «با این باید چی‌کار کنم؟» «بستگی داره چقدر به ابروهات وابسته باشی.» زاندر یکی از ابروهایی که برایش باقی مانده بود را بالا برد.
retrouvaille
۰
«می‌تونم یه شیرینی بلوبری بردارم؟» مدل اعلام صلح من به این شکل بود. زاندر یک شیرینی لیمویی به من داد. «بیا زیاده‌روی نکنیم.»
retrouvaille
۰
گدا حق انتخاب ندارد.
کاربر ۱۰۳۹۰۸۴۷
۰
ضرورت سرمنشأ اختراعات است.
کاربر ۱۰۳۹۰۸۴۷
۰
آرزوها اسب بودند، محتاجان همه سوارکار بودند.
کاربر ۱۰۳۹۰۸۴۷
۰
«خُب، زندگیت برمی‌گرده به حالت یه هفته پیشت. مگه خیلی بده؟» ناباورانه گفتم: «آره. من تو ماشینم زندگی می‌کردم، مکس. بدون هیچ ضمانتی در آینده.» «واژه کلیدی: زندگی کردن.»
retrouvaille
۰
زمان اندازهٔ ابدیتی کوچک گذشت
کاربر ۱۰۵۸۴۴۱۹
۰
این برای تصادفی بودن زیادی تصادفی بود.
کاربر ۱۰۵۸۴۴۱۹
۰
از او پرسیدم: «به چی نیاز داری؟» «من زندگی قبلیم رو می‌خوام.» ساکت شد، فقط برای دقیقه‌ای. «می‌دونی بدترین قسمتش چیه؟ من نمی‌تونم حتی از دستت عصبانی بشم، چون یکی سعی کرد بهت شلیک کنه.» صدایش بسیار ملایم شد. «و تو بهم نیاز داری.»
zsmirghasmy
۰
بخشی از هر استراتژی مؤثر طولانی‌مدت، این است که بدانی چه زمانی انتظارات رقیبت را برآورده کنی و چه زمانی آن را از بین ببری. گریسون هاثورن از من هیچ انتظاری نداشت. هیچ انتظار خوبی.
کاربر ۹۸۸۲۷۰۱
۰