
کتاب بازی وراثت (کتاب اول)
او هیچ چیزی نداشت. آنها همه چیز دارند. بازی را آغاز کنیم.
انتشارات:
انتشارات آذرباد٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30
Suuu
۱۲
«میخوام اینجا باشی. مهم نیست چی پیش بیاد.»
نیلوفر دریاچه
۱۰
شیطانی که میشناسی بهتر از اونیه که نمیشناسی.
retrouvaille
۷
نباید به اطمینان خاطر دادنهای پسرهای خوشقیافه اعتماد کنم.
نادیا
۵
بوسیدن او مثل آتش بود. مثل وقتیکه با لیف خون و کثیفی را از رویم میشست، نرم و شیرین نبود. من به نرم و شیرین احتیاجی نداشتم. این دقیقاً همان چیزی بود که به آن احتیاج داشتم.
retrouvaille
۴
میمیری اگه درخور سِنت رفتار کنی؟»
«ممکنه بمیرم.»
𝒶𝒷𝓇𝒶
۴
جیمسون با لحنی ملتمسانه گفت: «باهام به بلکوود بیا.» حق با او بود. او تمرکزش بالا بود. «نیازی نیست منو ببوسی. نیازی نیست از من خوشت بیاد، وارث؛ ولی خواهش میکنم نذار اینکارو تنهایی انجام بدم.»
لحنش درمانده و از ته دل بود، متفاوتتر از همیشه.
retrouvaille
۳
شیطانی که میشناسی بهتر از آنی است که نمیشناسی، یا شاید خلافش درست است؟ قدرت فساد میآورد. قدرت مطلق، مطلقاً فساد میآورد. همهٔ آن درخشندگیها طلا نیستند. هیچی قطعی نیست، جز مرگ و مالیات...
retrouvaille
۳
قدرت فساد میآورد. قدرت مطلق، مطلقاً فساد میآورد
Mehrno0osh
۲
شاید بخشیدن پول به کسی که میشناسی، یا یه سازمان که داستانش اشک تو چشمهات جمع میکنه، حس بهتری برات داشته باشه؛ ولی این مغزته که داره گولت میزنه. اخلاقی بودن یه عمل تنها و فقط به نتیجهاش بستگی داره.
retrouvaille
۲
اخلاقی بودن یه عمل تنها و فقط به نتیجهاش بستگی داره.
retrouvaille
۱
«اگه متوجه شده باشی شیرینی بلوبری رو برای خودم برداشتم و به تو...» لرزید. «شیرینیهای لیمویی دادم. عمق نفرت من از تو، شخصاً و اصولاً همینه.»
mahour
۱
قدرت فساد میآره. قدرت مطلق، مطلقاً فساد میآره.
retrouvaille
۰
زاندر به من گفت: «شبیه کسایی هستی که یه اژدهای رباتی به کارشون میآد. بیا.» آن را به دستم داد.
پرسیدم: «با این باید چیکار کنم؟»
«بستگی داره چقدر به ابروهات وابسته باشی.» زاندر یکی از ابروهایی که برایش باقی مانده بود را بالا برد.
retrouvaille
۰
«میتونم یه شیرینی بلوبری بردارم؟» مدل اعلام صلح من به این شکل بود.
زاندر یک شیرینی لیمویی به من داد. «بیا زیادهروی نکنیم.»
کاربر ۱۰۳۹۰۸۴۷
۰
گدا حق انتخاب ندارد.
کاربر ۱۰۳۹۰۸۴۷
۰
ضرورت سرمنشأ اختراعات است.
کاربر ۱۰۳۹۰۸۴۷
۰
آرزوها اسب بودند، محتاجان همه سوارکار بودند.
retrouvaille
۰
«خُب، زندگیت برمیگرده به حالت یه هفته پیشت. مگه خیلی بده؟»
ناباورانه گفتم: «آره. من تو ماشینم زندگی میکردم، مکس. بدون هیچ ضمانتی در آینده.»
«واژه کلیدی: زندگی کردن.»
کاربر ۱۰۵۸۴۴۱۹
۰
زمان اندازهٔ ابدیتی کوچک گذشت
کاربر ۱۰۵۸۴۴۱۹
۰
این برای تصادفی بودن زیادی تصادفی بود.
zsmirghasmy
۰
از او پرسیدم: «به چی نیاز داری؟»
«من زندگی قبلیم رو میخوام.» ساکت شد، فقط برای دقیقهای. «میدونی بدترین قسمتش چیه؟ من نمیتونم حتی از دستت عصبانی بشم، چون یکی سعی کرد بهت شلیک کنه.» صدایش بسیار ملایم شد. «و تو بهم نیاز داری.»
کاربر ۹۸۸۲۷۰۱
۰
بخشی از هر استراتژی مؤثر طولانیمدت، این است که بدانی چه زمانی انتظارات رقیبت را برآورده کنی و چه زمانی آن را از بین ببری. گریسون هاثورن از من هیچ انتظاری نداشت. هیچ انتظار خوبی.