
بریدههایی از کتاب رقیب های ازلی
۴٫۴
(۸۳)
گاهی از اینکه دیگران رو دوست داشته باشم میترسم.
artemis
«نمیخوام یه روز توی هفتادوچهارسالگی از خواب بیدارشم و متوجه بشم که اصلاً زندگی نکردم.»
artemis
دارم به دو روش مختلف عاشقش میشم. رودررو و واژه به واژه.
artemis
فکر میکنم که همه زره تنمون میکنیم. فکر میکنم اونایی که اینکارو نمیکنن احمق هستن و خطر بارها و بارها زخمی شدن با گوشههای تیز دنیا رو به جون میخرن؛ اما چیزی که من از این احمقها یاد گرفتم، اینه که آسیبپذیر بودن، قدرتیه که بیشتر ما ازش وحشت داریم.
artemis
چطور گذاشتی قلبت مغزت رو شکست بده؟
artemis
عاشق واژههایی هستم که مینویسم؛ اما چیزی نمیگذره که متوجه میشم ازشون متنفرم، انگار که من سرنوشتم اینه که همیشه با خودم توی جنگ باشم.
Sophie
خوشحال بودن جرم نیست.
***
artemis
هرکسی که برام اهمیت داره درنهایت ترکم کرده، چه به خاطر مرگ و چه به خاطر اینکه منو نمیخواسته.
artemis
حتی تضمینی وجود نداره که تا امروز بعدازظهر زنده بمونم، چه برسه به فردا. هرلحظه ممکنه بمبی از آسمون بیفته و اون وقت من هیچوقت فرصت گفتن این حرفا رو پیدا نمیکنم.
zahra
میتونم بهت بگم که این دنیا داره تغییر میکنه. روزهای پیشروی ما فقط تیره و تیرهتر میشن... و وقتیکه یه چیز خوب پیدا میکنی؟ باید نگهش داری. نباید خودت رو نگران چیزایی بکنی که درنهایت هیچ اهمیتی ندارن. باید به خاطر اون نور، خطر کنی.
Sophie
از تنها بودن نمیترسم؛ اما خسته شدم از اینکه همیشه رها شدم. از دوباره چیدن زندگیم بعد از رفتن آدمایی که توش بودن خسته شدم
blair🎀🍒
فقدان، سیر دراز و سختی داره... مخصوصاً وقتیکه با احساس گناه توأم باشه.
motahare
پایان را همیشه میشد در شروع جست.
لئو
اما کمکم متوجه شدم که آدما، صرفاً آدمن، ترسها، رؤیاها، خواستهها، دردها و اشتباههای خودشون رو دارن. نمیتونم از کسی انتظار اینو داشته باشم که منو کامل کنه. باید خودم دنبال کامل کردن خودم باشم و به گمونم، تموم اون مدت داشتم برای خودم مینوشتم که به اندوه و نگرانی و خواستههای پیچیدهام نظم بدم. حتی حالا، دارم به این فکر میکنم که چقدر ساده میشه هم خودت رو توی کلمات گم کنی و هم به هویت واقعی خودت برسی.
Sophie
انگار که من سرنوشتم اینه که همیشه با خودم توی جنگ باشم.
bahar
گاهی میشه قدرت رو توی مکانهای ساکت و آروم پیدا کرد. وقتی دست کسی رو که غمی توی سینه داره در دست میگیری. وقتیکه به درددل دیگران گوش میدی. وقتی باوجوداینکه خسته، وحشتزده یا نامطمئنی هرروز و هرروز پا میشی و به کارت ادامه میدی
yektaaa
حتی وقتیکه انگار دنیا از حرکت ایستاده... که هرلحظه ممکنه از هم بپاشه... که هرلحظه شومه و آژیر خطر لحظهای ساکت نمیشه... خوشحال بودن جرم نیست.
yektaaa
نمیخوام یه روز توی هفتادوچهارسالگی از خواب بیدارشم و متوجه بشم که اصلاً زندگی نکردم.
blair🎀🍒
من یه چیز زنده رو توی فصل مرگ پرورش دادم.
Sophie
حتی تضمینی وجود نداره که تا امروز بعدازظهر زنده بمونم، چه برسه به فردا. هرلحظه ممکنه بمبی از آسمون بیفته و اون وقت من هیچوقت فرصت گفتن این حرفا رو پیدا نمیکنم.»
Sophie
دست بر گونهٔ آیریس گذاشت و گفت: «ایمان داشته باش. این خونه نمیریزه. نه تا وقتیکه من توش هستم.»
Asal
میترسم خودم رو رها کنم...
𝒵𝒶𝓇𝒴
یه بدخواه رو به دوست تبدیل کن تا یه دشمن کمتر داشته باشی.
سعیده
نمیتونم ندای جنگیدن برای چیزی چنان پرشور رو درک کنم که در مقابلش مرگ برات ذرهای اهمیت نداشت.
سعیده
جسارت میخواد که زرهت رو کنار بذاری تا به مردم اجازه بدی کسی رو که هستی ببینن.
سعیده
و بر روی نفسهای رومن که ناهماهنگ با نفسهای خودش جریان داشتند، سینهاش هر بار با خالی شدن سینهٔ آیریس از هوا، پر میشد، گویی از هوایی مشترک نفس میکشیدند.
کاربر ۶۷۷۰۱۲۰
حتی تضمینی وجود نداره که تا امروز بعدازظهر زنده بمونم، چه برسه به فردا. هرلحظه ممکنه بمبی از آسمون بیفته و اون وقت من هیچوقت فرصت گفتن این حرفا رو پیدا نمیکنم.»
sahel
شاید جاودانه بودن چنین حسی داشته باشد. حرکت میکنی؛ اما نه به معنای واقعی حرکت کردن. وجود داری؛ اما زمان به نظر سطحی است و مثل جریانی از میان انگشتانت عبور میکند.
♧♤Diana♤♧
«کاغذ و نوارهای جوهر منو حروم جنگی نکن که هیچوقت به اوث و جایی که ما هستیم، نمیرسه. اون جنگ مشکل غربیهاست و ما باید مثل همیشه به زندگی عادیمون ادامه بدیم. یه موضوع خوب پیدا کن تا در موردش مطلب بنویسی
لئو
ذهنش درگیر چنین چیزهایی بود (رضایتش از باد، آیریس، مقالههایش در آینده، آیریس، اینکه چقدر تا غروب مانده بود، آیریس)
Asal
حجم
۳۷۹٫۰ کیلوبایت
سال انتشار
۱۴۰۳
تعداد صفحهها
۴۱۵ صفحه
حجم
۳۷۹٫۰ کیلوبایت
سال انتشار
۱۴۰۳
تعداد صفحهها
۴۱۵ صفحه
قیمت:
۱۰۰,۰۰۰
تومان