
٪۷۰
artemis
۵۶
گاهی از اینکه دیگران رو دوست داشته باشم میترسم.
artemis
۴۶
«نمیخوام یه روز توی هفتادوچهارسالگی از خواب بیدارشم و متوجه بشم که اصلاً زندگی نکردم.»
artemis
۳۴
دارم به دو روش مختلف عاشقش میشم. رودررو و واژه به واژه.
artemis
۲۶
فکر میکنم که همه زره تنمون میکنیم. فکر میکنم اونایی که اینکارو نمیکنن احمق هستن و خطر بارها و بارها زخمی شدن با گوشههای تیز دنیا رو به جون میخرن؛ اما چیزی که من از این احمقها یاد گرفتم، اینه که آسیبپذیر بودن، قدرتیه که بیشتر ما ازش وحشت داریم.
artemis
۲۳
چطور گذاشتی قلبت مغزت رو شکست بده؟
artemis
۲۳
خوشحال بودن جرم نیست.
***
artemis
۲۰
هرکسی که برام اهمیت داره درنهایت ترکم کرده، چه به خاطر مرگ و چه به خاطر اینکه منو نمیخواسته.
Sophie
۱۸
عاشق واژههایی هستم که مینویسم؛ اما چیزی نمیگذره که متوجه میشم ازشون متنفرم، انگار که من سرنوشتم اینه که همیشه با خودم توی جنگ باشم.
zahra
۱۸
حتی تضمینی وجود نداره که تا امروز بعدازظهر زنده بمونم، چه برسه به فردا. هرلحظه ممکنه بمبی از آسمون بیفته و اون وقت من هیچوقت فرصت گفتن این حرفا رو پیدا نمیکنم.
blair🎀🍒
۱۷
از تنها بودن نمیترسم؛ اما خسته شدم از اینکه همیشه رها شدم. از دوباره چیدن زندگیم بعد از رفتن آدمایی که توش بودن خسته شدم
Sophie
۱۱
میتونم بهت بگم که این دنیا داره تغییر میکنه. روزهای پیشروی ما فقط تیره و تیرهتر میشن... و وقتیکه یه چیز خوب پیدا میکنی؟ باید نگهش داری. نباید خودت رو نگران چیزایی بکنی که درنهایت هیچ اهمیتی ندارن. باید به خاطر اون نور، خطر کنی.
لئو
۷
پایان را همیشه میشد در شروع جست.
motahare
۷
فقدان، سیر دراز و سختی داره... مخصوصاً وقتیکه با احساس گناه توأم باشه.
bahar
۶
انگار که من سرنوشتم اینه که همیشه با خودم توی جنگ باشم.
𝒵𝒶𝓇𝒴
۶
میترسم خودم رو رها کنم...
Sophie
۵
اما کمکم متوجه شدم که آدما، صرفاً آدمن، ترسها، رؤیاها، خواستهها، دردها و اشتباههای خودشون رو دارن. نمیتونم از کسی انتظار اینو داشته باشم که منو کامل کنه. باید خودم دنبال کامل کردن خودم باشم و به گمونم، تموم اون مدت داشتم برای خودم مینوشتم که به اندوه و نگرانی و خواستههای پیچیدهام نظم بدم. حتی حالا، دارم به این فکر میکنم که چقدر ساده میشه هم خودت رو توی کلمات گم کنی و هم به هویت واقعی خودت برسی.
Asal
۵
دست بر گونهٔ آیریس گذاشت و گفت: «ایمان داشته باش. این خونه نمیریزه. نه تا وقتیکه من توش هستم.»
yektaaa
۵
حتی وقتیکه انگار دنیا از حرکت ایستاده... که هرلحظه ممکنه از هم بپاشه... که هرلحظه شومه و آژیر خطر لحظهای ساکت نمیشه... خوشحال بودن جرم نیست.
سعیده
۵
یه بدخواه رو به دوست تبدیل کن تا یه دشمن کمتر داشته باشی.
سعیده
۵
جسارت میخواد که زرهت رو کنار بذاری تا به مردم اجازه بدی کسی رو که هستی ببینن.
arezo rad
۵
در مورد چیزایی که درک نمیکنی نه حرف بزن و نه قضاوتشون کن.
Sophie
۴
من یه چیز زنده رو توی فصل مرگ پرورش دادم.
yektaaa
۴
گاهی میشه قدرت رو توی مکانهای ساکت و آروم پیدا کرد. وقتی دست کسی رو که غمی توی سینه داره در دست میگیری. وقتیکه به درددل دیگران گوش میدی. وقتی باوجوداینکه خسته، وحشتزده یا نامطمئنی هرروز و هرروز پا میشی و به کارت ادامه میدی
blair🎀🍒
۴
نمیخوام یه روز توی هفتادوچهارسالگی از خواب بیدارشم و متوجه بشم که اصلاً زندگی نکردم.
arezo rad
۴
برایش عجیب بود... اینکه تا این حد نزدیک به مردم به سر میبرد؛ بااینحال، چنین دور بود و احساس تنهایی میکرد.
heli O Sevi
۴
هیچوقت بهت نگفتم چقدر عاشق شنیدن اسمم از زبونت بودم.
heli O Sevi
۴
وقتیکه یه چیز خوب پیدا میکنی؟ باید نگهش داری
Sophie
۳
حتی تضمینی وجود نداره که تا امروز بعدازظهر زنده بمونم، چه برسه به فردا. هرلحظه ممکنه بمبی از آسمون بیفته و اون وقت من هیچوقت فرصت گفتن این حرفا رو پیدا نمیکنم.»
سعیده
۳
نمیتونم ندای جنگیدن برای چیزی چنان پرشور رو درک کنم که در مقابلش مرگ برات ذرهای اهمیت نداشت.
کاربر ۶۷۷۰۱۲۰
۳
و بر روی نفسهای رومن که ناهماهنگ با نفسهای خودش جریان داشتند، سینهاش هر بار با خالی شدن سینهٔ آیریس از هوا، پر میشد، گویی از هوایی مشترک نفس میکشیدند.
