
بریدههایی از کتاب رقیب های ازلی
۴٫۵
(۳۹)
گاهی از اینکه دیگران رو دوست داشته باشم میترسم.
artemis
«نمیخوام یه روز توی هفتادوچهارسالگی از خواب بیدارشم و متوجه بشم که اصلاً زندگی نکردم.»
artemis
چطور گذاشتی قلبت مغزت رو شکست بده؟
artemis
دارم به دو روش مختلف عاشقش میشم. رودررو و واژه به واژه.
artemis
فکر میکنم که همه زره تنمون میکنیم. فکر میکنم اونایی که اینکارو نمیکنن احمق هستن و خطر بارها و بارها زخمی شدن با گوشههای تیز دنیا رو به جون میخرن؛ اما چیزی که من از این احمقها یاد گرفتم، اینه که آسیبپذیر بودن، قدرتیه که بیشتر ما ازش وحشت داریم.
artemis
عاشق واژههایی هستم که مینویسم؛ اما چیزی نمیگذره که متوجه میشم ازشون متنفرم، انگار که من سرنوشتم اینه که همیشه با خودم توی جنگ باشم.
Sophie
خوشحال بودن جرم نیست.
***
artemis
هرکسی که برام اهمیت داره درنهایت ترکم کرده، چه به خاطر مرگ و چه به خاطر اینکه منو نمیخواسته.
artemis
میتونم بهت بگم که این دنیا داره تغییر میکنه. روزهای پیشروی ما فقط تیره و تیرهتر میشن... و وقتیکه یه چیز خوب پیدا میکنی؟ باید نگهش داری. نباید خودت رو نگران چیزایی بکنی که درنهایت هیچ اهمیتی ندارن. باید به خاطر اون نور، خطر کنی.
Sophie
پایان را همیشه میشد در شروع جست.
لئو
حتی وقتیکه انگار دنیا از حرکت ایستاده... که هرلحظه ممکنه از هم بپاشه... که هرلحظه شومه و آژیر خطر لحظهای ساکت نمیشه... خوشحال بودن جرم نیست.
yektaaa
انگار که من سرنوشتم اینه که همیشه با خودم توی جنگ باشم.
bahar
حتی تضمینی وجود نداره که تا امروز بعدازظهر زنده بمونم، چه برسه به فردا. هرلحظه ممکنه بمبی از آسمون بیفته و اون وقت من هیچوقت فرصت گفتن این حرفا رو پیدا نمیکنم.»
Sophie
گاهی میشه قدرت رو توی مکانهای ساکت و آروم پیدا کرد. وقتی دست کسی رو که غمی توی سینه داره در دست میگیری. وقتیکه به درددل دیگران گوش میدی. وقتی باوجوداینکه خسته، وحشتزده یا نامطمئنی هرروز و هرروز پا میشی و به کارت ادامه میدی
yektaaa
یه بدخواه رو به دوست تبدیل کن تا یه دشمن کمتر داشته باشی.
سعیده
نمیتونم ندای جنگیدن برای چیزی چنان پرشور رو درک کنم که در مقابلش مرگ برات ذرهای اهمیت نداشت.
سعیده
«کاغذ و نوارهای جوهر منو حروم جنگی نکن که هیچوقت به اوث و جایی که ما هستیم، نمیرسه. اون جنگ مشکل غربیهاست و ما باید مثل همیشه به زندگی عادیمون ادامه بدیم. یه موضوع خوب پیدا کن تا در موردش مطلب بنویسی
لئو
من یه چیز زنده رو توی فصل مرگ پرورش دادم.
Sophie
ذهنش درگیر چنین چیزهایی بود (رضایتش از باد، آیریس، مقالههایش در آینده، آیریس، اینکه چقدر تا غروب مانده بود، آیریس)
Asal
دست بر گونهٔ آیریس گذاشت و گفت: «ایمان داشته باش. این خونه نمیریزه. نه تا وقتیکه من توش هستم.»
Asal
شب بر شهر دامن پهن کرده بود و نور چراغهای شهر، مثل تابش ستارگان سقوط کرده به نظر میرسید.
Ayeh
گرسنه بود. گرسنهٔ این غذای گرم و مقوی. گرسنهٔ صحبت با مادرش وقتی در هوشیاری کامل به سر میبرد. گرسنهٔ روزهایی از گذشته، پیش از آنکه فورست آنها را ترک کند و استر به بطریهای پر از نوشیدنی رو بیاورد.
Ayeh
میترسم خودم رو رها کنم...
𝒵𝒶𝓇𝒴
جسارت میخواد که زرهت رو کنار بذاری تا به مردم اجازه بدی کسی رو که هستی ببینن.
سعیده
با خود اندیشید، جنگ چطور تموم میشه؟ با نابودی یک خدا یا نابودی هردو؟
لئو
اما کمکم متوجه شدم که آدما، صرفاً آدمن، ترسها، رؤیاها، خواستهها، دردها و اشتباههای خودشون رو دارن. نمیتونم از کسی انتظار اینو داشته باشم که منو کامل کنه. باید خودم دنبال کامل کردن خودم باشم و به گمونم، تموم اون مدت داشتم برای خودم مینوشتم که به اندوه و نگرانی و خواستههای پیچیدهام نظم بدم. حتی حالا، دارم به این فکر میکنم که چقدر ساده میشه هم خودت رو توی کلمات گم کنی و هم به هویت واقعی خودت برسی.
Sophie
من یه چیز زنده رو توی فصل مرگ پرورش دادم.
Asal
شب بر شهر دامن پهن کرده بود و نور چراغهای شهر، مثل تابش ستارگان سقوط کرده به نظر میرسید.
Ayeh
اما کمکم متوجه شدم که آدما، صرفاً آدمن، ترسها، رؤیاها، خواستهها، دردها و اشتباههای خودشون رو دارن. نمیتونم از کسی انتظار اینو داشته باشم که منو کامل کنه. باید خودم دنبال کامل کردن خودم باشم و به گمونم، تموم اون مدت داشتم برای خودم مینوشتم که به اندوه و نگرانی و خواستههای پیچیدهام نظم بدم.
سعیده
حجم
۳۷۹٫۰ کیلوبایت
سال انتشار
۱۴۰۳
تعداد صفحهها
۴۱۵ صفحه
حجم
۳۷۹٫۰ کیلوبایت
سال انتشار
۱۴۰۳
تعداد صفحهها
۴۱۵ صفحه
قیمت:
۱۰۰,۰۰۰
تومان