به آنهایی که زیر آوار مانده بودند، هیچ دسترسی نداشتیم.
همسایهی دیوار به دیوار مسجد بود. داد میزد «یالّا دیوار رو خراب کنید و بچهها رو دربیارین.»
یکی برگشت گفت «خونهت چی میشه؟»
ـ چی میشه؟ خونهم میشه یه تیکه از مسجد، من هم میشم خادمش. تازه همون چند قدم پیادهروی روزهای قبل رو هم دیگه نمیکنم تا برم مسجد.