جملات زیبای کتاب سال راحت و استراحت من | طاقچه
تصویر جلد کتاب سال راحت و استراحت من

بریده‌هایی از کتاب سال راحت و استراحت من

نویسنده:آتوسا مشفق
انتشارات:نشر البرز
دسته‌بندی:
امتیاز
۲.۸از ۱۱ رأی
۲٫۸
(۱۱)
عاشق توجه بودم، اما نخواستم با طلبیدنش از بقیه خودم را کوچک کنم.
fuzzy
ضمناً برای خودم متأسف بودم، نه به این خاطر که دلم برای والدینم تنگ بود، بلکه چون اگر زنده بودند، هیچ‌چیزی نبود که به من بدهند. آن‌ها با من رفیق نبودند. آرامم نمی‌کردند، یا نصیحت درستی نمی‌کردند. آدم‌هایی نبودند که دلم بخواهد با آن‌ها حرف بزنم. حتی من را خیلی خوب نمی‌شناختند. آن‌قدر سرشان گرم بود که فرصت نداشتند زندگی من را توی منهتن تصور کنند.
fuzzy
می‌توانستم اعتراف کنم که دلم مادر می‌خواست. مادری که هنگام گریه بغلم کند، برایم یک لیوان شیر گرم و عسل بیاورد، دمپایی راحتی بهم بدهد، فیلم کرایه کند تا باهم ببینیم، غذای چینی و پیتزا سفارش بدهد. البته که به او نگفتم اینها چیزهایی است که دلم می‌خواهد.
fuzzy
بعضی وقت‌ها دوست از خانواده بهتره، چون هرچی بخوای می‌تونی بهش بگی. از دستت عصبانی نمی‌شه. یه مدل دیگه از عشقه.
گلابتون بانو
او آن‌قدر از خشم خودش واهمه داشت که نمی‌توانست پایان خشونت‌آمیزی را مجسم کند. هیچ‌وقت انتقام نمی‌گرفت.
fuzzy
خوشم می‌آمد به چیزهایی نگاه کنم که بقیه بی‌خیالشان شده بودند.
vindy
طی چند سال، هرازگاهی که احساس ترس و طردشدگی می‌کردم و توی سرم صدایی را می‌شنیدم که می‌گفت «مامانم رو می‌خوام»، این نامه را می‌آوردم بیرون و می‌خواندمش که یادم بیاید واقعاً چه آدمی بوده و چقدر برایش بی‌اهمیت بودم. جداً کمک می‌کرد. فهمیده‌ام که پس‌زده شدن می‌تواند تنها پادزهر توهم باشد.
vindy
ریوا وقتی آمد، هم نفس راحتی کشیدم و هم برافروخته شدم، مثل احساسی که وقتی کسی وسط خودکشی مزاحم آدم شود. نه اینکه من داشتم خودکشی می‌کردم، اتفاقاً برعکس خودکشی بود. خواب زمستانی من حفظ نفْس بود، فکر می‌کردم قرار است جانم را نجات دهد.
خاقانی
عاشق ریوا بودم، ولی دیگر ازش خوشم نمی‌آمد. از زمان کالج باهم دوست بودیم، آن‌قدر طولانی که تنها چیز مشترکْ گذشته‌مان بود؛ جریانی پیچیده از دلخوری، خاطره، حسادت، انکار و چند دست لباس که به او قرض داده بودم و بهم قول داده بود آن‌ها را می‌برد خشک‌شویی و پسشان می‌دهد، اما نداد.
خاقانی
«فکرش رو می‌کردم. خواب مهمه. اکثر مردم به بیشتر از چهارده ساعت خواب احتیاج دارن. عصر مدرن ما رو مجبور به زندگی غیرطبیعی کرده. مشغله، مشغله، مشغله. بروبیا، بروبیا، بروبیا. شما احتمالاً زیاد کار می‌کنی.»
خاقانی
سرِ کار وقتِ ناهارم، توی کمد وسایل زیر راه‌پله چرت می‌زدم. «چرت زدن» کلمهٔ بچگانه‌ای است، ولی خب داشتم همین کار را انجام می‌دادم. تونالیتهٔ خواب شبم بی‌ثبات‌تر بود، یعنی کلاً زمان مشخصی نداشت، ولی هر بار که توی اتاق وسایل دراز می‌کشیدم مستقیم وارد فضای خالی سیاهی می‌شدم؛ فضای لاینتناهی تهی و پوچ. در این فضا نه احساس ترس داشتم و نه احساس شادمانی. هیچ خیالی نداشتم. هیچ فکری نداشتم. اگر فکر مشخصی در سرم نقش می‌بست، صدایش را می‌شنیدم و صدایش آن‌قدر منعکس می‌شد و می‌پیچید تا اینکه سیاهی به خود جذبش می‌کرد و ناپدید می‌شد. هیچ واکنش و پاسخی واجب نبود.
خاقانی
پدرم همیشه توی خواب‌هایم مریض بود، چشم‌هایش گود رفته و روی عدسی‌های ضخیم عینکش لک افتاده بود. یک‌بار متخصص بیهوشی من بود. دستش را با کمی تردید جلو آورد تا دست بدهد، انگار مطمئن نبود که چه کسی هستم، یا آیا قبلاً همدیگر را دیده‌ایم یا نه.
خاقانی
این‌گونه به نظر می‌آمد که حالا همه چیز پیوند خورده بود به برگشتن به آنچه از کف داده بودم. می‌توانستم خودم، گذشته‌ام و روانم را تجسم کنم که مانند کامیون آشغال مملو از زباله است. خواب حکم پیستون هیدرولیک را داشت که کف عقب کامیون را بلند می‌کند تا زباله‌ها را هرجا که می‌خواهد، خالی کند، ولی ترور به گلگیر عقب گیر می‌کند و جلوی ریزش زباله‌ها را می‌گیرد.
خاقانی
از روی در شیشه‌ای کشوییِ فریزر به بستنی‌ها و آلاسکاها نگاه کردم. مواد جامد یخ‌زده‌ای کف فریز بود که چند سالی می‌شد همان‌جا، بین برفک‌های سفید دفن شده بودند. یک جهانِ یخ‌بندان بود. به کوهستان‌های بلوری یخ‌ها چشم دوختم و لحظه‌ای غرق این خیال شدم که آن پایین در احاطهٔ هوای سفید مه‌آلود و چشم‌انداز قطب دارم یخ‌نوردی می‌کنم.
خاقانی
یکی از چیزهای موردعلاقه‌ام در این آپارتمان، همین شوتینگ بود. باعث می‌شد حس کنم آدم مهمی هستم، مثلاً من هم در این دنیا مشارکتی دارم. زباله‌هایم با زباله‌های دیگران مخلوط می‌شد. چیزهایی که لمسشان کرده بودم با چیزهایی که مردم لمس کرده بودند، تماس پیدا می‌کرد. من هم همکاری می‌کردم. داشتم ارتباط برقرار می‌کردم.
خاقانی
تختش بزرگ و ارتفاعش کم بود و هر دفعه که رویش می‌خوابیدم، حس می‌کردم که از جهان بسیار دورَم، گویی داخل سفینهٔ فضایی یا روی ماه باشم. دل‌تنگ این تخت بودم؛ دل‌تنگ سفیدی ملافه‌های مادرم.
خاقانی
یادم می‌آید. یادم می‌آید که ریوا بطری خالی را روی میز جلوی مبل گذاشت و سال نو را به من تبریک گفت و گونه‌ام را بوسید. احساس کردم معلق شدم و همین‌طور بالا و بالاتر رفتم و به مایع تبدیل شدم، تا اینکه بدنم شد یک خاطره، یک نشان، یک عکس که در دنیایی دیگر آویزان است.
خاقانی
پَرشِ عضلاتم طوری بود انگار که بدنم ماشینی است که مسافتی طولانی راه رفته و بعد زیر سایه پارک شده.
خاقانی

حجم

۲۴۹٫۱ کیلوبایت

سال انتشار

۱۴۰۳

تعداد صفحه‌ها

۲۴۴ صفحه

حجم

۲۴۹٫۱ کیلوبایت

سال انتشار

۱۴۰۳

تعداد صفحه‌ها

۲۴۴ صفحه

قیمت:
۵۰,۰۰۰
تومان