ضمناً برای خودم متأسف بودم، نه به این خاطر که دلم برای والدینم تنگ بود، بلکه چون اگر زنده بودند، هیچچیزی نبود که به من بدهند. آنها با من رفیق نبودند. آرامم نمیکردند، یا نصیحت درستی نمیکردند. آدمهایی نبودند که دلم بخواهد با آنها حرف بزنم. حتی من را خیلی خوب نمیشناختند. آنقدر سرشان گرم بود که فرصت نداشتند زندگی من را توی منهتن تصور کنند.