جملات زیبای کتاب کودک سیاه | طاقچه
تصویر جلد کتاب کودک سیاهsubscriptionAvailable

کتاب کودک سیاه

نوع کتاب
۴.۰ امتیاز(از ۴ رأی)
پدیدآورندگان: 
کامارا لی، فرهاد غبرایی

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
rezahasibi
۲
مدتی دراز نگاهم کرد. انگار در پاسخ‌دادن تردید داشت. بی‌گمان به سنم می‌اندیشید، و شک داشت که مبادا هنوز زود باشد که این راز را با پسربچهٔ دوازده‌ساله‌ای در میان بگذارد. اما یک‌باره دل به دریا زد و گفت:
rezahasibi
۲
کار بعدازظهر که بسیار کوتاه بود مثل برق می‌گذشت. پیش از آن‌که فکرش را بکنیم، ساعت پنج می‌شد. شالی‌زار بزرگ اکنون دیگر لباس زیبایش را از دست داده بود، و ما دسته‌جمعی به ده برمی‌گشتیم ـــــ درخت‌های سربه‌فلک‌کشیدهٔ کاپوک و دود لرزان کلبه‌ها به ما چشمک می‌زد ـــــ و طبال خستگی‌ناپذیر پیشاپیش ما در حرکت بود و با نواهای گوناگون تام‌تام ترانه‌های برنج را سر می‌داد.