کار بعدازظهر که بسیار کوتاه بود مثل برق میگذشت. پیش از آنکه فکرش را بکنیم، ساعت پنج میشد. شالیزار بزرگ اکنون دیگر لباس زیبایش را از دست داده بود، و ما دستهجمعی به ده برمیگشتیم ـــــ درختهای سربهفلککشیدهٔ کاپوک و دود لرزان کلبهها به ما چشمک میزد ـــــ و طبال خستگیناپذیر پیشاپیش ما در حرکت بود و با نواهای گوناگون تامتام ترانههای برنج را سر میداد.