
mary
۵
چرا من، مثل هزاران انسان دیگر، باید صلیبی را بر دوش میکشیدم که خودم انتخابش نکرده بودم، در برابر مصیبتی تاب میآوردم که از تحمل شانههایم خارج بود و ربطی به من نداشت؟ چه کسی تصمیم گرفته بود که هستی تاریک من را زیر و رو کند، همان یک ذره آرامش و یکنواختی کسلکنندهٔ روزهایم را از بین ببرد و مثل توپی دیوانه و ناچیز در بولینگی عظیم پرتاب کند؟
lia
۴
پس فکر کرده بودم که خدا، اگر هنوز هم وجود داشته باشد، شخصیت عجیبی دارد چون اجازه میدهد درختها در کمال آرامش قرنها زندگی کنند ولی زندگی انسانها را اینقدر کوتاه و سخت کرده.
lia
۴
اما در اطرافم آدمها کمر به قتل یکدیگر بسته بودند. چه زیادند کشورهایی که از بین رفته و دیگر چیزی نیستند مگر اسمی در کتابهای تاریخی. برخیشان برخی دیگر را بلعیدهاند، نابودشان کردهاند، به حریمشان تجاوز کرده و تباهشان کردهاند. همیشه حق بر باطل پیروز نیست.
mary
۴
صدای آرام و موزونی که از سینهٔ معشوق بیرون میآید زیباترین آوایی است که میتوان شنید.
lia
۳
چرا من، مثل هزاران انسان دیگر، باید صلیبی را بر دوش میکشیدم که خودم انتخابش نکرده بودم، در برابر مصیبتی تاب میآوردم که از تحمل شانههایم خارج بود و ربطی به من نداشت؟ چه کسی تصمیم گرفته بود که هستی تاریک من را زیر و رو کند، همان یک ذره آرامش و یکنواختی کسلکنندهٔ روزهایم را از بین ببرد و مثل توپی دیوانه و ناچیز در بولینگی عظیم پرتاب کند؟ خداوند؟ پس اگر او وجود دارد، اگر واقعاً وجود دارد، بگذارید خودش را پنهان کند. دو دستاش را روی سرش بگذارد و سر تعظیم فرو بیاورد. شاید همانطور که قبلاً پایپر به ما یاد داده بود خیلی از انسانها لیاقت او را ندارند، اما حالا این را هم میدانم که او هم شایستهٔ خیلی از ما نیست و اگر مخلوقْ توانایی خلق وحشت را دارد، فقط به این دلیل است که خالقاش زمینه را برای او فراهم کرده است.
mary
۳
گاهی بهتره به اونجایی که پشت سر گذاشتیم برنگردیم. چیزی رو که ترک کردیم یادمون میمونه، اما هیچوقت نمیدونیم قراره چی به دست بیاریم، بهخصوص وقتی آدمها یه مدت طولانی دچار جنون شده باشند. شما هنوز هم جووناید... بهش فکر کنید.»
mary
۳
در دهکدهمان اگر برای عدهای خداوند خالقی دور از دسترس، در کتابها و عطر کندرهاست، شیطان همسایهای است که خیلیها گمان میکنند روزی آن را دیدهاند.
mary
۳
در مرگ روپاخ دست بیگانهای در کار بود، دست خائنی به مردم. حقیقت اهمیت چندانی نداشت. بیشتر مردم تمایلی به شنیدنش نداشتند. در طول چند روزی که گذشته بود در مغزشان تلی باروت گذاشته و فتیلهای زیبا برایش آماده کرده بودند و حالا منتظر جرقهای بودند.
mary
۲
حقیقت میتواند دستها را قطع کند و زخمهایی بر جا بگذارد که تحمل زندگی را برایمان دشوار کند و چیزی که خیلی از ما میخواهیم زندگیکردن است.
mary
۲
هیچوقت باورمان نمیشود که جریان یک زندگی چهقدر میتواند به چیزهای بیاهمیت وابسته باشد، یک تکه کره، راه باریکی که بهخاطر دیگری رهایش میکنیم، سایهای که دنبال میکنیم یا از آن میگریزیم، توکایی که انتخاب میکنیم تا با کمی سُرب خلاصش کنیم یا زندهاش بگذاریم.
سعید
۲
یکدفعه فهمیدم که چهقدر این قضیه میتواند خطرناک باشد، بیگناهبودن در میان گناهکارها اساساً با گناهکاربودن در میان بیگناهان یکی است.
mary
۱
من در حقیقت از آنجا خیلی دور بودم. به تیرکی بند نشده بودم. قلادهای چرمی دور گردنم نبود. نیمهبرهنه نزدیک به ماستیفها دراز نکشیده بودم. ابداً درون گردوغبار نبودم، در خانهمان بودم، توی تختمان، چسبیده به بدن لطیف آمِلیا. گرم بودم و ضربان قلباش را احساس میکردم. صدایش را میشنیدم در حال گفتن همهٔ کلمات عاشقانهای که آنقدر خوب بلد بود در تاریکی اتاق خوابمان به زبان بیاوردشان. برای همهٔ اینها برگشتم.
mary
۱
«ما هیچوقت چیزی از این دنیا نمیفهمیم یا نهایتش چیزهای خیلی کمی دستگیرمون میشه. آدمها یهکم مثل نابیناها زندگی میکنند و معمولاً همین واسهشون کافیه. میخوام بگم چیزی که دنبالش میگردند دوری از دردسره، سیرکردن شکم، خوابیدن، سبکشدن بین رونهای زنهاشون. وقتی آتیششون خیلی تند میشه، میجنگند چون بهشون دستور داده شده و بعدش هم مردن بدون اینکه واقعاً بدونند چی در انتظارشونه ولی آرزوشونه یه چیزی پشت همهٔ اینها باشه. من از وقتی خیلی کوچیک بودم سؤالها و راهحلهایی رو که به جوابشون میرسید خیلی دوست داشتم. گاهی فقط راهحل رو پیدا میکنم، اما اونقدرهام مهم نیست: رو هم رفته، یه قدم رفتم جلوتر.»
mary
۱
اسمها خیلی عجیباند. گاهی هیچچیزی دربارهشان نمیدانیم و مدام تکرارشان میکنیم. کمی شبیه به آدمها هستند در عمق وجودشان، آنهایی که طی سالها از کنارشان میگذریم و هیچوقت نمیشناسیمشان و روزی چنان خود را مقابل چشمان ما آشکار میکنند که هرگز باور نمیکردیم بتوانند چنین باشند.
mary
۱
بیگناهبودن در میان گناهکارها اساساً با گناهکاربودن در میان بیگناهان یکی است.
mary
۱
فکر کرده بودم که خدا، اگر هنوز هم وجود داشته باشد، شخصیت عجیبی دارد چون اجازه میدهد درختها در کمال آرامش قرنها زندگی کنند ولی زندگی انسانها را اینقدر کوتاه و سخت کرده.
mary
۱
از آن کسی که سکوت کرده میترسیم. همان کسی که چیزی نمیگوید. همان کسی که نگاه میکند و چیزی نمیگوید. چهطور بفهمیم در ذهن آن کسی که سکوت کرده چه میگذرد؟
mary
۱
حماقت نوعی بیماری است که کاملاً با ترس جور درمیآید. هر دو از یکدیگر تغذیه میکنند و قانقاریایی را به وجود میآورند که فقط در انتظار شیوع است.
mary
۱
یک رودخانه چیزهای زیادی برای گفتن دارد، بهشرطی که بدانی چهطور به آن گوش کنی. اما آدمها هیچوقت به چیزی که رودخانهها میگویند گوش نمیکنند، به آنچه جنگلها، حیوانها، درختها، آسمان، سنگهای کوهستان و بقیهٔ آدمها میگویند. با این حال، باید زمانی برای گفتن باشد و زمانی برای شنیدن
دایی همید
۱
اما قاتلهای حیوانات یا انسانها کمتر به عاقبت کارهایشان فکر میکنند.
دایی همید
۰
اِراینیس کلمهٔ عجیبی است، پر از ابهام، خیالی و تقریباً بهمعنای «چیزی است که گذشته». شاید بهتر است آن را با اصطلاحی برگرفته از گویش محلیمان بنامم که یک زبان است، بیاینکه یکی از زبانها باشد، اما این چنین بینقص غالب پوست، نفس و روح آنهایی است که در اینجا زندگی میکنند. اِراینیس، برای توصیفکردن چیزی وصفنشدنی.
دایی همید
۰
جنگ هیچ مسئلهای را حل نکرد. من را ساکتتر کرد.
دایی همید
۰
یادم میآید که فکر کرده بودم چشمها سن ندارند و همیشه با چشمهای کودکیمان میمیریم، چشمهایی که روزی به روی دنیا باز شدهاند و همیشه با ما ماندهاند.
دایی همید
۰
چرت میزدم که دو صندلی آن طرفتر از من دختر جوانی نشست. لباسهایش که برای آن فصل خیلی نازک بودند نشان میداد که او هم به همان قصد من به آنجا آمده. کمی میلرزید. شبیه به پرندهٔ کوچکی بود، چرخریسَکی شکننده و سرزنده. روی لبهای صورتی کمرنگ و نیمهبازش لبخندی نشسته بود. دستهای کوچکاش را ها کرد، به سمتم چرخید و نگاهم کرد. یک شعر قدیمی کوهستان میگوید وقتی عشق در خانه را میزند، فقط در باقی میماند و هر آنچه هست ناپدید میشود. به این ترتیب، چشمهایمان بیشتر از یک ساعت با هم صحبت کردند و وقتی بیاراده از تئاتر بیرون آمدیم، سرما از رؤیا بیرونمان کشید.
دایی همید
۰
ما به همهچیز عادت میکنیم. بدتر از بوی مدفوع هم وجود دارد. چیزهای بیشماری وجود دارند که هیچ بویی نمیدهند اما مطمئناً حواس، روح و قلب را بیشتر از همهٔ فضولات فاسد میکنند.
دایی همید
۰
خشم و نفرت برای برهمزدن تعادل مغز کافی است.
دایی همید
۰
چه کسی تصمیم گرفته بود که هستی تاریک من را زیر و رو کند، همان یک ذره آرامش و یکنواختی کسلکنندهٔ روزهایم را از بین ببرد و مثل توپی دیوانه و ناچیز در بولینگی عظیم پرتاب کند؟ خداوند؟ پس اگر او وجود دارد، اگر واقعاً وجود دارد، بگذارید خودش را پنهان کند. دو دستاش را روی سرش بگذارد و سر تعظیم فرو بیاورد. شاید همانطور که قبلاً پایپر به ما یاد داده بود خیلی از انسانها لیاقت او را ندارند، اما حالا این را هم میدانم که او هم شایستهٔ خیلی از ما نیست و اگر مخلوقْ توانایی خلق وحشت را دارد، فقط به این دلیل است که خالقاش زمینه را برای او فراهم کرده است.
دایی همید
۰
روی زمین ساعتهایی هست که همهچیز زیبایی تحملناپذیری دارد، آنقدر وسیع و آرام که انگار فقط برای این است که زشتی روزگارمان را بیشتر به رخ بکشد.
دایی همید
۰
حماقت نوعی بیماری است که کاملاً با ترس جور درمیآید. هر دو از یکدیگر تغذیه میکنند و قانقاریایی را به وجود میآورند که فقط در انتظار شیوع است.
