بیش از هر چیزِ دیگری از والدینش و درک نشدنش ازطرف آنها ناراحت است و همین موضوع را به دیگران هم تعمیم میدهد و میگوید دیگران هم نمیتوانند درکش کنند و قابلاعتماد نیستند
willow
«اگه خوشحال باشی، همه کنارت خوشحالی میکنن، ولی وقتیکه گریه میکنی، همه تنهات میذارن»
MAVI
من برای جامعه خطرناک نبودم. آیا برای خودم خطر داشتم؟
willow
«لازم نیست داد بزنی.»
«پس توی این مکان چطوری توجهِ کوفتیِ شما رو به خودم جلب کنم؟»
willow
اینکه ما دیگر در جهان نبودیم، بلکه خیلی از آن دور بودیم، باعث توقف جهان نشد
willow
حس کردم به تنهایی نیاز دارم. میخواستم بهتنهایی وارد آیندهام شوم.
willow
نکته اینجاست که مغز با خودش حرف میزند و همین صحبت با خود، ادراکات خودش را تغییر میدهد.
willow
وقتی به دانشجویان پرستاری نگاه میکردیم، نسخههای دیگری از خودمان را میدیدیم. آنها زندگیای را زندگی میکردند که ما هم میتوانستیم زندگی کنیم؛ البته اگر درگیر بیماریهای روانی نبودیم. آنها آپارتمانهای مشترک و دوستپسر داشتند و درمورد لباس باهم حرف میزدند. میخواستیم از آنها محافظت کنیم که به زندگیشان ادامه دهند. آنها جانشینهای ما بودند.
vindy
زندگیاش در آن لحظه متوقف شده و نمادی بود برای تمام لحظات دیگرش؛ تمام لحظاتی که رخ داده و ممکن بود رخ بدهد. کدام زندگی میتواند از چنین اتفاقاتی بهبود یابد؟
willow
بهطرز عجیبی آزاد بودیم. به آخرِ خط رسیده بودیم. دیگر چیزی برای از دست دادن نداشتیم. حریم خصوصیمان، آزادیمان، حیثیتمان؛ همهٔ اینها از بین رفته بود و ما تا استخوانمان برهنه شده بودیم.
Deniz
من تنها فردی بودم که با قوانین مشکل داشت. دیگران آن را پذیرفته بودند.
آیا این نشانهٔ دیوانگیام بود؟
Deniz
قاشقهای حلبیِ فرو رفته در چیزی که باید شیرین میبود، اما ترش بود، فاسد بود؛ بدون چشیدنش از دست رفته بود: زندگیمان.
vindy