جملات زیبای کتاب دختر از هم گسیخته | طاقچه
تصویر جلد کتاب دختر از هم گسیختهsubscriptionAvailable

کتاب دختر از هم گسیخته

نوع کتاب
۳.۵ امتیاز(از ۱۴ رأی)
انتشارات: 
نشر البرز

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
willow
۶
بیش از هر چیزِ دیگری از والدینش و درک نشدنش ازطرف آن‌ها ناراحت است و همین موضوع را به دیگران هم تعمیم می‌دهد و می‌گوید دیگران هم نمی‌توانند درکش کنند و قابل‌اعتماد نیستند
MAVI
۵
«اگه خوش‌حال باشی، همه کنارت خوش‌حالی می‌کنن، ولی وقتی‌که گریه می‌کنی، همه تنهات می‌ذارن»
mobie
۴
آیا او همان نوع دوست یا معشوقه‌ای است که می‌خواهم داشته باشم؟ هر بار که شخص جدیدی را ملاقات می‌کنم، این سؤال را از خودم می‌پرسم. جذاب، اما سطحی؛ خوش‌قلب، اما کمی معمولی؛ بیش از حد خوش‌تیپ که به نفع خودش است؛ جذاب، اما احتمالا غیرقابل‌اعتماد؛ و غیره. حدس می‌زنم که من سهمِ خودم از غیرقابل‌اعتمادها را داشته‌ام. شاید بیشتر از سهم خودم!
willow
۳
من برای جامعه خطرناک نبودم. آیا برای خودم خطر داشتم؟
willow
۳
اینکه ما دیگر در جهان نبودیم، بلکه خیلی از آن دور بودیم، باعث توقف جهان نشد
willow
۳
حس کردم به تنهایی نیاز دارم. می‌خواستم به‌تنهایی وارد آینده‌ام شوم.
willow
۳
نکته اینجاست که مغز با خودش حرف می‌زند و همین صحبت با خود، ادراکات خودش را تغییر می‌دهد.
willow
۳
زندگی‌اش در آن لحظه متوقف شده و نمادی بود برای تمام لحظات دیگرش؛ تمام لحظاتی که رخ داده و ممکن بود رخ بدهد. کدام زندگی می‌تواند از چنین اتفاقاتی بهبود یابد؟
vindy
۳
وقتی به دانشجویان پرستاری نگاه می‌کردیم، نسخه‌های دیگری از خودمان را می‌دیدیم. آن‌ها زندگی‌ای را زندگی می‌کردند که ما هم می‌توانستیم زندگی کنیم؛ البته اگر درگیر بیماری‌های روانی نبودیم. آن‌ها آپارتمان‌های مشترک و دوست‌پسر داشتند و درمورد لباس باهم حرف می‌زدند. می‌خواستیم از آن‌ها محافظت کنیم که به زندگی‌شان ادامه دهند. آن‌ها جانشین‌های ما بودند.
mobie
۳
به‌طرز عجیبی آزاد بودیم. به آخرِ خط رسیده بودیم. دیگر چیزی برای از دست دادن نداشتیم. حریم خصوصی‌مان، آزادی‌مان، حیثیتمان؛ همهٔ این‌ها از بین رفته بود و ما تا استخوانمان برهنه شده بودیم.
mobie
۲
بعد روی زمین دیوانگی قدم می‌گذارید؛ جایی که برداشت‌های نادرست تمام نشانه‌های واقعیت را دارند.
willow
۱
«لازم نیست داد بزنی.» «پس توی این مکان چطوری توجهِ کوفتیِ شما رو به خودم جلب کنم؟»
Deniz
۱
به‌طرز عجیبی آزاد بودیم. به آخرِ خط رسیده بودیم. دیگر چیزی برای از دست دادن نداشتیم. حریم خصوصی‌مان، آزادی‌مان، حیثیتمان؛ همهٔ این‌ها از بین رفته بود و ما تا استخوانمان برهنه شده بودیم.
Deniz
۱
من تنها فردی بودم که با قوانین مشکل داشت. دیگران آن را پذیرفته بودند. آیا این نشانهٔ دیوانگی‌ام بود؟
vindy
۱
قاشق‌های حلبیِ فرو رفته در چیزی که باید شیرین می‌بود، اما ترش بود، فاسد بود؛ بدون چشیدنش از دست رفته بود: زندگی‌مان.
mobie
۱
اما بیشترِ مردم به‌صورت تدریجی از این سیاهی عبور کرده و آن‌قدر این‌طرف و آن‌طرفِ این پردهٔ تاریک حفره‌هایی ایجاد می‌کنند تا اینکه بالاخره روزنه‌ای باز می‌شود
mobie
۱
بیش از هر چیزِ دیگری از والدینش و درک نشدنش ازطرف آن‌ها ناراحت است و همین موضوع را به دیگران هم تعمیم می‌دهد و می‌گوید دیگران هم نمی‌توانند درکش کنند و قابل‌اعتماد نیستند.
mobie
۱
مقابله با اعتبارِ تأثیرات حسی دشوار است. ما طوری طراحی شده‌ایم که به آن‌ها ایمان داشته باشیم.
mobie
۱
به‌هرحال شخصیت مرزی یعنی چه؟ انگار که ایستگاهی میان روان‌رنجوری و روان‌پریشی است؛ یک روانِ شکسته، اما نه ازهم‌پاشیده
mobie
۱
یکی از برترین لذت‌های سلامت روانی (یا نامش هرچه هست)، این است که زمان کمتری برای فکر کردن راجع‌به خودتان دارید.