اوایلش از هم خوشمون نمیومد. یه جور رقابت ناگفته تو بهترین بودن. ازونها که وقتی به هم نگاه میکردیم یه مزاحم برای اول بودن میدیدیم. بعدش خیلی زود بزرگ شدیم. هر دومون. مرگ دیدیم، درد دیدیم. هر روز، و فرداش بزرگتر میشدیم. نگاهمون دوستانهتر میشد. یه بار بهش گفتم، خندید و گفت: آره، ولی چه خوب و زود، فهمیدیم که "بهترین دیگه چه مزخرفیه؟".