
AmirHossein
۱۲
در حسرت وصال میسوزیم و باز میترسیم مبادا آزادی و فردیتمان از دست بروند.
Mahboob
۶
«خانههای ما شرححال مایند، روایت شکستها و کامیابیهایمان»
AmirHossein
۵
هر چیز که در میدان دیدِ ماست، گذراست. بعضیهایشان تنها قدرِ چشمبرهمزدنی اینجایند؛ این صدفهای گشوده، این بِههای ازهمینحالالکافتاده، تا چشممان بهشان بیفتد در آستانهٔ فاسدشدناند.
کاربر ۳۵۶۸۵۹۶
۵
جهان را که توصیف میکنیم به بیانِ آنچه خود هستیم نزدیکتر میشویم.
AmirHossein
۴
آیا همهاش همین نیست؟ اینکه خودت باشی و بهنحوی متعلق به دیگری؟
AmirHossein
۴
طبیعت بیجان. چه بازی زبانیِ عمیقی پنهان است در این عبارت: زندگی و در دلش مرگ، زندگی با علمِ به مرگ دستآخر میشود همین: طبیعت بیجان.
AmirHossein
۳
اما من هیچکدام از اینها را نمیدیدم، چون زمان و شیمیدرمانی او را از هر توقع و میلی برای تغییر دیگران مطابق با خواستههایش فراتر برده بود.
AmirHossein
۲
سوگ از بین نمیرود ـاتفاقاً برعکســـ اما رفتهرفته همنشین خوشی میشود؛ غصه همراه میشود با بازیافتنِ چیزهایی در تجربههایت که باید عزیزشان بداری.
سینتیا
۲
با این همه، یکایک این لیموها، بهنحوی، صمیمی میمانند: جز لیمو هیچ نیستند، جز چیزی دوستداشتنی و پیشپاافتاده و فانی، ایستاده در پرتوِ نورِ مداقه، مانده در لحظهٔ نظاره. اینجا انگاری میلمان به بیهمتایی و بیمانندی، با میلمان به جزئی از کلّ بودن آشتی میکند. آیا همهاش همین نیست؟ اینکه خودت باشی و بهنحوی متعلق به دیگری؟ برای یک آن در موازنه.
