پِرسی فکر کرد: اوه چه خوب. آب بیشتر. و بعد تصور کرد بینی و گلوی الهه از اشک خودش پُر میشود.
آخلیس حالت تهوع گرفته بود: «من...» موج سم به پاهایش رسید و مثل قطرههای آب روی سطح اتوی داغ، جلزولز کرد. آنابث صدایش زد: «پِرسی.» آنابث به سمت لبهٔ صخره پسروی کرد، گرچه سمّ روی زمین تهدیدش نمیکرد. در صدایش وحشت موج میزد. یک لحظه گذشت و پِرسی تازه متوجه شد آنابث از او ترسیده. آنابث با صدایی گرفته ازش خواهش کرد: «بس کن.» اما پِرسی نمیخواست از کارش دست بکشد. میخواست الهه را خفه کند. میخواست ببیند آخلیس چقدر در برابر مصیبت و درد، تاب میآورد.