جملات زیبای کتاب سرای هادس | طاقچه
تصویر جلد کتاب سرای هادس

کتاب سرای هادس

قهرمانان المپ؛ جلد چهارم

نوع کتاب
۴.۵ امتیاز(از ۸ رأی)
پدیدآورندگان: 
ریک ریوردان، ثمین نبی پور
انتشارات: 
نشر افق
٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
کاربر ۱۶۲۰۱۴۴
۵
پِرسی گفت: «از لطف‌تون ممنونم. اما مادرم بهم یاد داده از غریبه‌ها نفرین قبول نکنم.»
امیر
۵
پِرسی فکر کرد: اوه چه خوب. آب بیشتر. و بعد تصور کرد بینی و گلوی الهه از اشک خودش پُر می‌شود. آخلیس حالت تهوع گرفته بود: «من...» موج سم به پاهایش رسید و مثل قطره‌های آب روی سطح اتوی داغ، جلزولز کرد. آنابث صدایش زد: «پِرسی.» آنابث به سمت لبهٔ صخره پس‌روی کرد، گرچه سمّ روی زمین تهدیدش نمی‌کرد. در صدایش وحشت موج می‌زد. یک لحظه گذشت و پِرسی تازه متوجه شد آنابث از او ترسیده. آنابث با صدایی گرفته ازش خواهش کرد: «بس کن.» اما پِرسی نمی‌خواست از کارش دست بکشد. می‌خواست الهه را خفه کند. می‌خواست ببیند آخلیس چقدر در برابر مصیبت و درد، تاب می‌آورد.
.
۵
به ستاره‌ها گفت: «باب سلام رساند.»
꧁ black pen ꧂
۴
آیا چاقو به خودیِ خود بد است؟ چاقو شر خواهد شد، اگر صاحبش دنبال شر بگردد.
.
۲
تو... تو به نام عشق چه خطری را به جان خریدی؟ نیکو خشمگین گفت: «من تا تارتاروس رفتم و برگشتم. تو من رو نمی‌ترسونی.» ـــ من تو را خیلی خیلی می‌ترسانم. با من روبه‌رو شو. صادق باش.