جملات زیبای کتاب چطوری خیلی بد خط بنویسیم | طاقچه
تصویر جلد کتاب چطوری خیلی بد خط بنویسیمsubscriptionAvailable

کتاب چطوری خیلی بد خط بنویسیم

نوع کتاب
۴.۵ امتیاز(از ۳۱ رأی)
پدیدآورندگان: 
آن فاین، فرمهر منجزی
انتشارات: 
نشر پیدایش

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
"Shfar"
۳۰
اما اگر بخواهم جدی‌تر بگویم، بهترین توصیه‌ای که در تمام طول عمرم در مدرسه شنیدم این بود که "آنچه را توی دنیا بیشتر از همه دوست داری پیدا کن، بعد کسی را پیدا کن که برای انجام دادن آن کار حمایتت کند."
ــسیّدحجّتـــ
۲۳
چه پیشنهادی برای نوقلم‌ها دارید؟ اول اینکه هیچ‌وقت درباره‌ی کتابتان با همسر یا دوست‌تان حرف نزنید، چون اصلاً نمی‌توانید روی نظرشان حساب کنید و دوم بخوانید و بخوانید و بخوانید. تمرین نوشتن (مثل آنچه معلم‌ها می‌گویند) نوشتن نیست، خواندن است. و بالاخره، فیلیپ لارکین گفته: «کتابی بنویسید که خودتان بیشتر از همه ازش لذت ببرید، کتابی که تا حالا هیچ‌کس دیگری آن را ننوشته.»
"Shfar"
۲۰
برای همه گذراندن روز اول سخت است.
ツAlirezaツ
۱۳
برای همه گذراندن روز اول سخت است.
._.
۱۲
"آنچه را توی دنیا بیشتر از همه دوست داری پیدا کن، بعد کسی را پیدا کن که برای انجام دادن آن کار حمایتت کند.
مهدی فیروزان
۱۱
وای عزیزِ کوچولو! می‌دانی اگر بخواهی، خواهی توانست و می‌بایست!
"Shfar"
۱۱
اما خُب، هیچ‌جا بی‌عیب نیست.
"Shfar"
۱۰
و حالا آزادانه و با خیال راحت به طرف چیزی برو که در تمام طول روز و با تمام وجود از انجام دادنش احساس خوبی داری!
مهدی فیروزان
۷
چه پیشنهادی برای نوقلم‌ها دارید؟ اول اینکه هیچ‌وقت درباره‌ی کتابتان با همسر یا دوست‌تان حرف نزنید، چون اصلاً نمی‌توانید روی نظرشان حساب کنید و دوم بخوانید و بخوانید و بخوانید. تمرین نوشتن (مثل آنچه معلم‌ها می‌گویند) نوشتن نیست، خواندن است. و بالاخره، فیلیپ لارکین گفته: «کتابی بنویسید که خودتان بیشتر از همه ازش لذت ببرید، کتابی که تا حالا هیچ‌کس دیگری آن را ننوشته.»
ــسیّدحجّتـــ
۷
و حالا آزادانه و با خیال راحت به طرف چیزی برو که در تمام طول روز و با تمام وجود از انجام دادنش احساس خوبی داری!
مهدی فیروزان
۴
"آنچه را توی دنیا بیشتر از همه دوست داری پیدا کن، بعد کسی را پیدا کن که برای انجام دادن آن کار حمایتت کند
Hamid Zeinali
۳
(به اعتقاد من در دنیای بدون تجمل و فن‌آوری پیشرفته، طنز و شوخی جواز عبور است.)
ツAlirezaツ
۳
انگشت اشاره‌اش را به طرف جو گرفت: «خُب جو. آیا هیچ موضوعی نیست که دلت بخواهد توی کتابخانه دنبالش بگردی و درباره‌اش یاد بگیری؟» جو ناخن‌هایش را جوید و سرش را تکان داد. خُب، هیچ موضوعی نیست که قبلاً فکرت را مشغول کرده باشد و دلت می‌خواسته کتابی در موردش وجود داشته باشد و به سؤالت جواب بدهد؟
._.
۳
حالا آزادانه و با خیال راحت به طرف چیزی برو که در تمام طول روز و با تمام وجود از انجام دادنش احساس خوبی داری!
مهدی فیروزان
۳
ـ فکر نمی‌کنم توانایی‌ای داشته باشم. اگر از نظر شما اشکالی نداشته باشد، در اینجا می‌خواهم دست نگه دارم تا یک وظیفه‌ی عمومی را گوشزد کنم. می‌دانم وقتی کسی به شما می‌گوید: «فکر نمی‌کنم توانایی‌ای داشته باشم»، شما باید در مقابل با مهربانی او را نوازش کنید و بگویید: «البته که توانایی داری! هر کسی توانایی‌هایی دارد. فقط بعضی از آدم‌ها توانایی‌های پنهان دارند. و بعضی از آدم‌ها توی مدرسه توانایی‌شان را نشان نمی‌دهند.» می‌دانم احتمالاً اگر شما جای من بودید، چنین چیزی می‌گفتید. خُب؟ اما من چنین چیزی نگفتم.
"Shfar"
۳
می‌دانم وقتی کسی به شما می‌گوید: «فکر نمی‌کنم توانایی‌ای داشته باشم»، شما باید در مقابل با مهربانی او را نوازش کنید و بگویید: «البته که توانایی داری! هر کسی توانایی‌هایی دارد. فقط بعضی از آدم‌ها توانایی‌های پنهان دارند. و بعضی از آدم‌ها توی مدرسه توانایی‌شان را نشان نمی‌دهند.» می‌دانم احتمالاً اگر شما جای من بودید، چنین چیزی می‌گفتید. خُب؟ اما من چنین چیزی نگفتم. گفتم: «خب، نمی‌دانم. اما تو در واقعاً بد نوشتن، واقعاً خوب هستی.»
سحر
۳
یک عالمه جایزه برای روخوانی، دیکته، هجی کردن و یک‌بار هم برای زیبا خواندن ترانه‌ای مهدکودکی به زبان آمریکایی. (جایزه‌ام یک لنگر بود.) اما تا حالا جایزه‌ای برای این چیزها نبرده بودم: محبوب‌ترین عضو کلاس، بهترین عضو در کارِ گروهی، خوشروترین شاگرد یا چیزی که نشان‌دهنده‌ی "شخصیت مثبت" باشد.
._.
۲
این‌قدر تعریف کرد انگار بودجه‌ی مملکت را تراز کرده بودم یا کاری شبیه این.
ツAlirezaツ
۲
با ناراحتی غُرغُر کردم: «شش ساعت!» جو گاردنر به طرفم برگشت: «شش ساعت تا چی؟» برایش توضیح دادم: «تا وقتی بتوانم به مامانم غُر بزنم و شکایت کنم.» ـ شکایت از چی؟ ـ از اینجا. صورتش از حیرت و گیجی مچاله و درهم شد: «واسه چی شکایت کنی؟» و البته حق با او بود. چرا خودم را به زحمت بیندازم و شکایت کنم؟ این‌همه گله و شکایت هیچ‌وقت من را به جایی نرسانده است.
مهدی فیروزان
۲
اما ماه نوامبر را جا می‌اندازد.
مهدی فیروزان
۲
و حالا آزادانه و با خیال راحت به طرف چیزی برو که در تمام طول روز و با تمام وجود از انجام دادنش احساس خوبی داری!
Hosna.Thr
۲
زدم توی سرش و گفتم: «حالا هر چی. آیا این همان مغزی است که به فکرش رسیده بود چطور نقاب خواهرش را برای جشن هالووین با چراغ‌های سبز و نارنجی درست کند؟ یعنی این همان پسری است که وقتی بن برگانزی با پا شوت کرد زیر بلندگو، تمام سیم‌ها را درست جمع کرد و آنها را از سوراخ درست به هم وصل کرد؟» با ناراحتی گفت: «آنها فرق می‌کند. لازم نیست سیم‌های برق و چسب و چیزهای شبیه آن را یاد بگیرم.» سرم را تکان دادم. بهش گفتم: «تو در جای اشتباه نشسته‌ای. تو نباید اینجا باشی. اینجا بودن اعتماد به نفست را می‌گیرد. تو باید دنباله‌رو کسی باشی که سازنده‌ی پل است یا رقص نورهایی برای گروه‌های مشهور موسیقی طراحی می‌کند یا توی تلفن‌های دیگران میکروفن نصب می‌کند.»
Neda^^
۲
پرسیدم: «یعنی اینها همان انگشت‌هایی است که این برج ایفل سه متری را با اسپاگتی ساخته؟» ـ ماکارونی. زدم توی سرش و گفتم: «حالا هر چی. آیا این همان مغزی است که به فکرش رسیده بود چطور نقاب خواهرش را برای جشن هالووین با چراغ‌های سبز و نارنجی درست کند؟ یعنی این همان پسری است که وقتی بن برگانزی با پا شوت کرد زیر بلندگو، تمام سیم‌ها را درست جمع کرد و آنها را از سوراخ درست به هم وصل کرد؟» با ناراحتی گفت: «آنها فرق می‌کند. لازم نیست سیم‌های برق و چسب و چیزهای شبیه آن را یاد بگیرم.» سرم را تکان دادم. بهش گفتم: «تو در جای اشتباه نشسته‌ای. تو نباید اینجا باشی. اینجا بودن اعتماد به نفست را می‌گیرد. تو باید دنباله‌رو کسی باشی که سازنده‌ی پل است یا رقص نورهایی برای گروه‌های مشهور موسیقی طراحی می‌کند یا توی تلفن‌های دیگران میکروفن نصب می‌کند.»
یک قرنطینه ای
۲
پشت جلد با حروف سیاه و درشت نوشته بودم: و حالا آزادانه و با خیال راحت به طرف چیزی برو که در تمام طول روز و با تمام وجود از انجام دادنش احساس خوبی داری!
._.
۱
ـ خُب، باز چی شده؟ ـ نمی‌فهمم. ـ چی را نمی‌فهمی؟ (نمی‌دانم چرا خودم را به دردسر انداختم. انگار از یک آدم صد در صد ناشنوا بپرسم: "چه‌چیزی را نمی‌شنوی؟"
Rey Han
۱
کم‌عقل نیستم. خیلی هم احمق نیستم. از آنهایی هم نیستم که وقتی اتفاق بدی برای کسی می‌افتد، آب دماغشان راه می‌افتد یا اشک از چشم‌هایشان سرازیر می‌شود. اما باید اعتراف کنم همین‌که چشمم به آن باتلاقِ غم‌انگیز یعنی کلاس جدیدم افتاد احساس ناخوشایندی پیدا کردم. درست است، قطعاً من آدم بدعنقی‌ام.
bahar
۱
عجب ساختمان بزرگی! گمان می‌کنم کار اصلی سازنده‌ی این ساختمان ساختن سردخانه و کشتارگاه بوده و زمان استراحتش این ساختمان را ساخته است.
Ana
۱
فیلیپ لارکین گفته: «کتابی بنویسید که خودتان بیشتر از همه ازش لذت ببرید، کتابی که تا حالا هیچ‌کس دیگری آن را ننوشته.»
کاربر5096
۰
وفاداری منتظر دوست‌هایشان ایستاده بودند تا از دستشویی بیرون بیایند.
Fatemeh Yavari
۰
چه پیشنهادی برای نوقلم‌ها دارید؟ اول اینکه هیچ‌وقت درباره‌ی کتابتان با همسر یا دوست‌تان حرف نزنید، چون اصلاً نمی‌توانید روی نظرشان حساب کنید و دوم بخوانید و بخوانید و بخوانید. تمرین نوشتن (مثل آنچه معلم‌ها می‌گویند) نوشتن نیست، خواندن است. و بالاخره، فیلیپ لارکین گفته: «کتابی بنویسید که خودتان بیشتر از همه ازش لذت ببرید، کتابی که تا حالا هیچ‌کس دیگری آن را ننوشته.»