حاضر بود خودش را فدا کند تا آینده بهتر شود و هیچ کاری از دستش برنمیآمد.
محدثه
به هر سو مینگریستی مردم فریب خورده بودند و پرچانگی میکردند و حرفهای قلنبهسلنبه میزدند. زندگی کسلکننده و یکنواخت روزمره هنوز میلنگید، دستوپا میزد و لنگانلنگان طبق عادت قدیمی به راه خود میرفت.
محدثه
به عقیدهٔ من واقعیت را چنان ترساندهاند که خودش را پنهان میکند.
محدثه
همواره رویدادهای عظیم، همانند جهان هستی، نقطهٔ آغازین ندارند. ما ناگهان با آنها مواجه میشویم، بدون آنکه ظهور کرده باشند، گویی همیشه بودهاند یا از آسمان بر سرمان خراب شدهاند.
محدثه
مردم در شهرها درمانده بودند، همچون کودکانی که رو در روی چیزی گنگ و مبهم قرار میگیرند؛ ابهامی که سر راه خود تمامی تجربهها و مَلَکات را واژگون میکند و از خود ویرانی بر جای میگذارد، اگرچه خودش زاییدهٔ شهر و مخلوق شهرنشینان بوده است.
محدثه
در واگن که بودم از پنجره به بیرون نگاه میکردم و در این فکر بودم که چه چیزی میتواند بالاتر از کار و تلاش و صلح و آرامش در کنار خانواده باشد. در مورد باقی چیزها ما قدرتی نداریم.
alice,
و اینجا بود که درمییافتی زندگی فقط در صورتی واقعی است که شبیه به زندگی دیگران باشد و در آن غرق شده باشد، که خوشبختیِ مجزا و جداگانه خوشبختی نیست و از همین روی، حتی اردک و الکلی که در تمام شهر بیهمتا به نظر میرسند اردک و الکل واقعی نیستند.
alice,
چه بگویم! حق با شماست. نمیخواهم بدانم. کاملاً درست است. آه، خودتان قضاوت کنید! چرا باید همهچیز را بدانم و غصهٔ همهچیز را بخورم؟ زمان به من اعتنایی نمیکند و هر چه را که میلش بکشد به من تحمیل میکند. اجازه بدهید من هم حقایق را نادیده بگیرم. شما میگویید حرفهای من با واقعیت مطابقت ندارند. آیا اکنون در روسیه واقعیتی وجود دارد؟ به عقیدهٔ من واقعیت را چنان ترساندهاند که خودش را پنهان میکند.
alice,