حاضر بود خودش را فدا کند تا آینده بهتر شود و هیچ کاری از دستش برنمیآمد.
محدثه
به هر سو مینگریستی مردم فریب خورده بودند و پرچانگی میکردند و حرفهای قلنبهسلنبه میزدند. زندگی کسلکننده و یکنواخت روزمره هنوز میلنگید، دستوپا میزد و لنگانلنگان طبق عادت قدیمی به راه خود میرفت.
محدثه
به عقیدهٔ من واقعیت را چنان ترساندهاند که خودش را پنهان میکند.
محدثه
همواره رویدادهای عظیم، همانند جهان هستی، نقطهٔ آغازین ندارند. ما ناگهان با آنها مواجه میشویم، بدون آنکه ظهور کرده باشند، گویی همیشه بودهاند یا از آسمان بر سرمان خراب شدهاند.
محدثه
مردم در شهرها درمانده بودند، همچون کودکانی که رو در روی چیزی گنگ و مبهم قرار میگیرند؛ ابهامی که سر راه خود تمامی تجربهها و مَلَکات را واژگون میکند و از خود ویرانی بر جای میگذارد، اگرچه خودش زاییدهٔ شهر و مخلوق شهرنشینان بوده است.
محدثه