
کاربر ۷۱۳۰۳۲۸
۲۰
نیم ساعت دیگه مییام دنبالت.»
بعد توی دیوار ناپدید میشوود.
پشت سرش داد میزنم: «معلومه اصلاً خبر نداری چقدر طول میکشه تا یه خانم آماده بشه!»
s.
۱۶
میپرسم: «تا حالا عاشق شدی؟»
میگوید: «نه، هیچوقت. چهجوریه؟»
«افتضاح.»
s.
۱۵
«و من باید ازت بترسم؟»
«هیچوقت.»
نادیا
۱۴
«شیطون کوچولوی من. همه باید ازت حساب ببرن، مگه نه؟ اوه، بگو که باهام ازدواج میکنی الساندرا!»
s.
۱۳
«عاشقشی؟»
پیش خودم فکر میکنم معلوم است که نه. من کارهای بچگانهای مثل عاشقشدن انجام نمیدهم. عشق از من یک قاتل ساخت. برای مدتی من را در هم شکست. باید دوباره خودم را از نو میساختم.
amitys
۱۳
یکدفعه احساس میکنم که دیگر به شال پیچیدهشده دور شانههایم نیازی ندارم. خیلی احساس گرما و سبکبالی میکنم.
یک زمان، پسر دیگری بود که همین احساس را به من میداد. کسی که مرا کامل میکرد، میدید و بهم عشق میورزید.
اکنون حشرات زیر خاک با گوشت او ضیافتی برپا کردهاند.
shakiba9013
۱۰
فقط دوستها هستند که یکدیگر را با نام کوچک صدا میکنند.
☆♡princess taranom♡☆
۹
از کسی که هستی نترس. هرچی دلت میخواد بگو. هرطوری که دوست داری باش. سعی نکن کس دیگهای باشی.
Hasti
۷
«میشه یه وقتی برام بزنی؟»
«از موسیقی خوشت مییاد؟»
«فکر کنم اگه تو بزنی خوشم مییاد.»
☆♡princess taranom♡☆
۴
«من با ذهنم میجنگم نه با سلاح.
Hasti
۲
خیالت راحت باشه، تنها چیز خطرناک اینجا منم.»
«و من باید ازت بترسم؟»
«هیچوقت.»
☆♡princess taranom♡☆
۲
شاید بد نباشه بیشتر فکر کنی و ببینی این واقعاً چیزیه که میخوای یا نه.»
Hasti
۱
نشستن روی این صندلیها و دستنزدن به یکدیگر شکنجه است.
☆♡princess taranom♡☆
۱
دنیا باید بداند که من تنها سلطنتی باقیمانده هستم.
ملکهشان.
☆♡princess taranom♡☆
۱
چیز خطرناکی در عمق این چشمها وجود دارد، چیزی هیجانانگیز، و من همان لحظه متوجه میشوم که تظاهر به بیعلاقگی دشوار خواهد بود.
☆♡princess taranom♡☆
۱
ذوق و شوق آخرش به دلشکستگی عمیقی میرسه
☆♡princess taranom♡☆
۱
«اگه قرار باشه دوستت باشم، حتماً میخوای که مشکلاتت رو باهام درمیون بذاری؟»
Hasti
۰
همینطور بهترین دوستم. زنی که _ زنی که میتونم عاشقش باشم.»
عشق.
میتواند عاشقش باشد. اگر به خودش اجازه دهد. که نمیدهد
کاربر ۱۶۲۰۱۴۴
۰
میگویم: «تو واقعاً من رو نمیشناختی. اگه میشناختی، میدونستی که قبلاً یه زمانی بهخاطر عشق آدم کشتم.»
