نیم ساعت دیگه مییام دنبالت.»
بعد توی دیوار ناپدید میشوود.
پشت سرش داد میزنم: «معلومه اصلاً خبر نداری چقدر طول میکشه تا یه خانم آماده بشه!»
کاربر ۷۱۳۰۳۲۸
«و من باید ازت بترسم؟»
«هیچوقت.»
s.
«عاشقشی؟»
پیش خودم فکر میکنم معلوم است که نه. من کارهای بچگانهای مثل عاشقشدن انجام نمیدهم. عشق از من یک قاتل ساخت. برای مدتی من را در هم شکست. باید دوباره خودم را از نو میساختم.
s.
«شیطون کوچولوی من. همه باید ازت حساب ببرن، مگه نه؟ اوه، بگو که باهام ازدواج میکنی الساندرا!»
نادیا
میپرسم: «تا حالا عاشق شدی؟»
میگوید: «نه، هیچوقت. چهجوریه؟»
«افتضاح.»
s.
فقط دوستها هستند که یکدیگر را با نام کوچک صدا میکنند.
shakiba9013
یکدفعه احساس میکنم که دیگر به شال پیچیدهشده دور شانههایم نیازی ندارم. خیلی احساس گرما و سبکبالی میکنم.
یک زمان، پسر دیگری بود که همین احساس را به من میداد. کسی که مرا کامل میکرد، میدید و بهم عشق میورزید.
اکنون حشرات زیر خاک با گوشت او ضیافتی برپا کردهاند.
amitys