وقتی «هز» یا «باز» یا «شاهزاده کودن» یا «هارولد» یا «پسر عزیزم» یا «لاغر استخوانی» ــ لقبی که بعضی از کارکنان دربار به من داده بودند ــ نبودم، اسپایک میشدم. هویتم همیشه برایم مشکلزا بوده، اما حالا با نیم دوجین اسم رسمی و دوجین لقب، هویتم به تالار آینه تبدیل شده بود.
sahar
هر چیزی که آموخته بودم، تمام اعتقادم در تمام آن سالها دربارهٔ خانواده، سلطنت، عادل بودنش، وظیفهاش برای متحد کردن و نه متفرق کردن، در حالِ نابودی بود و زیر سؤال میرفت.
sahar
فراگمور آماده شده بود.
از همان لحظهٔ اول عاشق آنجا شدیم. انگار مقدر شده بود که آنجا زندگی کنیم. شبها بیصبرانه منتظر فرارسیدن صبح بودیم تا به باغ برویم و قدمی بزنیم و قوها را ببینیم؛ به خصوص استیوِ بداخلاق را.
sahar
مدتها پیش از آنکه مادرم پرنسس دایانا شود، آن وقتها که فقط دایانا اسپنسر، معلم مهدکودک، دوستدختر مخفی پرنس چارلز بود، پدربزرگم بزرگترین حامیاش بود. برخی میگویند در واقع او بود که برای ازدواج پدر و مادرم وساطت کرده بود.
sahar