جملات زیبا از متن کتاب پرتره گناه | طاقچه
تصویر جلد کتاب پرتره گناه
off
٪۲۰
subscriptionAvailable

کتاب پرتره گناه

نوع کتاب
۴.۰ امتیاز(از ۶ رأی)
پدیدآورندگان: 
احمد امید، عارف جمشیدی
انتشارات: 
نشر ثالث

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
Hami moqaddam
۳
زندگی، مفهومی که هر چه بیش‌تر از عمر بشر می‌گذرد، بر خلاف وعده‌های دلفریبی که به خوردش داده‌اند و هنوز هم می‌دهند، زشت‌تر و سخت‌تر می‌شود.
سُهاد
۲
ممکن است حرف‌هایی که می‌زند راست باشند؟ یعنی مینه مأمور مخفی است؟ جاسوس؟ بی‌خیال مرد... چه فکرها! چنین چیزی غیرممکن است. این هم پارانویای عموی ماست... نکند... نکند عمو دارد با من بازی می‌کند؟ نه این کار را نمی‌کند.
سُهاد
۱
پرترهٔ گناه رمانی است به غایت «نوآر» با تمام جزئیات و المان‌هایش؛ از آن دست رمان‌های جنایی که از قرارگیری در قامت یک رمان پلیسی‌ـ معمایی عبور می‌کند و، به تعبیر ریموند چندلر از رمان جنایی خوب، پرترهٔ گناه داستانی است که بر خلاف اکثر مدعیان این ژانر، قابلیت چند بار خواندن را دارد.
سُهاد
۱
«منظور من هم همین بود. دختره هوش از سرت پرونده بود. تو رو با خودش به دنیایی برده بود که خیلی وقت بود فراموشش کرده بودی...» منتظر ماندم که بگوید: «ولی من کشته شدم سِدات.» اما نمی‌گوید. برای فرار از بار سنگینی که حرف‌هایش روی دوشم می‌گذاشت، می‌پرسم: «نکنه امتحان مربوط به این قضیه می‌شه؟» «ممکنه. قطعاً نمی‌شه چیزی گفت.»
ت ت
۱
هر عاشقی ترسِ از دست دادن عشق رو یدک می‌کشه.
سُهاد
۰
عجیب است که برای من تداعی‌گر غصه‌ها و دردهایم است. با این‌که قبلاً هرگز آن را ندیده‌ام، احساس می‌کنم رابطه‌ای مجهول میان ما وجود دارد.
سُهاد
۰
آن را هُل می‌دهم. هیچ صدایی از داخل شنیده نمی‌شود. محکم‌تر ضربه می‌زنم تا جایی که دست‌هایم درد بگیرند، اما عجیب است که دردی احساس نمی‌کنم. فقط عرق می‌ریزم آن هم تنها از قسمت راست بدنم.
سُهاد
۰
حتی انگار مرا نمی‌بیند و نگاه‌های نافذش از درونم می‌گذرند و به افقی در پشتِ سرم خیره می‌شود.
سُهاد
۰
خونسرد است، ولی چشم‌هایش نگرانی را فریاد می‌زنند. نزدیک‌تر می‌شود. «به نظر بهتری.» صدایش حالتی دلزده دارد، اما اهمیتی نمی‌دهم.
سُهاد
۰
«دختره آرومت کرد، درسته؟» «نه، اون‌طور که فکر می‌کنی نبود. دوستش داشتم.»
سُهاد
۰
اما باید مینه را پیدا کنم. هر دقیقه‌ای که می‌گذرد او را بیش‌تر و بیش‌تر از من دور می‌کند. به طرز عجیبی این را حس می‌کنم. بیست روز از آن ماجرا می‌گذرد. یعنی ممکن است تا حالا زنده باشد؟ تا زمانی که جسدش را پیدا نکرده‌ایم، یعنی امیدی هست.
سُهاد
۰
دستکش ندارد و از سرما حسابی قرمز شده. چقدر شبیه واقعیت است. اگر دست روی شانه‌اش بگذارم، مثل همیشه برمی‌گردد و با ملایمت به من لبخند می‌زند؟ مگر می‌شود آدم به این وضوح توهم بزند؟ چرا که نه؟ این یک توهم است؛ فقط همین. چند متر بیش‌تر فاصله بین من و توهم نمانده بود که صدایی خشن توی گوشم طنین انداخت.
سُهاد
۰
وقتی به طبقهٔ واحد مینه می‌رسم احساس خستگی به من دست می‌دهد. جای بخیه‌هایم می‌سوزند. به دیوار تکیه می‌دهم و نفسی تازه می‌کنم. درِ واحد مینه مثل یک کودک درمانده نگاهم می‌کند و این حالت طردشده‌اش حالم را بد می‌کند. آن دردِ مزمن که هر بار فکر می‌کردم توانسته‌ام به آن غلبه کنم، به محض این‌که اوضاع آرام می‌شود و با خودم تنها می‌شوم باز هم سر باز می‌کند و دوباره به سراغم می‌آید. دوباره باز هم با همان اضطراب و درماندگی و همان حسرت تمام نشدنی به خودم می‌پیچم. شرایطی که اصلاً با عقل و منطقم جور درنمی‌آید. چرا مینه را تا این حد دوست دارم؟ دیگر همه‌چیز بین ما تمام شده! چرا با این حال هنوز هم نمی‌توانم از فکرش بیرون بیایم؟ کجای کار می‌لنگد؟
سُهاد
۰
گوش دادن آرامش به حرف‌های من، موج شادی‌ای که وقتی نگاهم می‌کرد، صورتش را می‌پوشاند، ظرافتی که در صدایش بود... خصوصیت‌های منحصربه‌فردی که داشت، با تمام وجود دلتنگش هستم. نبودش مثل خلئی تلخ و گزنده در رگ‌هایم جریان می‌گیرد و معنا را از همهٔ دارو ندارم در زندگی می‌ستاند.
سُهاد
۰
«چرا باید این‌قدر برات مهم باشه؟» «چرا نباید باشه؟ ارتباط نزدیکی بین تیر خوردنم و گم شدنش وجود داره.» عمو می‌گوید: «ول کن این اراجیف رو.» نگاه‌هایش خشمگین‌تر به نظر می‌آید. «داری چه غلطی می‌کنی؟ این رو بگو.» خواستم بگویم: «هیچی» که سیگارش را روی زیرسیگاری کنار کاناپه مچاله می‌کند و با یک حرکت آنی از جایش بلند می‌شود و یقه‌ام را می‌گیرد. «به من دروغ نگو.» سعی می‌کنم هلش بدهم و می‌گویم: «بهت دروغ نمی‌گم.» در یک لحظه نگاهم به سمت هفت‌تیرم می‌لغزد که توی دستم لرزه گرفته است
سُهاد
۰
به پنجرهٔ طبقهٔ هفتم که خانهٔ ماست، نگاه می‌کنم. یکی کنار پنجره ایستاده. ملکه... او در هر دوره‌ای که بحرانی را از سر می‌گذرانم، عصرها را همین‌طور در کنار پنجره می‌ایستد و تا برگشتنم به خانه، انتظارم را می‌کشد. من در چشم او چطور مردی هستم؟ یک آدم ضعیف که مشکلاتش را از طرز راه رفتنش می‌توان حدس زد؟... فکر نکنم. من همیشه در چشم او یک مرد قوی بوده و هستم. اما شاید هم همین حالت ناتوان و زارم را دوست دارد. این‌طور بیش‌تر می‌تواند نزدیکم باشد و فرصت کمک کردن به من را داشته باشد. صفت سخاوت و مهربانی‌اش همیشه سنگینی کرده... اسلحهٔ او هم همین است. توی مُشت داشتن طرف مقابلش با فرمول مهربانی و بخشندگی. مگر همین خصلت‌هایش نبود که نمی‌گذاشت از او جدا شوم؟
سُهاد
۰
فقط می‌خواهم گزارش را هر چه زودتر تمام کنم. اما حالت ملکه جوری است که نمی‌توانم دلش را بشکنم. به اجبار پشت سرش راه می‌افتم. به آشپزخانه که می‌رسیم، بوی خوبی به استقبالم می‌آید. نه، این بوی غذا نیست. وقتی توی گلدان سفید روی میز، گل‌های فریزیای زرد را می‌بینم
سُهاد
۰
اما نه، خیلی بعید بود که آن جمع هنرمندهای عیاش، گروهک سیاسیِ فعالی تشکیل دهند. آن‌ها آدم‌های ترسویی بودند. از لیوان‌های خنک راکی و سخنرانی‌های شیک جلوی دخترهای خوش برورو به این راحتی دل نمی‌کندند. در آن دوران، فضای سیاسی حسابی داغ شده بود. گروهک‌های چپ تقریباً در همهٔ مدارس کشور بازوهای فعال داشتند. به محض این‌که متوجه علاقهٔ سینان و فخری به گرایش‌های چپ شدند، خیلی زود آن‌ها را جذب خود کردند و به احتمال زیاد این قضیه در کلوب ادبیات اتفاق افتاده است...
ت ت
۰
زندگی اون‌قدر مزخرفه که حتی ارزش گریه کردن هم نداره.
سُهاد
۰
برای یک آن نمی‌دانم چه جوابی باید به او بدهم اما فوراً خودم را جمع‌وجور می‌کنم. «من هم به اندازهٔ شما ناراحتم.» «بعید می‌دونم. آتیش فقط خرمن رو می‌سوزونه.» «اصلاً نمی‌خواستم این‌طور بشه.» «اگه این‌طوره پس پیداش کنید.»
سُهاد
۰
حس می‌کردم داره در برابرم له می‌شه اما این وضعیت مرهمی بود روی غرور خُردشده‌م.
ت ت
۰
حتی با توجه به اختلاف‌نظرها و اختلاف‌سلیقه‌ای که با نسل قبلی دارم اما آن‌ها را بیش‌تر از نسل جدید به خودم نزدیک می‌بینم. این نسل جدید حقیقتاً خیلی متفاوتند. شاید هم باید همین‌طور باشد. دنیا با سرعت پیش می‌رود.
ت ت
۰
شاید هم او مثل مصطفا عاشق نیست. اما در عشق، تساوی ممکن نیست. بعضاً یک طرف کفهٔ ترازو و گاهی طرف دیگرش سنگینی می‌کند
ت ت
۰
من هیچ شعری برای مینه ننوشتم. حتی حرف‌های عاشقانهٔ زیبایی هم به او نزدم. زن‌ها عاشق این جملاتند، حتی اگر دروغ باشند.
ت ت
۰
انسان‌ها کشش غریبی نسبت به آن‌هایی دارند که در حقشان بدی می‌کنند
سُهاد
۰
حالت غریبی از خستگی را احساس می‌کنم. انگار بیش از این‌که جسمم خسته باشد، روحم خسته بود. وقتی سرگرم کارم خبری از این خستگی نیست اما به محض این‌که بیکاری به سراغم می‌آید، این خستگی هم خودبه‌خود پیدایش می‌شود.
سُهاد
۰
این سؤال در ذهنم نقش بست. «واقعاً ارزشش رو داره؟» حسی که به مینه داشتم باعث شد جواب این سؤال را به تعویق بیندازم. او برای من یک گریزگاه بود. حضور مینه باعث شد نبود یلدیریم را فراموش کنم. شاید هم سرپوشی بود روی ترس‌هایم. اما مهم‌تر از همه این بود که عاشقش شدم. با او از نفس کشیدن، غذا خوردن، بوسه زدن، قدم زدن کنار دریا و از هر چیز ساده‌ای در این زندگی لذت می‌بردم.
سُهاد
۰
اما با مینه شوق دوباره را به زندگی پیدا کردم. حالا که مینه را ندارم، انگار دوباره به نقطه شروع برگشته‌ام. باز آن خلأ بی‌هدفی را احساس می‌کنم..
سُهاد
۰
گرفتن خبر تازه‌ای از مینه برایم خیلی مهم‌تر بود. توازن احساسیِ عجیبی در من ایجاد شده که در یک طرفش مینه قرار دارد و در طرف دیگر همسر و دخترانم. با غیب شدن مینه این توازن به هم ریخته، انگار به همراه او، ملکه و دخترها را هم گم کرده‌ام. ممکن است این وضعیتِ غیرعادی جای توجیه نداشته باشد، اما وقتی با هر دوی آن‌ها هستم، به هیچ وجه احساس گناه نمی‌کنم. انگار زندگی با این دو وزنه، در آنِ واحد، برای من نرمال و طبیعی است. فکر کنم حق با یلدیریم بود. مردها همیشه قابلیت سقوط دارند.
سُهاد
۰
اما حقیقت برای ما یک چیز است: همسرانمان برای ما چیزی غیر از دستیار نیستند. اما چیزی که متوجهش نمی‌شوم این است که چرا آن‌ها به چنین وضعیتی تَن داده‌اند؟ چرا ترکمان نمی‌کنند؟