«منظور من هم همین بود. دختره هوش از سرت پرونده بود. تو رو با خودش به دنیایی برده بود که خیلی وقت بود فراموشش کرده بودی...»
منتظر ماندم که بگوید: «ولی من کشته شدم سِدات.»
اما نمیگوید. برای فرار از بار سنگینی که حرفهایش روی دوشم میگذاشت، میپرسم: «نکنه امتحان مربوط به این قضیه میشه؟»
«ممکنه. قطعاً نمیشه چیزی گفت.»