زنی که به من گفت زندگی ما تا آخرین لحظه از پیش برنامهریزی شده است: متولد میشویم، به مدرسه میرویم و برای پیدا کردن همسر راهی دانشگاه میشویم. ازدواج میکنیم- حتی اگر بدترین مرد دنیا باشد- فقط برای اینکه مردم نگویند کسی تو را نخواسته است. بچهدار میشویم، پیر میشویم و باقی عمرمان از روی یک صندلی در پیادهرو، به تماشای رهگذاران مینشینیم و تظاهر میکنیم که همهچیز را دربارهٔ زندگی میدانیم اما نمیتوانیم این ندا را در قلبهایمان خاموش کنیم که میگوید: «میتوانستی جور دیگری زندگی کنی.»