اما من نمیخواهم
اینجا
فوقالعاده باشم
میخواهم مثل بقیه معمولی باشم.
Amelie
هر کاری میکنید فقط یادتان باشد با اولین بچههایی که سراغتان میآیند
دوستی نکنید
چون صد در صد دوستهای واقعیتان هر کسی میتواند باشد جز اینها.
نیلوفر دریاچه
نمیخواهم از تخت بیرون بیایم.
پایم قدرت ندارد
گلویم خشک است
و قلبم انگار
سختتر میزند
و نمیتوانم تا دستشویی بروم.
تیپی میپرسد: «مطمئنی نمیخواهی دراز بکشی؟»
سرم را به چپ و راست تکان میدهم.
نمیتوانم تیپی را مجبور به ماندن در تخت کنم
فقط به این دلیل که به هم چسبیدهایم.
سرم را به چپ و راست تکان میدهم
و حقیقت را میپذیرم.
کاربر ۶۱۵۱۱۰۴
اما وقتی موضوع مرگ و زندگی مطرح است
و اینکه آیا از هم جدا شویم یا نه،
تنها یک مسیر وجود دارد
فقط یک انتخاب
و
فقط یک شانس.
علی میرکمالی
مامانبزرگ با مردی که در سالن بولینگ دیده
قرار ملاقات گذاشته.
نمیدانستم بولینگ دوست دارد.
نمیدانستم سالن بولینگ جای قرار ملاقات گذاشتن است.
و باورم نمیشود
کسی با صورتی چروک مثل آواکادوی خیلی رسیده
در پیدا کردنِ عاشق
شانسش بیشتر از من باشد.
آناهیتا
و به همه غیر از مامانبزرگ
خودکاری پلاستیکی میدهد
که برای چنین قرارداد سنگینی خیلی سبک است.
آناهیتا
اما من
به هیچکدام از اینها
نیاز ندارم.
تنها چیزی که
نیاز دارم
تیپی است.
کتاب خوان معرکه
و من؟
چشمها
چشمها اذیتم میکنند.
چشمها
چشمها
همهجا هستند
نیلوفر دریاچه
بهم یادآوری میکند
که هستی خیلی بزرگتر از من است
بزرگتر از تو؟
بزرگتر از چیزهایی که ما فکر میکنیم
مهم هستند
پس من هم از این ستارهها لازم دارم
آره
نیلوفر دریاچه
همهشان میدانند
عشق تجربهای است که
هرگز
برای ما
اتفاق نمیافتد.
sasa