
نیومون
۰
یکی از آنها گفت: «خدای من، آنجا را، یک گربۀ سیاه. از اَبْویل این اولین شانسی است که به ما رو کرده...»
و ناگهان رفتند سراغ گربه، آمدند روی سکو تا گربۀ سیاه خوشیمن را لمس کنند.
نیومون
۰
ضمن آنکه خوشحال بود که او هنوز زنده است، خوشحال بود که رفته است.
