نگاه هیربد به دو کتابی افتاد که درگاش همراهش آورده بود و پرسید: «آنها چه هستند؟»
درگاش آنها را جلو آورد و با لکنت جواب داد: «این سقوط مرگبار است که در بین تکههای آهنی پیدایش کردهام و این هم جوینده که کنارش افتاده بود.»
هیربد آنها را گرفت و ورق زد. آنقدر خوانده شده بودند که رنگ لبه ورقها عوض شده بود.
«سر فرصت باید اینها را بخوانم.»
«پشیمان نمیشوید. من بارها این دو را خواندهام.»
کاربر ۱۰۷۷۲۵۸۴