خلاف اضطراب درون شکمم، سعی میکنم عادی رفتار کنم: «چرا همیشه فکر میکنی دیگران قصد دارن ازت سواستفاده کنن؟»
گلارین با نگاه کردن به رادی از هر فرصتی استفاده میکند سرنخی به دست آورد. رادی دنبال کوچکترین نشانهای از سمتم میگردد تا حقیقت را برملا کند. باور دارم با برملا شدن حقیقت چیزی جز نفرت از سمت گلارین نصیبم نمیشود پس همان بهتر که حقایق دفن شوند. او قدم دیگری به من نزدیک میشود: «چون تا زمانی که منفعت نداشته باشی، کسی کاری به کارت نداره.»