اما دلم میخواست باور کنم درونمان جاهایی هست که آن سایه نمیتواند بهش دست بیندازد- همان جاهایی که از ما انسان میسازد.
آسا
آینه بخار کرد و تصویرم محو شد. با کف دستم بخار را پاک کردم و دیدم دوباره محو میشود. ثانیه به ثانیه، تصویرم بیشتر از قبل ناپدید میشد.
درست مثل خودم.
آسا
به نظرم همان چیزهای کوچک، درد نبودنش را بیشتر میکردند. همان حفرههایی که ازش بهجا مانده بود، همان جاهای خالی که حالا باید در آنها قدم میگذاشتم.
آسا
فکر کردم چقدر خوب میشد اگر بیماری سادهای مثل مشکل قلب داشتم. آن وقت میشد جراحیاش کرد. یا درمانهای امتحانپسداده برایش استفاده کرد. یا حتی پیوندش زد. اجزای این عضو اسمهای سادهای داشتند: حفره، بطن، دهلیز، دریچه. خیلی ساده به نظر میآمد، مثل قطعههای ماشین. اما مغز انسان مثل اعماق ناشناختهٔ اقیانوس است. و علم عصبشناسی هنوز دارد در آبهای کمعمق دستوپا میزند.
پریوش