
❤ محمد حسین ❤
۲۶۷
وقتی حرفی برای گفتن نداریم، نباید پرتوپلا بگوییم.
Saeid
۱۰۴
وقتی حرفی برای گفتن نداریم، نباید پرتوپلا بگوییم
sobhanesi
۷۳
نمیخواهم فکر کنم... فکر میکنم که نمیخواهم فکر کنم. نباید به این فکر کنم که نمیخواهم فکر کنم. چون این هم باز یکجور فکر است
Amirmohammad Salehi
۵۴
هیچکس از مرگم ناراحت نمیشود و موقع مرگم بیشتر از زمان زنده بودنم تنها هستم.
Nobody
۴۱
ساعت سه است. همیشه برای هر کاری که آدم میخواهد بکند، ساعت سه یا خیلی دیر است یا خیلی زود. تو بعدازظهر، وقت بیخودی است.
Saeid
۳۵
«دود... فکر نکنم... نمیخواهم فکر کنم... فکر میکنم که نمیخواهم فکر کنم. نباید به این فکر کنم که نمیخواهم فکر کنم. چون این هم باز یکجور فکر است.»
naarvan.bookworm
۳۳
چرند میگویم، حرفی ندارم بزنم. باید از همین پرهیز کرد. وقتی حرفی برای گفتن نداریم، نباید پرتوپلا بگوییم.
❤ محمد حسین ❤
۳۳
انسان بودن دشوار است
Saeid
۲۹
من بیهدف میروم، آرام و تهی، زیر این آسمان بهدردنخور.
❤ محمد حسین ❤
۲۹
اگر یکوقت قرار شود به سفر بروم، فکر میکنم قبل از رفتن، دلم بخواهد جزئیترین نکات شخصیتم را یادداشت کنم تا وقتی برمیگردم بتوانم مقایسه کنم ببینم چه بودم و چه شدهام.
❤ محمد حسین ❤
۲۶
آنقدر احساس تنهایی وحشتناکی میکردم که به فکر خودکشی افتادم. چیزی که جلوی این کار را گرفت این فکر بود که هیچکس از مرگم ناراحت نمیشود و موقع مرگم بیشتر از زمان زنده بودنم تنها هستم.
Hassan Sh
۲۴
میدانم. میدانم که دیگر هیچوقت به چیزی یا کسی برنمیخورم که سودایی در من برانگیزد. میدانی، دل بستن به دیگری کار بزرگی است. باید توانا و با گذشت و کور بود... حتی، درست در اول کار، لحظهای میرسد که باید از روی پرتگاهی پرید. اگر بهش فکر کنی، نمیپری. میدانم که من دیگر هیچوقت نخواهم پرید.
❤ محمد حسین ❤
۲۴
زندگی کنونیام هیچ جذابیتی ندارد.
❤ محمد حسین ❤
۲۳
پزشکها، کشیشها، قاضیها و افسرها طوری انسان را میشناسند که انگار خودشان او را ساختهاند.
شاپور
۲۱
من میان این صداهای بانشاط و معقول تنها هستم. وقت همهٔ این آدمها صرف این میشود که فکرشان را بگویند و بهخوشی بپذیرند که همعقیدهاند. واقعاً که چقدر برایشان مهم است که همشان به یک چیز فکر کنند.
❤ محمد حسین ❤
۲۰
من تنها زندگی میکنم، تنهای تنها.
Nobody
۱۸
عمه بیژوا میگفت: «اگر خوب تو آینه به خودت نگاه کنی، یک میمون میبینی.» لابد زیادی تو آینه به خودم نگاه کردهام، چون چیزی که میدیدم از میمون هم بدتر بود، چیزی حولوحوش دنیای نباتات، در حد مرجانها. نمیگویم سرزنده نیست، ولی آنطورها هم که آنی فکر میکند نیست. من لرزشهایی خفیف را میبینیم، گوشت بیرنگورویی را میبینم که میشکند و تندتند میتپد. مخصوصاً چشمهایم از نزدیک هولناکاند. شیشهای و نرم و کورند و دورشان سرخ است، مثل پولکِ ماهی.
pejman
۱۸
دیگر متوجه نبودم که وجود دارم، دیگر نه در خودم، بلکه در او وجود داشتم؛ بهخاطر او بود که غذا میخوردم، بهخاطر او بود که نفس میکشیدم.
❤ محمد حسین ❤
۱۸
فکر من، خود من است: برای همین است که نمیتوانم بس کنم.
agape
۱۶
بیاینکه متوجه شوم، کمی تغییر هویت میدهم، تا اینکه سرانجام یک روز، انقلابی واقعی شکل میگیرد. همین باعث شده که زندگیام متغیر و ازهمگسیخته به نظر برسد
*Eli*
۱۶
تعجب میکنم که چطور میشود دروغ گفت و قیافهٔ حقبهجانب گرفت.
Martha'e Dark
۱۶
دستش را روی گلویش میگذارد و میگوید:
ــ اینجاست. رد نمیشود.
sobhanesi
۱۳
پس تهوع همین است: این قطعیت کورکننده؟ چقدر فکرم را خسته کردم! دربارهاش نوشتم! حالا میدانم که وجود دارم ــ جهان وجود دارد ــ و من میدانم که جهان وجود دارد. همین و بس. ولی برایم فرقی نمیکند. عجیب است که نسبت به هر چیز اینقدر بیتفاوت باشم. این مرا میترساند
sobhanesi
۱۳
لحظهای میرسد که باید از روی پرتگاهی پرید. اگر بهش فکر کنی، نمیپری. میدانم که من دیگر هیچوقت نخواهم پرید.
Saeid
۱۳
تمام گذشتهٔ جهان به هیچ دردی نمیخورد.
❤ محمد حسین ❤
۱۳
برای من نه یکشنبه معنا دارد نه دوشنبه. همه روزهایی هستند که درهم و برهم میگذرند
sobhanesi
۱۲
هر لحظه فقط میآید تا لحظههای بعد را بیاورد. با تمام وجود به هر لحظه میچسبم. میدانم که یگانه است و جایگزین نداردـ بااینحال، هیچ کاری نمیکنم تا جلوی نابودیاش را بگیرم
amir
۱۲
وقتی حرفی برای گفتن نداریم، نباید پرتوپلا بگوییم. به نظر من، وقتی دفتر خاطرات مینویسیم، این کار خطرناک است؛ چراکه در بیان هر چیز اغراق میکنیم، گوشبهزنگیم و مدام حقیقت را جعل میکنیم.
Saeid
۱۱
وقتی آدم تنها زندگی میکند، دیگر حتی تعریف کردن را هم بلد نیست.
Saeid
۱۱
از قبل میدانم که امروزم هدر رفته است. مگر اینکه بعد از تاریک شدن هوا کار مفیدی انجام دهم
