
کاربر ۳۷۵۱۳۰۳
۰
دوشنبه بعد از مدرسه بود و توی اتاقم، با بهترین دوستهایم، اسلون ژانگ و لیا گیبسون، نشسته بودم. (منظورم از اتاقم، اتاق مشترک من و خواهرم، کامیل است که تازه پنج سالش شده است. جلوتر برایت قشنگ توضیح میدهم.) خودم روی تختم نشسته بودم، اسلون روی مبل کیسهایام نشسته بود و لیا هم روی فرش فیروزهای کف اتاقم ولو شده بود. آن بخش از اتاق را که مال من بود، تمیز و مرتب کرده بودم، ولی در بخش خواهرم انگار بمب منفجر شده بود؛ همهجا پر از اسباببازی، تکههای لگو و خردههای کاغذ اکلیلی بود. کامیل آن لحظه آنجا نبود. شک ندارم که داشت جای دیگری را به هم میریخت.