«مادرها و زنها همیشه کافی نیستند. مخصوصاً وقتی چهار سال از عمرت توی لجن و گه بودهای. باید قلب را به تپیدن واداشت.
AS4438
جبهه جای زنها نیست. جای مردها هم نیست... جز برای سربازهایی که چارهٔ دیگری ندارند و باید آنجا باشند جای هیچکس نیست.
AS4438
«همین حالا هم مردههای زیادی توی وجودمان داریم، نباید دنبال مردههای بیشتر گشت.»
AS4438
شیر میخواستیم، موش به دست آوردیم.
ماسه میخواستیم، گِل به دست آوردیم.
بهشت میخواستیم، دوزخ به دست آوردیم.
عشق میخواستیم، مرگ به دست آوردیم.
AS4438
«چهار سال توی لجن و مرخصیهایی که هیچوقت نمیدادند و وقتی میدادند، بیشازحد کوتاه بودند. و ما عوض شده بودیم. دیگر آدمهای سابق نبودیم. به مردهها و مگسها فکر میکردیم. همیشه تعدادی مرده. همیشه تعدادی مگس.»
AS4438
عشق مانند سگی اهلی دستش را توی دستت نمیگذارد، آن را به صورتت میکوبد.
AS4438
«به نظر شما اگر دشمن دیروزِ آدم ملتِ فردایش شود، میتوان مثل قهرمانها مرد؟»
AS4438
فهمیدم بعد از مرگ هم چیزی از عشق باقی میماند. آدم نمیداند با آن چهکار کند، اما آنقدر میارزد که در راهش مبارزه کنیم و به آن قوت ببخشیم.
AS4438