متنفرم از اینکه جلوشون دولاراست بشم و احساسات واقعیم رو بهخاطر ترس از توهین یا نفرت دیگران مخفی کنم. این فکر مثل خوره به جونم افتاده و بدجوری آزارم میده، این شد که فکر کردم: «باید استعفا بدم.»
ویماند
همانقدر که دلم میخواست زندگی میکنم، در آرزوی مرگ بودم.
CallmeAnayk
ما توی دنیایی زندگی میکنیم که اجازه داریم آزادانه ابراز وجود کنیم؛ غیر از اینه؟
حنای
باید یاد بگیری وقتی حالت خوب نیست بگی حالم خوب نیست، نه اینکه تا لحظهٔ آخر اون عذاب رو تحمل کنی و بگی: «ببینین تا کجا تونستم تحمل کنم، تاجاییکه به خودم آسیب بزنم.»
حنای
حتی توی شادترین لحظههای زندگیت هم نمیتونی از همهچیِ همهچی راضی باشی.
حنای
فقط از قضای روزگار حالا دیگه قویتر شدی و ضربههای آرومی که گاهگداری بهت وارد میشه واسه کلهپا کردنت کافی نیست
حنای
درحالحاضر خیلی چیزها توی زندگی مطابق میلت پیش نمیره.
حنای
بعد از اینکه بهشون نشون دادی اوضاعت چقدر وخیمه، چی میخوان بگن؟ «وای، لابد خیلی زجر کشیدی؟»
حنای
از برخورد با آدمهایی که یکریز از خودشان میگویند خستهام.
حنای
به قول خود فرنکل «رنج، کم یا زیاد، روح و ذهن خودآگاه آدم را لبالب پر میکند. پس ‘میزان’ رنج آدمها کاملاً نسبی است.»
CallmeAnayk
زخمهایی درونم هستند که هیچوقت خوب نشدهاند
حنای
وقتی بارون میباره بارونی میپوشیم یا چترمون رو باز میکنیم، اما وقتی باد و بوران شدیدی از راه میرسه هیچکدوم اینها دیگه فایدهای نداره و باید دنبال پناهگاه باشیم.
حنای
درنهایت، همیشه همزمان میخواهم خودم باشم و نباشم. نمیدانم این تناقض عجیبوغریب من را به کجا میبرد.
حنای
اگه واقعاً عاشق خودت بودی، چرا باید به مردن فکر میکردی؟
حنای
وقتی تجربهٔ کافی به دست میآری تا با دید متعادلتری به مسائل نگاه کنی، میفهمی یه حد وسطی هم هست
حنای
امیدوارم اگه کارم به جایی رسید که همینجوری دست روی دست بذارم، دلیلش این نباشه که حوصلهٔ هیچ کاری رو ندارم. یعنی دلم میخواد دلیل محکمتری غیر از بیحوصلگی برای این انفعال داشته باشم.
حنای