احساسم این است که وقتی مُردی، دیگر مردهای و بعد از مرگ هیچچیزی نیست. مرگ چیزی جز پرتگاهی نیست که پس از آن بازگشتی در کار نیست.
AS4438
دههٔ بیستسالگیام به پایان رسیده است. در یک چشم بههم زدنِ دیگر چهلساله میشوم و سیسالگیام هم میگذرد. سپس روزی منِ نودساله روی این تخت دراز میکشم و به این فکر میکنم که کل زندگیام کجا رفت.
sorena10077
ایستادن در قبر بدشگون است. همه درنهایت توی یکی از این گودالها قرار میگیریم، اما مجبور نیستی سرنوشت را وسوسه کنی.
Kim.m
وقتی حتی بستنی هم کمکی نمیکند، میفهمی که اوضاع جداً بد است.
پریسا همانی
علاوه بر زیبا و محبوب بودن، از بسیاری از بچههای مدرسه ثروتمندتر هم هست. گاهیاوقات حس میکنی که زندگی منصفانه نیست،
AS4438
حقیقت از هر چیز دیگری وحشتناکتر است.
کاربر 0084
کنجکاوم که آیا او هم به همان اندازهای که من دلتنگش هستم، دلش برای من تنگ شده است یا نه.
اما دیگر هرگز نمیتوانیم با هم دوست باشیم. دیگر بین ما دو نفر هیچچیز مثل قبل نمیشود.
لیمویسبز.
هرچقدر اوضاع همین حالا بد است، همیشه میتواند بدتر هم بشود.
پریسا همانی
اگر فقط خانم بنت نبود، همهچیز خیلی بهتر میشد
کاربر ۷۴۹۰۸۴۵
آنها نگاهی به من میاندازند و در تلاشی هماهنگ چنان نادیدهام میگیرند که انگار اصلاً وجود ندارم.
لیمویسبز.
مامانم روی کاناپه نشسته است و کتاب میخواند. عاشق کتاب خواندن است، که دقیقاً همان چیزی بود که پدرم را وحشی میکرد. دوست داری بیشتر با کتابهات وقت بگذرونی تا با من. فکر نمیکنم این حرفش حقیقت داشته باشد، اما اگر بود هم چه کسی میتوانست مادرم را سرزنش کند؟
لیمویسبز.
وقتی من را میبیند، سرش را بلند میکند و نشانکی داخل کتابش میگذارد. من همیشه گوشهٔ برگه را تا میکنم، اما او از این کار متنفر است. با کتابهایش خیلی با ظرافت رفتار میکند.
لیمویسبز.