وقتی به دنیا آمدم، سنی نداشتم. یک روزم هم نشده بود. تا ششماهگی، هیچچی از خودم نمیدانستم و نمیدانستم کی به کی است. البته که عقل و شعور یواشیواش و آهستهوپیوسته برادر مغز هر آدمی میشود. آن سال را خوابیدهبهپشت سر کردم، چشمهام به دور و بر میچرخیدند و این ور و آن ور میرفتند. مادرم را تو خانه جلو چشمام میدیدم. یک زن خوب، استخواندرشت، ساکت با هیکل گنده و سینههای بزرگ بود.