وقتی از رویارویی با حقایق دردناک اما ضروریِ زندگی باطنیمان سر بازمیزنیم، بیمار میشویم؛ حقایقی نظیر اینکه زندگی مشترکمان شاد نیست، در کودکی دچار ضربهٔ روحی شدهایم، به مادهای اعتیاد داریم یا تمایلات تنانهمان را نپذیرفتهایم. طبق این نظریه، فقط زمانی بهبود مییابیم که منکر واقعیت خود نشویم؛ روراستی است که ما را نجات میدهد.
Ahmad
شاید مستقیماً قصد خودکشی به سرمان نزند، ولی چندان زنده هم نیستیم. فقط مثل جسدهای متحرکی که فیلمنامهای خالی از معنا را اجرا میکنند یکسری حرکات را تکرار میکنیم.
ʀᴇʏʜᴀɴᴇʜ
شاید به خودمان بگوییم اینقدر نباید درگیر خود بود و آن وقت بیشتر تلاش کنیم تا از طریق دستاوردهایمان احساس ارزشمند بودن کنیم. میتوان گفت استاد دلسوزی نکردن برای خودمان هستیم.
ʀᴇʏʜᴀɴᴇʜ
دستکم صد سال با رسیدن به درک صحیح از عملکرد مغز و نحوهٔ التیام آن فاصله داریم. ما در عرصهٔ ذهن تقریباً به اندازهای پیش رفتهایم که در حوزهٔ پزشکیِ جسم در اواسط قرن هفدهم پیش رفته بودیم و کمکم تصویری از نحوهٔ گردش خون در رگها یا عملکرد کلیهها به دست میآوردیم. در تلاش برای یافتن راهکار به آن جراحان متقدمی میمانیم که در نقاشیهای قدیمی به تصویر کشیده میشوند: جسدهایی را با قیچی زنگزده میشکافند و با سیخی با امعا و احشا ور میروند. زمانی که واقعاً به رازهای ذهن پی ببریم، شاید در آستانهٔ استعمار مریخ باشیم.
ʀᴇʏʜᴀɴᴇʜ