جملات زیبای کتاب شخصیت | طاقچه
تصویر جلد کتاب شخصیت
off
٪۷۰

کتاب شخصیت

هنر طراحی نقش و مجموعه شخصیت‌ها برای کتاب، نمایش و سینما

نوع کتاب
۳.۷ امتیاز(از ۱۵ رأی)
پدیدآورندگان: 
رابرت مک کی، مهدی فیاضی کیا
انتشارات: 
نشر نیماژ
٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
F.saljoughi
۴
شخصیت با ابزار هم‌ذات‌پنداری ما را به یک تجربهٔ نیابتی اما پویا از زندگی عاطفی یک نفر دیگر می‌برد.
hannah
۳
داستان استعاره‌ای از زندگی است که ذاتِ هستی را بیان می‌کند؛ شخصیت استعاره‌ای از انسانیت است که ذاتِ شدن را بیان می‌کند.
Ll PARADO LI
۳
نویسنده نه‌فقط شورشی که باید انقلابی شود. شورشی‌ها از قوهٔ حاکمه بیزارند چون احساس می‌کنند آنان را دوست ندارد، قدرشان را نمی‌داند. اما انقلابِ یک انقلابی راستین در درونِ خودش رخ می‌دهد؛ جایی دور از دیدِ دیگران، و در تنهایی.
فـــــــرشـــــــتـــــــــ‍ـــ‌ه
۱
هیچ‌کس آن کسی که به نظر می‌رسد، نیست.
فـــــــرشـــــــتـــــــــ‍ـــ‌ه
۱
برخی عصب‌شناسان با بودیسم موافق‌اند. نظر آنان این است که هر ناحیه از مغز کارکردی جداگانه دارد و چون هیچ ناحیهٔ یگانه‌ای به‌خودی‌خود عاملِ پیدایش آگاهی از خویشتن نیست، برای همین خویشتن بنیادین در انسان وجود ندارد
فـــــــرشـــــــتـــــــــ‍ـــ‌ه
۱
مصری‌ها خویشتنِ مشاهده‌گر را به‌شکل یک روحِ محافظ به اسم «روحِ با» می‌دیدند. یونانی‌ها اسمش را گذاشته بودند، دائمون. رومی‌ها به آن می‌گفتند نبوغ. اما حتی اگر در نهایت علم به این نتیجه برسد که خویشتن همان‌طور که بودا گفته بود واقعیت ندارد، من هم مشکلی ندارم. حتی در این صورت هم همین خویشتن خیالی، همین سرشت است که از ما انسان ساخته است
فـــــــرشـــــــتـــــــــ‍ـــ‌ه
۰
شخصیت، آدمیزاد نیست. همان‌قدر که مجسمهٔ ونوس دمایلو یا نقاشی مادر اثر ویسلر، یا ترانهٔ «جورجا براونِ دل‌انگیز» زن به حساب می‌آیند شخصیت نیز آدمیزاد است. شخصیت، اثر هنری است؛ استعاره‌ای احساس‌انگیز، بامعنی و به‌یادماندنی برای بشریت که از رحِم ذهنِ نویسنده متولد شده، در آغوش قصه جایی امن پیدا کرده و قرار است تا ابد زندگی کند.
فـــــــرشـــــــتـــــــــ‍ـــ‌ه
۰
یک باورمند واقعی بیش‌ازآنکه به معنای باورش فکر کند، همین شوروشوقِ باور است که برایش اهمیت دارد
فـــــــرشـــــــتـــــــــ‍ـــ‌ه
۰
این توانایی که خودتان را بر روی ناخودآگاه شخصی دیگر بازتاب دهید که از بیخ‌وبن با شما متفاوت است، درواقع به جسارتی نیاز دارد که فقط از نبوغی عظیم برمی‌آید. هنری جیمز
فـــــــرشـــــــتـــــــــ‍ـــ‌ه
۰
آیا ذهن به خودش می‌نگرد یا صرفاً تصاویر را به جایی در بی‌نهایت بازتاب می‌دهد؟
فـــــــرشـــــــتـــــــــ‍ـــ‌ه
۰
بودا باور داشت خویشتن محصول وهم است، چون آنچه درون ذهن ماست، تأثیرات ادراکی از صوت و تصویر را از بیرون از این ذهن درک می‌کند. چیزی که به اسم خویشتن می‌نامیم، عملاً بقچه‌ای از تأثیرات بیرونی است که یکی پس‌از دیگر مثل بازیگرانی که به صحنه می‌آیند و از صحنه خارج می‌شوند، بر ما آشکار می‌گردند. پس یک خویشتنِ راستین وجود ندارد؛ چیزی که وجود دارد آناتا (ناخویشتن) است، نوعی جلوهٔ ویژهٔ ذهنی. سقراط عکس همین را می‌گوید. او باور دارد که انسان نه‌فقط یک قلمرو درونی مستحکم دارد بلکه دو خویشتن در این قلمرو درونی مقام گزیده‌اند: مشاهده‌گر و مشاهده‌شونده.
فـــــــرشـــــــتـــــــــ‍ـــ‌ه
۰
دیگران با سقراط موافق‌اند: انسان نورون‌های حرکتی برای انجام حرکات بدن دارد، نورون‌های حسی برای دریافت حواس، و نورون‌های رابط (که به‌مراتب بیشترین تعداد نورون‌ها را تشکیل می‌دهند) برای کارهای سنگین ذهن. مغز با بقایای تجربیات گذشته و تجسمِ رخدادهای آینده در همراهی با سامانهٔ عصبی بدن و تمامیت مواجههٔ حسانیِ لحظه‌به‌لحظهٔ آن، میلیاردها تکانه را متوجه مرکز آگاهی می‌کند که همان خویشتنِ بنیادین است. پس خویشتنِ بنیادین محصول جانبیِ نورون‌ها در همهٔ این نقاط است که در هماهنگی با یکدیگر کار می‌کنند. برای همین است که آسیب به هر بخشی از مغز حسِ خویشتن را تضعیف یا نابود می‌کند. اوجِ آگاهی از خویشتن، یعنی تماشا و انجام کار، از مغزی نشئت می‌گیرد که درون بدنی سالم از تغذیهٔ خوبی برخوردار باشد
فـــــــرشـــــــتـــــــــ‍ـــ‌ه
۰
(این را امتحان کنید: جلو آینه بروید و به چشمان خودتان نگاه کنید. برای یک لحظه فردِ دیگری را حس می‌کنید که در آن اعماق به شما نگاه می‌کند. اما پلک که می‌زنید متوجه می‌شوید که آن لمحه که مشاهده کردید تصویری از خویشتنِ بنیادین شما بوده که برای کسری از ثانیه به چشمتان آمده که شما را پیش‌ازآنکه خویشتنِ کنشگر دست به کنش بزند می‌نگریسته است. این لحظات بیشتر وقتی رخ می‌دهند که از قبل برنامه‌ریزی نکرده باشید اما ارزش امتحان‌کردن را دارد.)
فـــــــرشـــــــتـــــــــ‍ـــ‌ه
۰
در نگرش ویلیام جیمز به قلمرو خصوصی، خویشتنِ بنیادی در طول زندگی یک هویت واحد را حفظ می‌کند، درحالی‌که خویشتن‌های متعدد گذشتهٔ خود را مشاهده و جذب می‌کند. می‌دانیم که همان شخص سابق نیستیم؛ بااین‌حال حس می‌کنیم که هستیم و همیشه همان خویشتنِ بنیادی خودمان هستیم. ذهن ما یک هویت ثابت، لایتغیر و دائمی دارد و بااین‌حال هم‌زمان آگاهیِ مدام درحال تغییرش دست به کنش و واکنش می‌زند، می‌آموزد و فراموش می‌کند، دچار پیشرفت و پسرفت می‌شود، برخی از رویکردهایش نسبت به ارزش‌ها و امیال را حفظ می‌کند، ولی برخی دیگر را در خصوص کاری که ارزش انجام دارد و کاری که بیهوده است و امثال این امور تغییر می‌دهد. هر شبانه‌روز را در تناقضی که وضعیتِ طبیعی ما شده زیست می‌کنیم: تغییر می‌کنیم و درعین‌حال ثابت می‌مانیم
فـــــــرشـــــــتـــــــــ‍ـــ‌ه
۰
کسی که در وضعیت مراقبهٔ عمیق قرار می‌گیرد، شاید سعی کند به دیدارِ خویشتنِ خویش برود. شاید از نقطهٔ تمرکز مراقبه‌اش رو برگرداند، به پسِ پشتِ خویش، به آگاهی خویش، نگاهی بکند و امیدوار باشد که آن خویشتنِ مشاهده‌گرش و خویشتنِ کنشگرش یکدیگر را دیدار کنند. اما هرچه سعی کند، این دو هرگز همدیگر را ملاقات نمی‌کنند، هرگز نمی‌توانند. چون درست در لحظه‌ای که آگاهی روی چیز دیگری تمرکز کند، خویشتنِ بنیادین گامی به پس می‌نهد تا مشاهده کند.
فـــــــرشـــــــتـــــــــ‍ـــ‌ه
۰
ذهن هملت مثل دو بچه که روبه‌روی هم ایستاده‌اند در تمام نمایش به خودش خیره مانده است. درعین‌حال که جان می‌کند تا خودش را درک کند، تمام دغدغه‌اش می‌شود آگاهی‌اش از آگاهیِ خودش. سعی می‌کند قدم به داخل آگاهی‌اش از خویشتن بگذارد و خودش را از درون خودش مطالعه کند اما نمی‌تواند
فـــــــرشـــــــتـــــــــ‍ـــ‌ه
۰
این همان معمای هملت است. ذهن هملت مثل دو بچه که روبه‌روی هم ایستاده‌اند در تمام نمایش به خودش خیره مانده است. درعین‌حال که جان می‌کند تا خودش را درک کند، تمام دغدغه‌اش می‌شود آگاهی‌اش از آگاهیِ خودش. سعی می‌کند قدم به داخل آگاهی‌اش از خویشتن بگذارد و خودش را از درون خودش مطالعه کند اما نمی‌تواند. در نهایت، بعداز صحنهٔ قبرستان در پردهٔ پنجم، «هملت کشف می‌کند که زندگی‌اش جستجویی بوده بدون هیچ هدفی جز رشدِ بی‌نهایتِ آگاهی فردی و درونی‌اش.» وقتی در نهایت خودش را از این دغدغهٔ خویش نسبت به خویش رها می‌کند، به آرامش خاطر می‌رسد.
فـــــــرشـــــــتـــــــــ‍ـــ‌ه
۰
هملت کشف می‌کند که نمی‌توانید از درون خودتان به روی خودتان خیره شوید. می‌دانید که هستید و سعی می‌کنید این هستن را نگاه کنید. وقتی به‌سمتش نظر می‌کنید، دوباره جابه‌جا می‌شود و در پشت‌سر شما قرار می‌گیرد، و دروازه را به روی ناخودآگاهِ شما می‌بندد. اگر می‌توانستید واقعاً خودتان را به‌نحوی به زیر این هستهٔ خویشتن فروکنید، ناگهان به اندرونِ یک پرتگاهِ تودرتوی ناهشیاری بلعیده می‌شدید.