
کتاب مَی خوش
پدیدآورندگان:
عبدالحسین انصاریانتشارات:
انتشارات سپیده باوران٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30
اِیْ اِچْ|
۲۴
با آن سلام سرد اگر گفتهای «برو»
پس آن نگاه گرم که یعنی «بمان» چه بود؟
S
۱۹
شک کردهام به زهد ابوذرفروشها
ایمان بادکردۀ باورفروشها
شک کردهام به اینکه چرا دور زندگی
دیوار میکشند فقط درفروشها
با هر که عهد بستهام ای دوست، نام او
افزوده شد به صنف برادرفروشها
آنقدر سادهام که برای تبسمی
سر میکشم به کوچۀ خنجرفروشها
صد خاکریز بین من و دل کشیدهاند
این روزها قبیلۀ سنگرفروشها
با وعدۀ بهشت چرا زندگی کنم
یک عمر در جهنم منبرفروشها
محمدرضا
۱۳
«با احتیاط حمل شود»، جان شکستنی است
این جام لبپریدۀ ارزان شکستنی است
نگذار وا شود همه جا سفرۀ دلت
این روزها عجیب نمکدان شکستنی است
S
۱۰
تا مینشست با گل لبخند پیش من
فرقی نداشت بندر و دربند پیش من
آهوی خستهای که سرآسیمه مینشست
با چشمهای سبز هنرمند پیش من
میایستاد کوه دنا، آه میکشید
می رفت آبروی دماوند پیش من
لب میگزید و سرخ تر از سیب میگذاشت
یک چای دم کشیدۀ بی قند پیش من
باور نمیکنید که من خواب دیده ام
روی زمین نشسته خداوند پیش من
«گویند رمز عشق مگویید و مشنوید»
بی فایده است موعظه و پند پیش من
رفتی و بعد از آن، همۀ حوریان شهر
یک ذره اعتبار ندارند پیش من
*𝐻𝑒𝒾𝓇𝒶𝓃
۱۰
پس چرا اینقدر تنها؟ این همه آدم که هست
گریه کن تا میتوانی، شانۀ محکم که هست
S
۸
شکوه دولت غم تا ابد نمیماند
خلیج چشم تو در جزر و مد نمیماند
تو نیستی و فقط آه میکشم، اما
همیشه حال من اینگونه بد نمیماند
دوباره میشکند بغض باستانی من
که رودخانۀ دل پشت سد نمیماند
همان زمان که تبسم زدی، همه گفتند
که این چنین سیبی در سبد نمیماند
تو نیستی و در این ازدهام گم شدهام
کسی کنار منِ نابلد نمیماند
«تنم به پیلۀ تنهاییام نمیگنجد»
و جان بدون تو در کالبد نمیماند
تو نیستی و جهان ایستگاه متروکی است
ولی قطارِ زمان میرود، نمیماند
S
۸
بگذار پای غنچه به لبخند وا شود
شاید دری به سمت خداوند وا شود
بستیم سیب سرخ به نارنجهای دوست
ای کاش بخت این همه پیوند وا شود
سر میرسد دوباره بهار از سفر اگر
از دست و بال چلچلهها بند وا شود
یک استکان چای برای جهان بریز
تا اخم بقچههای پر از قند وا شود
آغوش تو سپیدترین عاشقانههاست
ای کاش رو به من بگذارند وا شود
بگذار عشق لانه کند کنج سینهات
وقتش رسیده برف دماوند وا شود
کتابها مرا صدا میزنند...
۸
با آن سلام سرد اگر گفتهای «برو»
پس آن نگاه گرم که یعنی «بمان» چه بود؟
min
۷
پریدم ناگهان از خواب، پرسیدی «کجا؟» گفتم:
«مگس جایی نخواهد رفتن از دکّان حلوایی»
f_altaha
۶
با آن سلام سرد اگر گفتهای «برو»
پس آن نگاه گرم که یعنی «بمان» چه بود؟
با اخمت این معادله پیچیدهتر شده است
آن چشم، آن جهان پر از چیستان چه بود؟
کتابها مرا صدا میزنند...
۶
همراه عطر پیرهنت میبری مرا؟
هرچند مثل وصلۀ ناجور با خودت
min
۵
اگر برای به چنگ آوردن زیباییها توانی بیش از اندازه صرف کنیم، نظام زیبایی به هم میریزد
farnaz Puresmaili
۵
نخواه از من که از او چشم بردارم، نمیفهمم
چرا ستار خان باید دل از تبریز بردارد؟
farnaz Puresmaili
۵
خندیدی و تمام جهان اشک ریختند
یک خنده بین این همه شیون چه میکند؟
محمدرضا
۵
شک کردهام به زهد ابوذرفروشها
ایمان بادکردۀ باورفروشها
شک کردهام به اینکه چرا دور زندگی
دیوار میکشند فقط درفروشها
با هر که عهد بستهام ای دوست، نام او
افزوده شد به صنف برادرفروشها
آنقدر سادهام که برای تبسمی
سر میکشم به کوچۀ خنجرفروشها
صد خاکریز بین من و دل کشیدهاند
این روزها قبیلۀ سنگرفروشها
با وعدۀ بهشت چرا زندگی کنم
یک عمر در جهنم منبرفروشها
f_altaha
۴
نخواه از من که از او چشم بردارم، نمیفهمم
چرا ستار خان باید دل از تبریز بردارد؟
کتابها مرا صدا میزنند...
۴
ای دوست، لای زخم من این استخوان چه بود؟
کتابها مرا صدا میزنند...
۴
تو کوه باش اگرچه زمانه بر سر آن است
که هر دقیقه خودت را به صد نفر بفروشی
f_altaha
۳
برای زندگی دنبال یک تعریف میگشتم
ولی تعبیر این خواب پریشان را نفهمیدم
تو در یک لحظه با لبخند حل کردی معما را
نپرس از من چه آمد بر سرم، آن را نفهمیدم
farnaz Puresmaili
۳
من را ببر به یک سفر دور با خودت
تا قندهار و بلخ و نشابور با خودت
محمدرضا
۳
بعد از تو هیچ فلسفهای قانعم نکرد
دنیا سراب بود سراسر برای من
محمدرضا
۳
جنگلی سرسبز بودم روزگاری پیش از این
تازه فهمیدم که باید از تبر دوری کنم
آرزوهای مرا با خاک یکسان کرد عشق
باید از این اژدهای هفتسر دوری کنم
محمدرضا
۳
و سعی کن که نباشی شبیه مردم دنیا
که نیمهشب بخری ماه را، سحر بفروشی
چه ساده داد و ستد میکنیم خاطرهها را
چه روزگار غریبی، عجب «بخر بفروش» ی!
کتابها مرا صدا میزنند...
۳
با وعدۀ بهشت چرا زندگی کنم
یک عمر در جهنم منبرفروشها
min
۲
اینجا کجاست؟ آخر تهران، پیاده شو!
min
۲
صبح یعنی دیدن کابوس با چشمان باز
میخورم صبحانه را با بغض، آن هم در سکوت
farnaz Puresmaili
۲
درون کافههای گم شده در دود پایین شهر
دلیل هق هق یکریز قلیان را نفهمیدم
farnaz Puresmaili
۲
تو در یک لحظه با لبخند حل کردی معما را
نپرس از من چه آمد بر سرم، آن را نفهمیدم
کتابها مرا صدا میزنند...
۲
بی حال و هوایت نفسم بند میآید
گُل گُل شده در کورۀ داغت جگر من
behdani
۲
پس چرا اینقدر تنها؟ این همه آدم که هست
گریه کن تا میتوانی، شانۀ محکم که هست
گریه کن، با گریه اخم ابرها وا میشود
سعی کن خوشبخت باشی تا بخواهی، غم که هست
آن چه را میخواستی هرچند میبینی که نیست
چیزهایی را نمیخواهی در این عالم که هست
زندگی خمیازهای کوتاه قبل از خواب نیست
گرچه میدانم درنگی نیست اینجا، کم که هست
در جهان هرگز یقینی بهتر از تردید نیست
هیچ انسانی مقدس نیست، جز «مریم» که هست
از تو میپرسم که چشمت کفر معصومانهای ست
تو دلت خون نیست از دست خدا؟ گیرم که هست...