جملات زیبا از متن کتاب مَی خوش | طاقچه
تصویر جلد کتاب مَی خوشsubscriptionAvailable

کتاب مَی خوش

۳.۹(از ۱۰ امتیاز)
نوع کتاب
پدیدآورندگان: 
عبدالحسین انصاری
categoryدسته‌بندی: 
شعر معاصر

قیمت:

۱۰۰,۰۰۰

تومان

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

با آن سلام سرد اگر گفته‌ای «برو» پس آن نگاه گرم که یعنی «بمان» چه بود؟
اِیْ اِچْ|
۲۴
شک کرده‌ام به زهد ابوذرفروش‌ها ایمان بادکردۀ باورفروش‌ها شک کرده‌ام به اینکه چرا دور زندگی دیوار می‌کشند فقط درفروش‌ها با هر که عهد بسته‌ام ای دوست، نام او افزوده شد به صنف برادرفروش‌ها آنقدر ساده‌ام که برای تبسمی سر می‌کشم به کوچۀ خنجرفروش‌ها صد خاکریز بین من و دل کشیده‌اند این روزها قبیلۀ سنگرفروش‌ها با وعدۀ بهشت چرا زندگی کنم یک عمر در جهنم منبرفروش‌ها
S
۱۹
«با احتیاط حمل شود»، جان شکستنی است این جام لب‌پریدۀ ارزان شکستنی است نگذار وا شود همه جا سفرۀ دلت این روزها عجیب نمکدان شکستنی است
محمدرضا
۱۴
تا می‌نشست با گل لبخند پیش من فرقی نداشت بندر و دربند پیش من آهوی خسته‌ای که سرآسیمه می‌نشست با چشم‌های سبز هنرمند پیش من می‌ایستاد کوه دنا، آه می‌کشید می رفت آبروی دماوند پیش من لب می‌گزید و سرخ تر از سیب می‌گذاشت یک چای دم کشیدۀ بی قند پیش من باور نمی‌کنید که من خواب دیده ام روی زمین نشسته خداوند پیش من «گویند رمز عشق مگویید و مشنوید» بی فایده است موعظه و پند پیش من رفتی و بعد از آن، همۀ حوریان شهر یک ذره اعتبار ندارند پیش من
S
۱۱
پس چرا اینقدر تنها؟ این همه آدم که هست گریه کن تا می‌توانی، شانۀ محکم که هست
*𝐻𝑒𝒾𝓇𝒶𝓃
۱۰
بگذار پای غنچه به لبخند وا شود شاید دری به سمت خداوند وا شود بستیم سیب سرخ به نارنج‌های دوست ای کاش بخت این همه پیوند وا شود سر می‌رسد دوباره بهار از سفر اگر از دست و بال چلچله‌ها بند وا شود یک استکان چای برای جهان بریز تا اخم بقچه‌های پر از قند وا شود آغوش تو سپیدترین عاشقانه‌هاست ای کاش رو به من بگذارند وا شود بگذار عشق لانه کند کنج سینه‌ات وقتش رسیده برف دماوند وا شود
S
۹
شکوه دولت غم تا ابد نمی‌ماند خلیج چشم تو در جزر و مد نمی‌ماند تو نیستی و فقط آه می‌کشم، اما همیشه حال من این‌گونه بد نمی‌ماند دوباره می‌شکند بغض باستانی من که رودخانۀ دل پشت سد نمی‌ماند همان زمان که تبسم زدی، همه گفتند که این چنین سیبی در سبد نمی‌ماند تو نیستی و در این ازدهام گم شده‌ام کسی کنار منِ نابلد نمی‌ماند «تنم به پیلۀ تنهایی‌ام نمی‌گنجد» و جان بدون تو در کالبد نمی‌ماند تو نیستی و جهان ایستگاه متروکی است ولی قطارِ زمان می‌رود، نمی‌ماند
S
۸
با آن سلام سرد اگر گفته‌ای «برو» پس آن نگاه گرم که یعنی «بمان» چه بود؟
کتاب‌ها مرا صدا می‌زنند...
۸
پریدم ناگهان از خواب، پرسیدی «کجا؟» گفتم: «مگس جایی نخواهد رفتن از دکّان حلوایی»
min
۷
با آن سلام سرد اگر گفته‌ای «برو» پس آن نگاه گرم که یعنی «بمان» چه بود؟ با اخمت این معادله پیچیده‌تر شده است آن چشم، آن جهان پر از چیستان چه بود؟
f_altaha
۶
همراه عطر پیرهنت می‌بری مرا؟ هرچند مثل وصلۀ ناجور با خودت
کتاب‌ها مرا صدا می‌زنند...
۶
اگر برای به چنگ آوردن زیبایی‌ها توانی بیش از اندازه صرف کنیم، نظام زیبایی به هم می‌ریزد
min
۵
نخواه از من که از او چشم بردارم، نمی‌فهمم چرا ستار خان باید دل از تبریز بردارد؟
farnaz Puresmaili
۵
خندیدی و تمام جهان اشک ریختند یک خنده بین این همه شیون چه می‌کند؟
farnaz Puresmaili
۵
شک کرده‌ام به زهد ابوذرفروش‌ها ایمان بادکردۀ باورفروش‌ها شک کرده‌ام به اینکه چرا دور زندگی دیوار می‌کشند فقط درفروش‌ها با هر که عهد بسته‌ام ای دوست، نام او افزوده شد به صنف برادرفروش‌ها آنقدر ساده‌ام که برای تبسمی سر می‌کشم به کوچۀ خنجرفروش‌ها صد خاکریز بین من و دل کشیده‌اند این روزها قبیلۀ سنگرفروش‌ها با وعدۀ بهشت چرا زندگی کنم یک عمر در جهنم منبرفروش‌ها
محمدرضا
۵
نخواه از من که از او چشم بردارم، نمی‌فهمم چرا ستار خان باید دل از تبریز بردارد؟
f_altaha
۴
ای دوست، لای زخم من این استخوان چه بود؟
کتاب‌ها مرا صدا می‌زنند...
۴
تو کوه باش اگرچه زمانه بر سر آن است که هر دقیقه خودت را به صد نفر بفروشی
کتاب‌ها مرا صدا می‌زنند...
۴
چه می‌شد لحظه‌های آخرم در دست او باشد؟ بسوزم، مشتی از خاکسترم در دست او باشد
فاطمه.💘
۴
برای زندگی دنبال یک تعریف می‌گشتم ولی تعبیر این خواب پریشان را نفهمیدم تو در یک لحظه با لبخند حل کردی معما را نپرس از من چه آمد بر سرم، آن را نفهمیدم
f_altaha
۳
من را ببر به یک سفر دور با خودت تا قندهار و بلخ و نشابور با خودت
farnaz Puresmaili
۳
بعد از تو هیچ فلسفه‌ای قانعم نکرد دنیا سراب بود سراسر برای من
محمدرضا
۳
جنگلی سرسبز بودم روزگاری پیش از این تازه فهمیدم که باید از تبر دوری کنم آرزوهای مرا با خاک یکسان کرد عشق باید از این اژدهای هفت‌سر دوری کنم
محمدرضا
۳
و سعی کن که نباشی شبیه مردم دنیا که نیمه‌شب بخری ماه را، سحر بفروشی چه ساده داد و ستد می‌کنیم خاطره‌ها را چه روزگار غریبی، عجب «بخر بفروش» ی!
محمدرضا
۳
با وعدۀ بهشت چرا زندگی کنم یک عمر در جهنم منبرفروش‌ها
کتاب‌ها مرا صدا می‌زنند...
۳
اینجا کجاست؟ آخر تهران، پیاده شو!
min
۲
صبح یعنی دیدن کابوس با چشمان باز می‌خورم صبحانه را با بغض، آن هم در سکوت
min
۲
درون کافه‌های گم شده در دود پایین شهر دلیل هق هق یکریز قلیان را نفهمیدم
farnaz Puresmaili
۲
تو در یک لحظه با لبخند حل کردی معما را نپرس از من چه آمد بر سرم، آن را نفهمیدم
farnaz Puresmaili
۲
بی حال و هوایت نفسم بند می‌آید گُل گُل شده در کورۀ داغت جگر من
کتاب‌ها مرا صدا می‌زنند...
۲