سام گفت: «تو میدونی مشکلت چیه، توری؟»
«کاشکی میدونستم.»
«مشکلت اینه که خیلی اُرسوپُرس میکنی. از بچگی همیجور بودی و چراچرا میکردی.»
خشایار گفت: «اگه بری سربازی، یه روزم دووم نمیآری، چون اولین چیزی که بهت میگن اینه که ارتش چرا نداره.»
سام گفت: «دمت گرم! حالا سرته بنداز پایین و مثل آدم زندگیته بکن. روزگار مث ارتشه. چرا نداره. اوکی؟ افتاد؟»