نیویورک فضایی بیانتها بود، هزار توئی از مکانهای بیانتها؛ و مهم نبود چهقدر راه میرفت و چه قدر محلهها و خیابانهای شهر را میشناخت، همیشه احساس میکرد گم شده است. نه فقط در شهر بلکه در خود هم گم شده بود. هر بار که قدم میزد، احساس میکرد گویی خود را به جا میگذارد و با تسلیم شدن به چرخش خیابانها، با تقلیل خویش به چشمی نظارهگر قادر میشود از اجبار فکر کردن بگریزد و این بیش از هر چیز لحظهای آرامش و خلایی درونی و خوشایند برایش به همراه داشت.