گفتی که پس از سیاه رنگی نبود
پس موی سیاه من چرا گشت سفید
-Dny.͜.
۵۶۵
دایما یک سان نباشد حال دوران غم مخور
mohan
۴۶۶
منم که شهره شهرم به عشق ورزیدن
منم که دیده نیالودهام به بد دیدن
وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم
که در طریقت ما کافریست رنجیدن
به پیر میکده گفتم که چیست راه نجات
بخواست جام می و گفت عیب پوشیدن
صدیقه
۴۴۵
گویند سنگ لعل شود در مقام صبر
آری شود ولیک به خون جگر شود
چڪاوڪ [deranggah@]
۳۶۴
در کم خردی از همه عالم بیشم
Aysan
۳۴۵
چنان نماند چنین نیز هم نخواهد ماند
Nilch
۳۲۴
دل میرود ز دستم صاحب دلان خدا را
دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا
kiana
۲۹۱
خوش باش که ظالم نبرد راه به منزل
ادریس
۲۸۸
در اندرون من خسته دل ندانم کیست
که من خموشم و او در فغان و در غوغاست
صدیقه
۲۶۲
بکن معاملهای وین دل شکسته بخر
S
۲۲۹
با دلارامی مرا خاطر خوش است
کز دلم یک باره برد آرام را
سودا
۲۰۸
دور گردون گر دو روزی بر مراد ما نرفت
دایما یک سان نباشد حال دوران غم مخور
هان مشو نومید چون واقف نهای از سر غیب
باشد اندر پرده بازیهای پنهان غم مخور
seyed
۱۹۰
رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند
چنان نماند چنین نیز هم نخواهد ماند
کاربر ۴۸۰۹۳۷۰
۱۸۴
حافظا چون غم و شادی جهان در گذر است
بهتر آن است که من خاطر خود خوش دارم
سوفیا
۱۷۳
ستارهای بدرخشید و ماه مجلس شد
دل رمیده ما را رفیق و مونس شد
نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت
به غمزه مسئله آموز صد مدرس شد
صدیقه
۱۶۸
تو و طوبی و ما و قامت یار
فکر هر کس به قدر همت اوست
Harmony
۱۶۶
خرقه پوشی من از غایت دین داری نیست
پردهای بر سر صد عیب نهان میپوشم
صدیقه
۱۶۶
حافظ وظیفه تو دعا گفتن است و بس
دربند آن مباش که نشنید یا شنید
Negar Amini
۱۶۵
مرا میبینی و هر دم زیادت میکنی دردم
تو را میبینم و میلم زیادت میشود هر دم
صدیقه
۱۶۵
من نه آنم که دگر گوش به تزویر کنم
صدیقه
۱۵۵
در ره منزل لیلی که خطرهاست در آن
شرط اول قدم آن است که مجنون باشی
S
۱۵۴
عزم دیدار تو دارد جان بر لب آمده
بازگردد یا برآید چیست فرمان شما
کاربر ۴۶۸۳۰۰۰
۱۵۲
فراغتی و کتابی و گوشه چمنی
من این مقام به دنیا و آخرت ندهم
آکسین !
۱۴۳
ما را ز خیال تو چه پروای شراب است
خم گو سر خود گیر که خمخانه خراب است
میلاد
۱۳۸
یا رب دعای خسته دلان مستجاب کن
بیسیمچی
۱۳۸
دست از طلب ندارم تا کام من برآید
یا تن رسد به جانان یا جان ز تن برآید
بهرنگ
۱۳۷
گفت و خوش گفت برو خرقه بسوزان حافظ
یا رب این قلب شناسی ز که آموخته بود
صدیقه
۱۲۹
چنان زندگانی کن اندر جهان
که چون مرده باشی نگویند مرد