میدیدم که بچهها هر روز حوض وجودم را متلاطم میکنند و هرچه لجن آنجا هست، جلوی چشمم قاب میکنند. اگر بچهها نبودند، این لجنها هم نبودند؟ چرا. بودند؛ اما من نمیدیدمشان. هیچکس دیگری نمیتوانست همین قدر رک و پوستکنده، جوری که نتوانم از زیرش در بروم و نتوانم لجنها را به صورت خودش بمالم، به من نشان دهد که در آن اعماق چه خبر است.