جملات زیبای کتاب قصر آبی | طاقچه
تصویر جلد کتاب قصر آبی

بریده‌هایی از کتاب قصر آبی

۴٫۲
(۸۵)
من از او تقاضا کردم که با من ازدواج کند.» عمه ولینگتون گفت: «تو اصلاً غرور نداری؟» ــ اتفاقاً بسیار مغرورم. از اینکه همسری دارم که با تلاش خودم و بدون کمک دیگران به دست آورده‌ام مغرورم.
mobie
من حتی بهشت و جهنم را به صورت ثابت نمی‌خواهم. کاش یک نفر می‌توانست تکه‌هایی مساوی از هر دو تای آن‌ها داشته باشد. ــ آیا این همان چیزی نیست که در این دنیا داریم؟
mobie
لحظه‌ای که یک زن متوجه می‌شود هیچ بهانه‌ای برای زندگی کردن ندارد ـ نه عشق، نه وظیفه، نه هدف و نه امید ـ تلخیِ مرگ را حس می‌کند.
کاربر ۴۲۷۱۰۹۲
همهٔ عادت‌ها و موانع قدیمی‌اش را مانند اجساد بی‌جان کنار گذاشت. با وجود آن‌ها نمی‌توانست از نو زاده شود.
mobie
اگر بهای تجربه‌ات را بدهی، مال خودت می‌شود.
mobie
دوستت دارم. معلوم است که دوستت دارم. عزیزم، وقتی دیدم آن قطار به سمت تو می‌آید، فهمیدم تو را دوست دارم.»
کاربر ۷۰۳۶۸۴۶
والنسی پرسید: «بهتر نیست بگذارید قلبتان شکسته شود تا اینکه پژمرده شود؟ قبل از اینکه قلب آدم شکسته شود، می‌تواند احساس فوق‌العاده خوبی داشته باشد که به رنجش می‌ارزد.»
کاربر134
«بیشتر چیزها در تقدیر ما از پیش رقم خورده‌اند، اما بعضی چیزها فقط بر اثر اقبال لعنتی عجیب و غریب اتفاق می‌افتند.»
parniangh
«تو چه موجود خوب و کوچکی هستی! وای تو چه موجود خوب و کوچکی هستی! بعضی وقت‌ها فکر می‌کنم خوب‌تر از آنی که واقعی باشی. فکر می‌کنم در خیال منی.»
کاربر ۵۳۱۸۱۳۸
«روی زمین، چیزی به اسم آزادی وجود ندارد. فقط انواع مختلفی از زنجیرها وجود دارد و آدم‌ها آن‌ها را با هم مقایسه می‌کنند. تو الان فکر می‌کنی آزادی، چون از نوع عجیب و تحمل‌ناپذیری از زنجیر فرار کرده‌ای. اما واقعاً آزادی؟ تو عاشق منی. این خودش یک زنجیر است.»
rahi
من حتی بهشت و جهنم را به صورت ثابت نمی‌خواهم. کاش یک نفر می‌توانست تکه‌هایی مساوی از هر دو تای آن‌ها داشته باشد.
کاربر ۵۱۵۶۱۸۶
«چه کسی زندگی را تحمل می‌کرد، اگر به مرگ امید نداشت؟»
میم ___ لام
آقای بنتلی پرسید: «در زندگی‌ات هیچ کاری نکرده‌ای که از آن پشیمان باشی؟» اَبِل خروشان سر پرموی سفیدش را خاراند و وانمود کرد می‌خواهد واکنشی نشان دهد. در نهایت گفت: «خب، بله. زنی بود که می‌توانستم او را ببوسم و نبوسیدم. همیشه از این بابت احساس پشیمانی می‌کنم.»
کاربر ۵۱۵۶۱۸۶
«ترس بزرگ‌ترین گناه است...»
کاربر ۸۰۲۳۴۴۸
چیزهای جهنمی خیلی زیادند. برای همین، من وقت‌های زیادی مست می‌کنم. چون مدتی آدم را آزاد می‌کند. آدم را از خودش آزاد می‌کند. بله، از سوی خدا و از تقدیر رها می‌شوی. تابه‌حال امتحان کرده‌ای؟
کاربر ۵۱۵۶۱۸۶
همهٔ عادت‌ها و موانع قدیمی‌اش را مانند اجساد بی‌جان کنار گذاشت. با وجود آن‌ها نمی‌توانست از نو زاده شود.
کاربر ۸۰۲۳۴۴۸
"او مانند یک صبحِ بدون شبنم است، انگار چیزی در وجودش کم دارد."
آهو
بعضی وقت‌ها والنسی خودش رمان می‌خواند. روی قالیچهٔ پوست گرگ چمباتمه می‌زد و در آرامش، با صدای بلند می‌خندید. چون بارنی از آن آدم‌های کلافه‌کننده‌ای نبود که وقتی می‌بیند یک نفر با صدای بلند به چیزی که خوانده می‌خندد، با کنجکاوی بپرسد: «به چه چیزی می‌خندی؟»
کاربر134
دلم می‌خواست برای همیشه همان‌طور که بودیم به زندگی ادامه دهیم. من این را اولین بار آن شبی فهمیدم که به خانه برگشتم و چراغ خانه‌ام را دیدم که در جزیره می‌درخشید و می‌دانستم تو آنجا منتظر منی. بعد از یک عمر بی‌خانمانی، داشتن یک خانه برایم زیبا بود. این که شب گرسنه به خانه بیایم و بدانم که شام حاضر است و آتشی آماده و تو...
rahi
والنسی با وحشت فکر کرد "و من باید همین‌طور به زندگی ادامه دهم، چون نمی‌توانم آن را متوقف کنم. من ممکن است هشتاد سال زندگی کنم!"
کاربر ۸۰۲۳۴۴۸
او خود را مانند برگی تنها می‌دید که از درختی پژمرده آویزان است.
میم ___ لام
نمی‌دانم زندگی کردن بدون ترس چگونه است.
میم ___ لام
گفت: «می‌دانی، من هیچ‌وقت واقعاً زندگی نکرده‌ام. من فقط نفس می‌کشیدم. همهٔ درها همیشه به رویم بسته بودند.» بارنی گفت: «ولی تو هنوز جوانی.» والنسی به‌تلخی گفت: «آه، می‌دانم. بله "هنوز جوانم" ولی این با "جوانی کردن" فرق دارد.»
فائزه عطائی‌پور
«چیدن گل‌های وحشی کاری بی‌حاصل است. آن‌ها نصف جادویشان را تا از ساقه جدا شوند از دست می‌دهند. راه لذت بردن از گل‌های وحشی این است که محل تجمع دوردست آن‌ها را بیابیم و عاشقانه بهشان خیره شویم و هنگامی که ترکشان می‌کنیم، گهگاهی برگردیم و نگاهی به پشت سرمان بیندازیم و فقط خاطرهٔ وسوسه‌انگیز عطر و زیبایی آن‌ها را با خود ببریم.
فائزه عطائی‌پور
«ترس بزرگ‌ترین گناه است... تقریباً همهٔ شرها در دنیا ریشه در این واقعیت دارند که کسی از چیزی ترسیده است.»
میم ___ لام
هیچ احساسی نداشت جز اینکه تکه‌ای از یک ستارهٔ دنباله‌دار است که در تاریکی شب می‌درخشد.
میم ___ لام
«می‌دانی، من هیچ‌وقت واقعاً زندگی نکرده‌ام. من فقط نفس می‌کشیدم.
میم ___ لام
«ترس بزرگ‌ترین گناه است...»
کاربر ۱۰۹۴۹۳۴۵
"او مانند یک صبحِ بدون شبنم است، انگار چیزی در وجودش کم دارد."
میم ___ لام
«می‌دانی، من هیچ‌وقت واقعاً زندگی نکرده‌ام. من فقط نفس می‌کشیدم. همهٔ درها همیشه به رویم بسته بودند.»
میم ___ لام

حجم

۲۳۶٫۳ کیلوبایت

سال انتشار

۱۳۹۶

تعداد صفحه‌ها

۴۳۲ صفحه

حجم

۲۳۶٫۳ کیلوبایت

سال انتشار

۱۳۹۶

تعداد صفحه‌ها

۴۳۲ صفحه

قیمت:
رایگان