آنچه نومیدم میکرد میتوانست موجب شادیام شود.
السا
هیچچیز زیباتر و، از منظر تقوا، شریفتر از اعتمادی نیست که با آن به افرادی متوسل میشویم که درستکاریشان را بهخوبی میشناسیم. در این حالت احساس میکنیم هیچ خطری تهدیدمان نمیکند. اگر همیشه نتوانند یاریمان دهند، یقین داریم که دستکم مهربانی و دلسوزی خود را نثارمان خواهند کرد. دل، که با وسواس بسیار به روی دیگر مردمان بسته میماند، در حضور ایشان بهراحتی گشوده میشود، همچون گلی که تنها منتظر اثرِ ملایم نور خورشید است تا در معرض آن بشکفد.
Mehrzad
احساساتم چیزی نبودند جز تغییر مدام نفرت و عشق
السا
چرا بهخاطر فلاکتی که قاعدتاً میبایست پیشبینی میکردم اینهمه به خود عذاب میدادم؟
السا
آه! عبارات تنها نیمی از احساسات دل را بیان میکنند.
السا
خون پاک همواره خودش را نشان میدهد.
السا
عشق بهتنهایی کافی بود تا من به روی تمام خطاهایش چشم ببندم.
السا
در آن لحظهٔ نومیدی و حیرت، تنها در پی غریزهٔ طبیعیام برای رهایی از دردهایم بودم و چیزی شیرینتر از مرگ نمیتوانست به نظرم برسد.
السا
حتی مذهب نیز نمیتوانست باعث شود چیزی زجرآورتر از زندگی و تشنجات شدیدی که عذابم میدادند تصور کنم.
السا
باشد که مرگ یکباره به تمام بدبختیهای ما پایان دهد!
السا
قصد دارم جوانی نابینا را به تصویر بکشم که سعادت را پس میزند تا خود را در بدترین مصائب بیفکند؛ کسی که، بهرغم داشتن تمام ویژگیهایی که بهوجودآورندهٔ ارزش و شایستگی فرد است، داوطلبانه خانهبهدوشی و گمنامی را به تمامی مزایای ثروت و طبیعت ترجیح میدهد؛ کسی که فلاکتهای خود را پیشبینی میکند، بیآنکه بخواهد از آنها طفره رود؛ کسی که به مصائب مبتلا میشود و آنها را حس میکند، بیآنکه از داروهایی بهره ببرد که پیوسته به او پیشنهاد میشوند و قادر است هر لحظه به این مصائب پایان دهد
farnaz Puresmaili