جملات زیبا از متن کتاب ابر شهر (جلد اول) | طاقچه
تصویر جلد کتاب ابر شهر (جلد اول)
off
٪۷۰
subscriptionAvailable

کتاب ابر شهر (جلد اول)

۳.۹(از ۱۲ امتیاز)
نوع کتاب

۹۵,۰۰۰

۷۰٪

قیمت:

۲۸,۵۰۰

تومان

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

گاهی انسان در جست‌وجوی یک درخت، جنگل را نمی‌بیند.
فقیر
۲۰
«در عَجَبم از کسی که از ترس بیماری حاضر است از غذا پرهیز کند، امّا از ترس دوزخ حاضر نیست از گناه پرهیز کند! ایّهاالنّاس! هرکه به‌اختیار خدا را نپرستد، به‌اجبار بنده‌اش را خواهد پرستید.»
ZH
۱۷
روزی مردی از مصر آمد و از ابوالعبّاس کرامت خواست. گفت: «کرامت من این است که با بار گناه به این سنگینی، می‌توانم روی زمین راه بروم.»
کاربر ۸۵۴۷۷۲
۸
عاقل اشتباه کند، متأسّف می‌شود؛ احمق اشتباه کند، فلسفه می‌بافد
فقیر
۵
روح سخن تصرّف در خاطر است. صدا و تصویری که ضبط می‌شود، هرچیزی که باشد، سخن نیست، جنازهٔ سخن است. تأثیر دارد، امّا نه‌چندان که باید. سخن باید زنده باشد
فقیر
۳
اَبَرشهر جایی است که هیچ چیز مانع چیزی نیست، هیچ چیز مزاحم چیزی نیست، چون همه‌چیز در آنجا یک چیز است.
گیله مرد
۳
هرکس با انجام هر کاری هرچند کوچک، تأثیری ابدی بر عوالم و کائنات می‌گذارد. حتّی قرن‌ها پس از مرگش، بعضی‌ها می‌توانند آن تأثیر را ببینند. لازمهٔ این کار، اتّصال به آن منبع بزرگ است. تمام آنچه می‌نویسم، حاصل دسترسی محدود من
گیله مرد
۳
اندوه برتر از درد و رنج است، چون همراه با معرفت است؛ مثل درد و رنج یک عارضه نیست، اصالت دارد. اندوه از ریاضت هم بالاتر است. یک آه آتشین کاری می‌کند که چهل چلّه نمی‌کند. اندوه یک موهبت است. اعتیاد می‌آورد. قلبت کم‌کم معتاد می‌شود به همیشه آه‌کشیدن. تا آخر عمر با لب‌هایت می‌خندی، امّا در قلبت ذرّه‌ذرّه می‌سوزی و آه می‌کشی.
زهرا علیمحمدی
۳
«اجازه بده مردم را به خدا دعوت کنم.» - مراقب باش به خودت دعوت نکنی! شیخ عُبید کمی فکر کرد: «جناب خواجه، مگر می‌توان مردم را به خود دعوت کرد؟» - بله. اگر کسی دیگر دعوت کند و تو خوشت نیاید، نشانهٔ آن است که دعوت به خود می‌کنی، نه خدا.
ZH
۳
رنج و گرفتاری‌ها از آنجاست که بیشتر از کفایت بخواهیم.
بنفشه محمدی
۳
«بندهٔ من، اگر به تو دنیا نداده‌ام، به‌خاطر این نیست که شایستگی‌اش را نداشته‌ای یا داشته‌ای و من در حقّت کوتاهی کرده باشم، به‌خاطر این است که دنیا شایستگیِ تو را ندارد و تو به آن حیف بودی. به کسانی داده‌ام که از من دورند، تو عزیزتر از آنی!»
بنفشه محمدی
۳
رهایی از مکان، رهایی از زمان را هم با خود دارد.
چڪاوڪ [deranggah@]
۳
گفت: «خدایا، دلم را گم کرده‌ام.» ندا آمد: «دلت را ربودیم تا با ما بمانی.» این ندایی بود که صدا نداشت و چون صدا نداشت، جهت هم نداشت، زیروبم نداشت... . ندا چیزی است که فقط انتقال مفهوم می‌کند، مستقیم و بدون واسطهٔ صدا و هوا و موج و... .
چڪاوڪ [deranggah@]
۳
سخن اقتضای آفرینش است و آنجا که حقّ است و خلق نیست،
فقیر
۲
سالک باید بی‌واسطه یا با کمترین واسطه، به شخص امام زمان(عج) متّصل باشد.
گیله مرد
۲
شیعهٔ دوازده‌امامی به وجود امام غایب امّا زنده اعتقاد دارد. چه در غیبت و چه در حضرت، امام و دستگیر سالکان است. وقتی کسی می‌تواند بدون واسطه یا با کمترین واسطه به آن امام حیّ و حاضر متّصل شود، دیگر نیازی نیست به سلسله‌های طولانی و پُرواسطهٔ پیران خراسان برسد. تیمّم باطل است آنجا که آب است.
گیله مرد
۲
«دستِ خدا با سیاهی نمی‌نویسد، با نور می‌نویسد.»
مروارید ابراهیمیان
۲
رضی‌الدّین هم تصمیم گرفت به بهانهٔ حج، برای همیشه از آنجا برود، امّا اجل امانش نداد. وقتی می‌مُرد، یکی از بزرگان زیدیّهٔ آمل به دیدنش رفته بود. عرق مرگ را روی پیشانیِ رضی‌الدّین دید و گفت: «چرا برای خودت دعا نمی‌کنی؟» رضی‌الدّین بریده‌بریده جواب داد: «چه دعایی؟ اگر دعا کنم که بروم، می‌گویند چه بی‌ادب و گستاخ است؛ اگر دعا کنم که بمانم، می‌گویند چه بی‌توفیق است که نمی‌خواهد به دیدن دوست برود. بنده را چه به اختیار؟!»
مروارید ابراهیمیان
۲
سرمایهٔ رضی‌الدّین خواندن و نوشتن بود. به هر شهری که می‌رسید، اگر روز بود، قلم و دوات و کاغذ درمی‌آورد و کنار جامع شهر بساط می‌کرد. نامه و عریضه می‌نوشت و چند سکّه درمی‌آورد. هرجا استاد مشهوری را پیدا می‌کرد، پای درسش می‌نشست. برایش مهم نبود چه درسی؛ فقه، حدیث، طب، هندسه، هرچه،
بنفشه محمدی
۲
اگر دو عارف کامل به هم برسند، می‌توانند در یکدیگر مُستَغرَق شوند. این استغراق یکی از بالاترین انواع سخن است: در این نوع سخن، گفت‌وگویی رخ نمی‌دهد، چون غیریتی وجود ندارد. عارف برای سخن‌گفتن با غیر، باید از مقام وحدت نزول کند و گفت‌وگو را شکل بدهد. امّا اگر مخاطب عارفی دیگر باشد، با او در وحدت است و حضور و استغراق. اینجا دیگر واسطه‌هایی مثل حرف و صوت و کلمه غیرضروری، بلکه حجاب است. در این حالت استغراق، عارف معمولاً هوشیاری‌اش را از دست می‌دهد، امّا بعضی‌ها هم هستند که حتّی در این حالت هوشیارند، به‌واسطهٔ ارتباطشان با اسم «الخبیر».
چڪاوڪ [deranggah@]
۲
سماع یعنی انتقال، انتقال از مقامی به مقامی دیگر یا از عالَمی به عالَمی دیگر. تجلّی خدا در سماع بیش از هروقت دیگر است. سماع مخصوص کسی است که از هستیِ خودش بیرون آمده. سماع او را از دیگر عوالم هم بیرون می‌آورد، از عوالم موازی، عوالم متوالی، عوالم صورت و مثال و دیگر عوالم تا حضرتی که در آن کسی و چیزی نیست، جز حضرتش.
چڪاوڪ [deranggah@]
۲
قبله و غوث یعنی کسی که نه‌تنها حال انسان، بلکه احوال حیوانات، جنگل‌ها، کوه‌ها، دریاها و حتّی آب‌وهوا به او بستگی دارد.
چڪاوڪ [deranggah@]
۲
- تا کی می‌خواهی اینجا بایستی؟ باید به دنبالش بگردی. - کجا؟ - هرکجا. باید آن‌قدر بگردی تا بر مکان غلبه کنی. - بر مکان غلبه کنم؟ - بی زاد و توشه سفر کن و غصهٔ روزی را نخور. روزیِ هرکس به‌قدر کافی به او می‌رسد، بدون رنج. رنج و گرفتاری‌ها از آنجاست که بیشتر از کفایت بخواهیم.
چڪاوڪ [deranggah@]
۲
دو روز تشنه و بی‌آب ماند. روز سوّم به آبگیری کوچک رسید. از بالای تپّه آب را دید و یک گلّه آهو را. یک نیم‌روز پشت آن تپّه با دهان خشکیده منتظر نشست تا آهو و هر جانوری که آنجا بود، آب خورد. بالاخره خلوت شد. رفت و آب خورد. وقتی می‌خورد، یکهو دید یک نفر دیگر کنارش نشسته و آب می‌خورَد. نگاه کرد و دید خودش است. فرشتهٔ خودش بود در زیباترین شکل. از آن پس، هیچ‌وقت در بیابان‌ها تنها نبود.
چڪاوڪ [deranggah@]
۲
«خب، دیگر چه خبر؟» هروقت کسی از میرمحمّد می‌پرسید چه خبر، می‌گفت هیچ. به شیخ‌الاسلام هم همین را گفت. شیخ گفت: «بگو خیر و سلامت.» - خیر آن وقت است که این ریش را از صراط رد کرده باشم، سلامت آن وقت است که به بهشت رسیده باشم. تا آن موقع نرسد، هیچ خبری نیست، نه خیر نه سلامت.
چڪاوڪ [deranggah@]
۲
بی‌حال به زمین افتاد. صدایی در سرش پیچید: «اختیار با توست، نیرویی که سستی‌ات را برطرف کند یا غذایی که نَفْست را ساکت کند؟» لب‌های خشکیدهٔ میرمحمّد جنبید: «خدایا، نیرویی!» بلافاصله بوی سیب آمد. این فقط بوی سیب نبود، بلکه نیرویی ناشناخته از منبعی قوی بود که به بدنش سرازیر شد. بو می‌کشید و بوی سیب سرخ خون می‌شد می‌دوید توی رگ‌هایش. دوازده منزل دیگر پیاده رفت، بدون آنکه گرسنه یا تشنه شود. دیگر یاد گرفته بود که هروقت از گرسنگی احساس ضعف کرد، چه بگوید: «خدایا، قُوتِ ما قوّت توست.»
چڪاوڪ [deranggah@]
۲
ابوالعبّاس قصّاب از قصّابان اهل فتوّت بود. به مریدانش توصیه می‌کرد به نَفْسشان عادت بدهند که به خودشان عیب بگذارد، چون جوانمرد کسی است که عیب را از خودش بداند. - سلیمان نبیّ جوانمرد بود؛ نگفت هدهد کجاست، گفت: «مَا لِی لَا أَرَی الْهُدْهُدَ؟؛ مرا چه شده که هدهد را نمی‌بینم؟» حاضر نشد حتّی بر حیوانی عیب بگذارد و بر خودش عیب گذاشت
کاربر ۱۹۲۲۰۲۸
۲
میرمحمّد دست به آسمان، خواست دعا کند که یکهو منصرف شد: «چیزی میان من و او نباید باشد. حتّی صبر هم حجاب است. صبر غیر از اوست و من خودم را با صبر محجوب نمی‌کنم.» نَفْس نعره کشید: «چه‌کار کردی؟» - اسم این کارم را می‌گذارم صبر بر صبر.
کاربر ۱۹۲۲۰۲۸
۲
«بندهٔ من، اگر به تو دنیا نداده‌ام، به‌خاطر این نیست که شایستگی‌اش را نداشته‌ای یا داشته‌ای و من در حقّت کوتاهی کرده باشم، به‌خاطر این است که دنیا شایستگیِ تو را ندارد و تو به آن حیف بودی. به کسانی داده‌ام که از من دورند، تو عزیزتر از آنی!»
کاربر ۱۹۲۲۰۲۸
۲
چشمی که دلی بَرَد به تاراج/ دانی که به سرمه نیست محتاج.
کاربر ۱۹۲۲۰۲۸
۲