جملات زیبای کتاب ماتروشکا | طاقچه
تصویر جلد کتاب ماتروشکاsubscriptionAvailable

کتاب ماتروشکا

نوع کتاب
۴.۱ امتیاز(از ۳۷ رأی)
پدیدآورندگان: 
شیما جوادی

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
گلابتون بانو
۱۰
فکر می‌کنی اگر مکان زندگی‌ات را عوض کنی، دوست‌هایت را، عادت‌هایت را، گذشته را، زخم‌هایت دست از سرت برمی‌دارند. غافل از اینکه همه با تو و با آدم‌های جدید در مکان‌های جدید مرتب تکرار می‌شوند.
نُهیٰ
۸
بیزارم از آدم‌هایی که تو را به مرز جنون می‌کشند و بیمارت می‌کنند، بعد با خون‌سردی می‌پرسند: «چرا دیوونه شدی عزیزم؟» زخمی‌ات می‌کنند، تکه‌تکه‌ات، بعد می‌گویند: «اِ! مردی؟ چرا؟»
کاربر ۱۶۳۱۵۹۸
۶
بعد از فارغ‌التحصیلی همهٔ دوست‌هایم را با هم کنار گذاشتم. آدم‌های قدیمی دردهای قدیمی را به یادم می‌آوردند. فکر می‌کنی اگر مکان زندگی‌ات را عوض کنی، دوست‌هایت را، عادت‌هایت را، گذشته را، زخم‌هایت دست از سرت برمی‌دارند. غافل از اینکه همه با تو و با آدم‌های جدید در مکان‌های جدید مرتب تکرار می‌شوند.
Nikooo
۶
«تو در حفره‌های توخالی درونت گیر کردی و بلد نیستی خودت رو نجات بدی. وقتی بلد نیستی برای خودت بجنگی و نجاتش بدی، چطور می‌تونی یه ممکلتی رو از خطر نجات بدی و براش بجنگی!»
نُهیٰ
۴
بازی عوض شده بود. همه‌مان عوض شده بودیم. اما زخم‌های آدم هیچ‌وقت عوض نمی‌شوند
نُهیٰ
۳
روزگار طبعت رو عوض می‌کنه. یاد می‌گیری با همه‌چیز بسازی، حتی دشمن‌هات.
کاربر ۱۶۳۱۵۹۸
۳
نگاهش شبیه روباهی مرده و تاکسیدرمی شده است: «نفوذی یعنی یک موجود نامرئی، یعنی کسی که وجود نداره و کسی حسش نمی‌کنه...» نگاه مرده‌اش را می‌دوزد به چشم‌هایم: «این موجود نامرئی، بیرونش هیچ وزنی برای اطرافش نداره، اما درونش اندازهٔ یک بشکهٔ چندتنی سنگینه...» با دست‌هایش حجمی را اطراف بدنش می‌کشد، انگار می‌خواهد حجم واقعی بدنش را به من نشان دهد. «اون هیچی نیست جز نمایندهٔ تمام هستی مملکتش.»
کاربر ۱۶۳۱۵۹۸
۲
سازمان امیرعلی را از من گرفت. بعد از آن، به فوبیای ازدست‌دادن عشق دچار شدم، توهم داشتن عشق‌های یک‌طرفه. ترسی که باعث می‌شد چیزهایی را که دارم، نبینم، مثل ماهان. از همان ابتدا که با او آشنا شدم، به روز رفتنش فکر می‌کردم. به روزی که نباشد. ترکم کند یا دوستم نداشته باشد.
شهید زهره بنیانیان
۱
به آدمی که سال‌ها بعد از مرگت برسد یا بعد از فروپاشی‌ات، می‌شود بعد از مدتی حرف‌هایت را بزنی، از خودت بگویی، اما برای آدمی که درست وسط ماجرا رسیده است، درست بالای جنازهٔ درب‌وداغانت نشسته و هی می‌پرسد خوبی، چطوری، نفس می‌کشی، نمی‌توانی وقتی توی شوک مردنی، بلند شوی و بگویی ببین، ماجرا از این قرار بود.
آلاء
۱
انگار همگی‌مان توی یک گرداب گیر کرده‌ایم و دور خودمان می‌چرخیم و چیزی گم کرده‌ایم. آدم‌هایی را که تا دیروز کنارشان با بی‌خیالی زندگی می‌کردیم، حالا منتظر گرفتن تن‌های بی‌جان و شسته‌شده‌شان بودیم.
fati
۱
تقصیر او نیست که سؤال‌های سخت می‌پرسد. تقصیر من است که همیشه از سؤالی که با چرا شروع شود، بدم می‌آید و به آن آلرژی دارم. آدم‌هایی که سؤالشان را با چرا شروع می‌کنند، دنبال یک جواب مفصل نیستند. فکر می‌کنند سؤالشان را باید مثل سؤال‌های تاریخ و جغرافیا، تک‌جمله‌ای و شسته‌ورفته جواب بدهی. اما جواب‌های من طولانی‌اند و مدام توضیح اضافه می‌دهم. نمی‌شود خلاصه‌شان کرد. اصلاً مگر زندگی را می‌شود خلاصه کرد؟ هرکس این کار را می‌کند، یا آدم باهوشی است یا زیادی تنبل.
آلاء
۰
سربازی زخمی هستم که دیگر جان ندارد برای مبارزه‌کردن. باید همین الان پرچم سفیدم را برایش ببرم بالا تا از روی جنازه‌ام رد شود برود پی کارش. حوصلهٔ گذشته را ندارم.
آلاء
۰
پوزخند می‌زنم. همیشه سر بزنگاه‌های زندگی، درست وقتی با سر افتاده‌ایم توی چاله، هیچ‌کداممان یادمان نمی‌آید چطور پایمان لغزیده است. اما مقصر را سریع و راحت پیدا می‌کنیم.
آلاء
۰
کسی عکسی در اینستاگرامش گذاشته بود. عکس دیواری بود که با خط کجی رویش نوشته شده بود: «دل‌تنگ چی‌ش می‌شی؟» باید می‌نوشتم دل‌تنگ همین تصویر، همین لبخند، همین...