
بریدههایی از کتاب ماتروشکا
۴٫۱
(۳۲)
فکر میکنی اگر مکان زندگیات را عوض کنی، دوستهایت را، عادتهایت را، گذشته را، زخمهایت دست از سرت برمیدارند. غافل از اینکه همه با تو و با آدمهای جدید در مکانهای جدید مرتب تکرار میشوند.
گلابتون بانو
بیزارم از آدمهایی که تو را به مرز جنون میکشند و بیمارت میکنند، بعد با خونسردی میپرسند: «چرا دیوونه شدی عزیزم؟» زخمیات میکنند، تکهتکهات، بعد میگویند: «اِ! مردی؟ چرا؟»
نُهیٰ
بعد از فارغالتحصیلی همهٔ دوستهایم را با هم کنار گذاشتم. آدمهای قدیمی دردهای قدیمی را به یادم میآوردند. فکر میکنی اگر مکان زندگیات را عوض کنی، دوستهایت را، عادتهایت را، گذشته را، زخمهایت دست از سرت برمیدارند. غافل از اینکه همه با تو و با آدمهای جدید در مکانهای جدید مرتب تکرار میشوند.
کاربر ۱۶۳۱۵۹۸
«تو در حفرههای توخالی درونت گیر کردی و بلد نیستی خودت رو نجات بدی. وقتی بلد نیستی برای خودت بجنگی و نجاتش بدی، چطور میتونی یه ممکلتی رو از خطر نجات بدی و براش بجنگی!»
Nikooo
بازی عوض شده بود. همهمان عوض شده بودیم. اما زخمهای آدم هیچوقت عوض نمیشوند
نُهیٰ
روزگار طبعت رو عوض میکنه. یاد میگیری با همهچیز بسازی، حتی دشمنهات.
نُهیٰ
نگاهش شبیه روباهی مرده و تاکسیدرمی شده است: «نفوذی یعنی یک موجود نامرئی، یعنی کسی که وجود نداره و کسی حسش نمیکنه...»
نگاه مردهاش را میدوزد به چشمهایم:
«این موجود نامرئی، بیرونش هیچ وزنی برای اطرافش نداره، اما درونش اندازهٔ یک بشکهٔ چندتنی سنگینه...»
با دستهایش حجمی را اطراف بدنش میکشد، انگار میخواهد حجم واقعی بدنش را به من نشان دهد.
«اون هیچی نیست جز نمایندهٔ تمام هستی مملکتش.»
کاربر ۱۶۳۱۵۹۸
سازمان امیرعلی را از من گرفت. بعد از آن، به فوبیای ازدستدادن عشق دچار شدم، توهم داشتن عشقهای یکطرفه. ترسی که باعث میشد چیزهایی را که دارم، نبینم، مثل ماهان. از همان ابتدا که با او آشنا شدم، به روز رفتنش فکر میکردم. به روزی که نباشد. ترکم کند یا دوستم نداشته باشد.
کاربر ۱۶۳۱۵۹۸
به آدمی که سالها بعد از مرگت برسد یا بعد از فروپاشیات، میشود بعد از مدتی حرفهایت را بزنی، از خودت بگویی، اما برای آدمی که درست وسط ماجرا رسیده است، درست بالای جنازهٔ دربوداغانت نشسته و هی میپرسد خوبی، چطوری، نفس میکشی، نمیتوانی وقتی توی شوک مردنی، بلند شوی و بگویی ببین، ماجرا از این قرار بود.
شهید زهره بنیانیان
انگار همگیمان توی یک گرداب گیر کردهایم و دور خودمان میچرخیم و چیزی گم کردهایم. آدمهایی را که تا دیروز کنارشان با بیخیالی زندگی میکردیم، حالا منتظر گرفتن تنهای بیجان و شستهشدهشان بودیم.
آلاء
سربازی زخمی هستم که دیگر جان ندارد برای مبارزهکردن. باید همین الان پرچم سفیدم را برایش ببرم بالا تا از روی جنازهام رد شود برود پی کارش. حوصلهٔ گذشته را ندارم.
آلاء
پوزخند میزنم. همیشه سر بزنگاههای زندگی، درست وقتی با سر افتادهایم توی چاله، هیچکداممان یادمان نمیآید چطور پایمان لغزیده است. اما مقصر را سریع و راحت پیدا میکنیم.
آلاء
کسی عکسی در اینستاگرامش گذاشته بود. عکس دیواری بود که با خط کجی رویش نوشته شده بود: «دلتنگ چیش میشی؟» باید مینوشتم دلتنگ همین تصویر، همین لبخند، همین...
آلاء
حجم
۳۶۰٫۱ کیلوبایت
سال انتشار
۱۴۰۱
تعداد صفحهها
۳۸۴ صفحه
حجم
۳۶۰٫۱ کیلوبایت
سال انتشار
۱۴۰۱
تعداد صفحهها
۳۸۴ صفحه
قیمت:
۶۵,۰۰۰
تومان