
کتاب نجیب بنی امیه
پدیدآورندگان:
علیرضا خواستارانتشارات:
انتشارات کتابستان معرفت٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30
عاطفه سادات
۶
«هیچ یادم نمیرود شبی از شبها خدیجه وحشتزده بر من وارد شد و چون علت را جویا شدم، فرمود: "شب گذشته در خواب دیدم خورشید مکه به صورت انسانی از آسمان هبوط کرده و وارد خانهٔ من شده. سپس تمامی قریش دستهدسته و فوجفوج برای عرض تبریک و شادباش به دیدارم آمدند."
Sabha
۴
حمزه بر ما وارد شد. سر شیری را از بدن جدا کرده و یالهای زرد آن را دور دستش پیچیده و چهرهاش برافروخته بود و نقابی به صورت داشت. شمشیر خود را حمایل کرد، بهطرف محمد آمد، مقابلش زانو زد و دست به گونهٔ رسولالله کشید. سپس اشک در چشمانش جمع شد: «چطور جرئت میکنند به تو هتاکی کنند در حالی که من هنوز زندهام؟!»
م.ظ.دهدزی
۳
«برای نشنیدن سخنان من فقط کافی است گوشهایت را بگیری، اما با بستن چشم و گوشت حقیقت تغییر نخواهد کرد.»
Melika.maleki
۲
زمزمهوار و شرمگین پرسیدم: «آیا امویان نیز میتوانند اسلام بیاورند؟ خدای تو ایمان مرا میپذیرد؟»
parishan
۲
شهادتین اگرچه دو جملهٔ ساده به نظر میرسید، اما بهواقع از آن لحظه بهبعد مرا وارد دنیای دیگری کرد. با جاریشدن آن جملات، تعهدات سفت و سختی بابت دنیای وحشی و مادی ماقبل خود میدادم.
baraniam
۲
غم چشمانش با آدمی حرف میزد. طره موهای بافتهشدهاش را از زیر معجرش پیچوتابی داد و گفت: «چرا این بازی پیدا و پنهان ما با قریش تمام نمیشود؟ گاه خیال میکنم خداوند ما را فراموش کرده که پیوسته مسلمین را به بلا و مشکلات مبتلا میکند.»
م.ظ.دهدزی
۲
«نامش فاطمه و لقبش زهراست. هرکس او را بیازارد، مرا آزرده و هرکس مرا بیازارد، خداوند را آزرده است!»
Melika.maleki
۱
محمد سلام داد و نمازش به پایان رسید. سپس بهطرف من چرخید و فرمود: «تو اولین نگارندهٔ بسم الله الرحمن الرحیم نزد خداوند و جبرائیل امین میباشی.»
Melika.maleki
۱
بیشک وسعت قلب او بهاندازهٔ کل شهر بود یا بهتر است بگویم کل حجاز. در حالی که خون خون ما را میخورد و شمشیر میزدی، دمی از ما جاری نمیشد، محمد قومش را دعای خیر میکرد و علی آمین آن را میگفت!
Sabha
۱
ثور را از این بابت ثور نام نهادهاند که چون گاوی رو به جنوب مکه کردهاست.
Sabha
۱
روز هم انگار با ما سر لج داشت. هر چقدر ما کند حرکت میکردیم و سعی داشتیم با غرقشدن در کار روزانه، شب را فراموش کنیم، ساعتها مانند سوارانی چابک از ما میگریختند
Mary
۱
بار اول وقتی از دلآشوبههایم برای محمد گفتم، لبخند زد و پاسخم داد: «لاتحزن ان الله معنا.» و دفعهٔ بعد هنگامی که طوفانی درونم به پا شد، به علیبنابیطالب رجوع کردم و او نیز پاسخ مشابهی داد: «اَلا بذکرالله تطمئن القلوب.»
baraniam
۱
«هیچ یادم نمیرود شبی از شبها خدیجه وحشتزده بر من وارد شد و چون علت را جویا شدم، فرمود: "شب گذشته در خواب دیدم خورشید مکه به صورت انسانی از آسمان هبوط کرده و وارد خانهٔ من شده. سپس تمامی قریش دستهدسته و فوجفوج برای عرض تبریک و شادباش به دیدارم آمدند."» عرق سردی بر پیشانیام نشست. جعفر هیجانزده به سخنانش گوش میداد. ورقه با دستهای لرزانش صحیفه را ورق زد و ادامه داد: «پس از آن بود که سیدهٔ قریش را به ازدواج با حضرت ختمیمرتبت بشارت دادم. از این رو خدیجه پیوسته خواستگاران نامدار عرب و عجمش را در آرزوی وصال با آخرین رسول الهی جواب میکرد.»
baraniam
۱
سعید با لباسهای خونآلود جلو آمد. موهای بلندش آشفته روی صورتش ریخته بود و جای ضرب و جرح معاویه و عمرو بر بدنش خودنمایی میکرد. عمر دستمالی از جیبش درآورد و بهسوی او گرفت: «آیا چیزی از آیات قرآن را حفظ کردهای؟» سعید دستمال ابریشمی را از او گرفت و سپس با حالی نزار، تنها به نشانهٔ تأیید حرفهای او سر تکان داد. لحن و صدای عمر کمی آرامتر شده بود. باز پرسید: «میتوانی آیاتی چند از آن را برایم تلاوت کنی؟»
لبهای سعید شروع به لرزیدن کرد و خواند: «اعوذ بالله من الشیطان الرجیم. بسم الله الرحمن الرحیم. سبح لله ما فی السماوات والارض.»
ISA
۱
امین مکه با شنیدن پیشنهاد جاه و مقام امویان، رگ پیشانیشان بهغضب باد کرد و فرمودند: «به خدا قسم اگر خورشید را در دست راستم و ماه را در دست چپم قرار دهند تا از دعوت به دین خدا دست بکشم، هرگز این کار را نخواهم کرد، مگر جان خویش را بر سر این معامله از دست بدهم!»
م.ظ.دهدزی
۱
«میدانی امینه، بعضی دردها دردهای مگو هستند. نامشان رویشان است، یعنی چیزهایی که نمیشود با دیگران درمیان بگذاری.»
م.ظ.دهدزی
۱
ما تنها مأمور به انجام تکلیف هستیم و نتیجه دست خداست.
م.ظ.دهدزی
۱
مرا به یک حدیث نبوی میهمان کرد: «اگر مسلمانی فریاد برادر مسلمان خویش را بشنود و به یاریاش نشتابد، از من نیست.»
parishan
۰
به قول پدرم، حکایت بنیامیه و بنیهاشم، حکایت دوقلوی بههمچسبیدهای بود که تنها خون، آنها را از هم جدا کرد!
parishan
۰
آن زمان پنج سال بیشتر نداشتم که خبر شکاف کعبه و ورود فاطمه بنت اسد به داخل آن زبانزد خاصوعام شد. پس از سه روز مادر و نوزاد از خانهٔ خدا خارج شدند. دیگران هرچه کردند، نتوانستند طی آن مدت مزاحم خلوت آن دو شوند. فاطمه چیزهای عجیبی میگفت، از سخنگفتن با هاتف غیب تا شنیدن صدای لبیک فرشتگان. قریشیان او را مسخره میکردند
parishan
۰
تنها علی دعوت نبی مکرم اسلام را لبیک گفت. از جا برخاست و دستانش را پیش برد تا با محمد بیعت کند: «یا رسولالله، من حاضرم با مال و جان و ناموس خویش در راه شما قدم بردارم.»
محمد به او لبخند زد و باز سؤال خود را میان جمعیت مطرح کرد، اما پاسخی نیامد و تنها علی که نوجوانی سیزدهساله بود، هر بار با شجاعت تمام پیش رفت تا با پسرعم خویش بیعت کند.
parishan
۰
ابوسفیان نگاه غضبناکی به پدر انداخت و بهسوی من چرخید: «افسوس و صد حیف با سعید رفاقت دیرینه دارم وگرنه میدادم همین امشب مقابل عاموخاص فلکت کنند تا بفهمی حکایت امیه و هاشم، حکایت دوقلوی بههمچسبیدهای است که تنها خون، آنها را از هم جدا میکند!»
parishan
۰
نوزاد را بوسیدند و رو به جماعت فرمودند: «نامش فاطمه و لقبش زهراست. هرکس او را بیازارد، مرا آزرده و هرکس مرا بیازارد، خداوند را آزرده است!»
Sabha
۰
رسولالله عصایش را به حالت انذار بهطرف قریش بالا آورد و طوری که صدایش به کل بیتاللهالحرام برسد، فریاد زد: «من ترسانندهٔ شما از عذابی دردناک هستم!»
Sabha
۰
آیینهای جدید سالهای سال در مکه رواج داشتهاند و سخن تازهای نیست که افکار شما را پریشان و مشوش ساختهاست. تا وقتی دو سلاح تاکستان و تجارت دست ماست، کسی یارای مقابله با ما را ندارد.»
Sabha
۰
«پس از ازدواج با محمد تمامیِ زنان قریش مرا طرد کردند و حالا هیچ غلام و کنیزی جز زید ندارم. آنهم بهسبب پسرخواندگی محمد، خود قبول زحمت کرد تا به رسولالله خدمت کند وگرنه امین مکه ایشان را همان روزهای اول ازدواجمان در راه خدا آزاد کرد.»
Sabha
۰
رسولالله دستهایش را به دعا بلند کرد و فرمود: «بارالها، آنان را به راه راست هدایت کن!»
بیشک وسعت قلب او بهاندازهٔ کل شهر بود یا بهتر است بگویم کل حجاز. در حالی که خون خون ما را میخورد و شمشیر میزدی، دمی از ما جاری نمیشد، محمد قومش را دعای خیر میکرد و علی آمین آن را میگفت!
Sabha
۰
بهطرف علی رفتم و او را سخت در آغوش گرفتم. بوی رسول خدا را میداد و چون او معطر بود. وقتی کنارش مینشستی، گویی نزد رسول خدا بودی، قلبت قرار و آرامش میگرفت و عطر حضور رسول خدا مشامت را پر میکرد. بارهاوبارها از دو لب مبارک رسولالله در مدح پسر ابیطالب شنیده بودم که میفرمود: «علی جان و نفس من است. علی خیر بشر و من ابا فقد کفر... . منزلت علی نزد من همانند منزلت من نزد خداوند است.»
Sabha
۰
وقتی علی به خانه برگشت، دیگر خیالم بابت جان امین مکه راحت شد
Sabha
۰
«جبرائیل امین از نزد خداوند متعال نازل شد و فرمود: "نام او را فاطمه بگذار که محبین او نجاتیافته از آتش هستند."»