
بریدههایی از کتاب هنوز می بینی مرا؟
۴٫۷
(۲۵)
هیچچیز سختتر از این نیست بین خدا و عشقت مجبور شوی یکی را انتخاب کنی، اما اگر در این امتحان سربلند شوی، خدا عشق واقعی را نشانت میدهد. چنان تو را عاشق خودش میکند که حاضر نباشی روی هیچکدام از حسهای شیرین این دنیا اسم عشق بگذاری. فقط این را با تمام وجودت از خدا بخواه.
کاربر ۱۶۳۱۵۹۸
کسی عزیز از دست میدهد، میگویند دورش را بگیرید دلش گرم شود؟ چون اگر نکنید، قالب تهی میکند.
کاربر ۱۶۳۱۵۹۸
تو شهیدی و صاحب مقام رَضِیَ اللّهُ عَنْهُمْ وَ رَضُوا عَنْهُ
بانویِ فاء
آدمها همیشه دنبال کسی هستند که یا بار تقصیراتشان را بر دوش او بیندازند، یا لااقل او را در سختیها شریک کنند و من یک آدم معمولی بودم که دلم لک زده بود برای تقسیم بار بچهها از روی شانهام بر شانهای دیگر.
کاربر ۱۶۳۱۵۹۸
به قول محمود درویش: اول آنکه، دوستت دارم. دوماً هرچه پیشآمد، اولاً را فراموش نکن.
FTM
«به قول امام، تا مبارزه هست، ما هستیم. تمام که نمیشود.»
کاربر ۷۲۲۵۴۵۸
دنیایی که حالا دیگر در آن حیوانها فخر رهاییشان را به آدمیزاد میفروختند
محمد
اگر جهنم خدا روی زمین قرار بود ظاهر شود، میشد عشق نافرجام.
گلناز
نگاهش را به ماه دوخت و گفت: «بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم/ همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم/ شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم/ شدم آن عاشق دیوانه که بودم»
گلناز
در دنیایی که دست حاج قاسم را از تنش جدا کردند، همان بهتر که کسی نتواند کسی را در آغوش بگیرد.
گلناز
مردها زن قوی نمیخواهند. آنها معمولاً دوست دارند همسرشان به آنها احساس نیاز کند. زنی که با رفتنشان دستوپایش را گم کند و با آمدنشان یک نفس راحت بکشند.
گلناز
صدای حاج قاسم پیچید توی سرم: «یقیناً کُلُهُ خَیر... یَقیناً کُلُهُ خَیر!
بانویِ فاء
نگاهی به آسمان آبی اواخر بهمن انداختم و زیر لب گفتم: «وَ هَلْ یرْحَمُ الضَّعیفَ اِلّا الْقَوِی»۱ (آیا کسی بر ضعیف رحم میکند جز قوی؟)
شهیده
عموی پدرم حکیم بود. همیشه میگفت گرمی شفاست. حالا غذای گرم میتوانید بخورید چه بهتر، اگر طبعتان گرم است، زیادهروی نکنید، اما گرمی را حذف نکنید. یک خرما، یک موز همیشه گوشهٔ اتاقتان باشد. نشد، عطر گرم بپاشید توی اتاق! گلاب، اسفند، دارچین بسوزانید بچرخانید توی اتاقها. هیچکدام اینها نشد، دل هم را گرم کنید. دل آدمها چطوری گرم میشود؟ با همین دیدوبازدیدها، با مهربانی، با عیادت.
FTM
جناب خدا! فهمیدم که با آن عظمتت چند دقیقه حمزه را مشغول گلدانی که هیچوقت به چشمش نیامده بود کردی تا دلم شور نبودنش را بزند و بفهمم اینهایی که برای خودم مصیبت کردهام و بهخاطرشان به هم میریزم در برابر آنهایی که بیمنت و بی سؤال به من بخشیدهای و فرشتگانت را ردیف کردهای برای محافظتشان هیچچیز نیستند. من اشارهات را گرفتم و بینهایت ممنونم،
گلناز
نگاهش را به ماه دوخت و گفت: «بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم/ همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم/ شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم/ شدم آن عاشق دیوانه که بودم»
بانویِ فاء
وَ اکفِنِی شَرَّ مَا لَا أُطِیقُ وَ أَعِنِّی عَلَی مَا أُطِیقُ...» (خدایا از شر آنچه طاقتش را ندارم، کفایتم کن و در آنچه تحملش را برایم قرار دادهای، یارم باش.)
رها
آدمها هرچقدر هم که بزرگ شوند، باز هم خانهٔ مادر برایشان نقطهٔ امن است، مثل اسفند که پدر میگفت خانه را آنقدر پر میکند از ملائک که جای نفسکشیدن نماند برای بدی. توی خانهٔ مادرها، انگار راه جولان نیست برای هرچیزی که بچهها را آزار دهد. کافی است چند دقیقه روی آن قسمت از قالی که آفتاب سر ظهر روی آن میتابد و گلهای آن را روی سایهٔ نرده میچیند و میرقصاند، چشمانم را روی هم بگذارم و به هیچچیزهای خنک و شرجی توی ذهنم فکر کنم تا کوه غصههای روی دلم از بین برود.
FTM
حجم
۲۶۴٫۹ کیلوبایت
سال انتشار
۱۴۰۳
تعداد صفحهها
۳۰۴ صفحه
حجم
۲۶۴٫۹ کیلوبایت
سال انتشار
۱۴۰۳
تعداد صفحهها
۳۰۴ صفحه
قیمت:
۷۵,۰۰۰
تومان