آگوست سالت را حتی قبلاز اینکه بدانم دوستداشتن چیست، دوست داشتم. نمیدانم این اتفاق کِی افتاد. وقتی در فاصلهٔ کوتاه بین دو ثانیه، جرقهای مثل تولد صدها ستاره راهش را به جانم پیدا کرد. از آن موقع به بعد هر روز به رنگ نور خیرهکنندهٔ عشق بود و بهدنبال خودش میکشاندم و غرقم میکرد و برایم مهم نبود. اگر غرقشدن این بود، پس تا پایان عمرم یک جرعه هوای دیگر هم نمیخواستم.