
٪۵۰
کاربر ۸۸۲۶۵۱۷
۴
و باد کلمهها را با خود برد.
کاربر ۸۸۲۶۵۱۷
۴
شاید دلیل اینکه نتوانسته بودیم چنین چیزی را باور کنیم، این نبود که حقیقت نداشت. شاید بهاینخاطر بود که باورکردنش خیلی تلخ بود.
کاربر ۸۸۲۶۵۱۷
۴
به صورتش نگاه کردم و هفت گوشهٔ ستارهٔ سبزی را که در عنبیهٔ چشم چپش میدرخشید، دنبال کردم. آخرین باری که اینقدر به او نزدیک ایستاده بودم، داشتم شکل این ستاره را از بر میکردم و الگویش را بهشکل تکخاطرهٔ مخدوشنشدهای به هم میبافتم تا هنگام رفتن با خودم ببرم.
کاربر ۸۸۲۶۵۱۷
۳
با او حس میکردم در خانهام.
کاربر ۸۸۲۶۵۱۷
۲
در نهایت فهمیدم همه فقط منتظریم تا بمیرد.
کاربر ۸۸۲۶۵۱۷
۲
نمیدانستم کدام بدتر بود: دلسوزی یا بدگمانی.
کاربر ۸۸۲۶۵۱۷
۲
او زبانی بود که هنوز خواندنش از یادم نرفته بود.
peg
۲
«وردی برای شکستن و وردی برای ترمیمکردن هست. ولی هیچ وردی برای فراموشی وجود نداره.»
peg
۱
با صدای متزلزلی گفت: «ازت دفاع کردم» و قطره اشکی از گونهاش لغزید: «ازت دفاع کردم، وقتی هیچکس دیگهای این کار رو نکرد.»
کاربر ۸۸۲۶۵۱۷
۰
زیر لحاف تخت آگوست نشسته بود.
کاربر ۱۹۰۳۸۹۰
۰
چیزهایی وجود داشتند که بخشی از وجودتان میشدند و دیگر مهم نبود چقدر آزارتان دهند.
کاربر ۶۹۵۵۱۹۵
۰
اینقدر عمر کرده بودم که بدانم بعضی روحها تا ابد دست از سر آدم برنمیدارند.
peg
۰
اگر مادربزرگم را نمیشناختم، خوشحال میشدم که نمیتوانست اشکم را ببیند؛ ولی او حسهایی داشت که بقیهٔ نداشتند. آلبرتین میتوانست صدای نازک و نامحسوس درد را از دوردست تشخیص دهد.
peg
۰
واقعاً چیزی به اسم کابوس وجود ندارد. رؤیاها پیامهای مختلفی بههمراه داشتند و بعضی از آنها ناخوشایند بودند؛ ولی بااینحال آنها هم پیام داشتند.
peg
۰
هر روز وقتی خورشید پایین میرفت، از این میترسیدم که درد دوباره سراغم بیاید.
شبها دو دسته بودند، شبهای بد و شبهای وخیمتر؛ ولی تکتک آنها را بهتنهایی گذراندم.
peg
۰
چندین بار به این فکر کردم که چطور فکر میکنی بچهت رو میشناسی و بعد اون کاری میکنه که میترسوندت، کاری که درِ سیاهی رو باز میکنه.
peg
۰
انگار بدنم نمیتوانست حسی را که مدت زیادی با آن زندگی کرده بود، فراموش کند.
peg
۰
بارها و بارها به این فکر کرده بودم که وجود امری ادامهای از وجود خودم است، مثل بخشی از وجودم که خارج از من زندگی میکرد.
peg
۰
گاهی مرگ تنها چیزیه که میتونه چیزها رو درست کنه.»
peg
۰
درد در وجودم مثل این بود که شیشهشکستههایی را محکم در مشتتان فشار دهید. میدانستم که باعث خونریزی میشود، آن هم هر روز و همیشه. ولی همچنان نمیتوانستم دستم را باز و رهایش کنم؛ چون عشق من از آن عشقهای معمولی نبود.
peg
۰
اگه رابطهمون وجود نداشت، همهچیز خیلی سادهتر میشد.»
ولی وجود داشت و واقعی بود، اینقدر واقعی که به یک پیچک کُشنده و خاردار تبدیل شده بود. فرقی نمیکرد آن را چند بار از ریشه بیرون میکشیدم، دائم از نو رشد میکرد.
peg
۰
«چون هنوز یهجورهایی بهت وابستهم. اگه پیشم نباشی، انگار یه بخشی از وجودم نیست. سالها فکر میکردم این حس از بین میره؛ ولی نرفت.»
peg
۰
حالا از آنوقتی که اینجا آمده بود، بیشتر شبیه آگوستی بود که میشناختم: آگوست من.
برای یک لحظه، تمام اتفاقهایی که پساز آخرین بار که اینطور پیشش بودم رخ داده بود، از بین رفت و از قلمروِ زمان پاک شد و تمام دنیا که بعداز رفتنش از هم پاشیده بود، به هم پیوست.
peg
۰
آگوست مثل دردی در وجودم بود که هیچوقت آرام نمیشد، دردی که نمیخواستم از آن رها شوم.
peg
۰
آگوست سالت را حتی قبلاز اینکه بدانم دوستداشتن چیست، دوست داشتم. نمیدانم این اتفاق کِی افتاد. وقتی در فاصلهٔ کوتاه بین دو ثانیه، جرقهای مثل تولد صدها ستاره راهش را به جانم پیدا کرد. از آن موقع به بعد هر روز به رنگ نور خیرهکنندهٔ عشق بود و بهدنبال خودش میکشاندم و غرقم میکرد و برایم مهم نبود. اگر غرقشدن این بود، پس تا پایان عمرم یک جرعه هوای دیگر هم نمیخواستم.
peg
۰
از همان بار اول که او را بوسیدم، همان بار اول که به او گفتم دوستش دارم. نمیتوانستم کار دیگری بکنم؛ چون به او تعلق داشتم، همیشه به او تعلق داشتم. اگر قرار نبود این موضوع را به زبان بیاورد، خودم این کار را میکردم.
peg
۰
چیزهایی وجود داشتند که بخشی از وجودتان میشدند و دیگر مهم نبود چقدر آزارتان دهند.
peg
۰
بهخاطر داشتن دوستی که واقعاً باور دارد میتوانم از پس هر کاری که اراده کنم بربیایم، بسیار خوشحالم، دوستی که وقتی ترس به من غلبه میکند و نمیگذارد خواست قلبیام را دنبال کنم، ساکت نمیماند.