«فقط باهاش کنار بیا، اگه تسلیم ترس بشی هیچ وقت نمیتونی به هیچ چیز غلبه کنی.»
مریم رضائی؛
هیچ کس، هیچ کس، به جز دوندهها اجازه نداره بره تو هزارتو. قانون رو بشکن، بعد اگر گریورها نکشتنت، ما خودمون میکشیمت.
مریم رضائی؛
حالا حتی بعد از فرار هم روزهای دلگیری در انتظار آنها بود. زندگیای سرشار از غم و اندوه.
کاربر ۱۱۲۰۶۶۳۹
چاک گفت: «تو اونو کشتی.» خندید، انگار که کشتن همین یک گریور تمام مشکلات را حل کرده بود.
توماس زیرلب گفت: «خیلی هم سخت نبود.»
مریم رضائی؛
تو هر شرایطی فقط زنده بمون. باشه؟
Blue
احساسات مختلفی درونش در جنگ بودند تا اختیار قلب و ذهنش را به دست بگیرند. گیجی. کنجکاوی. وحشت. ترس. اما احساسی که بر همهٔ اینها غلبه کرد احساس ناامیدی محض بود. انگار دنیا برایش به پایان رسیده بود
Blue
تو هر شرایطی فقط زنده بمون. باشه؟»
Blue
همیشه به مرگ بگیر تا به تب راضی بشن.
Blue
«تنها چیزی که میخوام یه روز معمولییه، یه روز که فقط استراحت کنم.»
Blue