نیوت پرسید: «تامی گرسنهای؟»
توماس سؤال نیوت را باور نمیکرد: «گرسنه؟ بعد از چیزی که دیدم میخوام بالا بیارم. نه، اصلاً گرسنهام نیست.»
نیوت فقط لبخند زد: «خب، من هستم شنک. بیا بریم ببینیم چی از ناهار مونده. باید با هم حرف بزنیم.»
«یه جورایی میدونستم میخوای این رو بگی.» مهم نبود چه کار میکند، هر چه جلوتر میرفت، بیشتر و بیشتر با مسائل بیشه درگیر میشد.