
٪۵۰
کتاب خاک کارخانه
پارچههای ناتمام چیتسازی بهشهر و سرگذشت آخرین کارگران
پدیدآورندگان:
شیوا خادمیانتشارات:
نشر اطراف٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30
نیلوفر
۲۷
آخرینها هیچوقت هشدار نمیدهند کی از راه میرسند. آخرین جمله، آخرین لبخند، آخرین سوت، آخرین بازدم، آخرین فرو بستن پلک.
نیلوفر
۶
آغاز هر ماجرا سختترین قسمتش است
آرزو
۴
هاین از معلمی دست کشید تا به عنوان عکاس تحقیقی به استخدام کمیتهٔ ملی کار کودک درآید و به نقاط مختلف آمریکا سفر کند و شرایط کاری کودکان در صنایع مختلف را به تصویر بکشد. عزیزجون هم بهراحتی میتوانست در یکی از قابهای درخشان هاین قرار بگیرد، اما او ساکن یکی از شرقیترین شهرهای مازندران بود و هاین در آمریکا. هاین به کمک دکمههایی که با فاصلههای معین زیر کتش دوخته بود، قد کودکان را اندازه میگرفت و اطلاعات و سنشان را پنهانی در دفترچهای یادداشت میکرد.
نیلوفر
۴
بیخبری شاید خوشخبری است.
نیلوفر
۱
تلاش میکنم شنیدهها را روی بند حافظهام محکم گیره بزنم تا باد فراموشی آنها را این ور و آن ور نبرد.
نیلوفر
۱
به گمانم اشیا برایش آرامشی میآفرینند که انگار از آدمها ساخته نیست.
نیلوفر
۱
حضور آدمها شکل و شمایلِ خاطره را تغییر میدهد. گاهی خاطره چون جنینی نارس، در پوستهاش خشک و چروکیده میشود و گاه نرمنرمک و بههنگام، پوسته را میدرد و متولد میشود.
Behzad Ezzati
۱
«دوندی جان؟» یعنی «میدانی جانم؟». برای مازندرانیها «جان» کاربردی فراتر از عزیزم دارد؛ یک جور محبت و دوست داشتن بیغلوغش.
Behzad Ezzati
۱
مادر، ببخشید شیرینی ندارم. هفتهای دو بار میرم سارو، سر مزار. عزیزام همه زیر خاکن. حتی کارخونه. وقتی کارخونه رو پشتورو کردن، من از بازار روز برمیگشتم. دیدم اونجا که کارخونه بوده، انگار زلزله شده، شبیه عکسایی که توی تلویزیون از زلزلهٔ منجیل دیده بودم. همهچیز خراب و ریخته. یادمه یه تلویزیون افتاده بود وسط حیاط کارخونه، وسط اون همه خاک. همونجا میوههایی که خریده بودم رو گذاشتم پایین، نشستم روی زمین، زدم زیر گریه. گریه کردما. گفتم خدایا، من نونم رو اینجا میخوردم. گفتم خدایا، چه روزایی رو اینجا گذروندم. انگار خونهخراب شده بودم. فقط خدا رو صدا میکردم، تا یه خانمی اومد زیر بغلم رو گرفت. بعد از اون هم هر وقت از جلوی کارخونه رد میشم، بدون استثنا دیوارهای کارخونه رو میبوسم. خدا به سر شاهده.
نیلوفر
۰
خاطرهها مهمن، اونا هم که گم نمیشن
