همیشه به من میگفتی هیچوقت به کسی لذت دیدن اشکهایت را نده. اگر لبهٔ پرتگاه هم بودم، بهم میگفتی که خیلی محشرم و باید قوی باشم.
اگر اینجا کنارم بودی، گریه نکردن راحت بود؛ اما در تنهایی خیلی سختتر است. بااینحال، حق با توست. مهم نیست چه اتفاقی افتاده است، نباید بگذاری بفهمند چه تأثیری رویت گذاشتهاند؛ چون در آن صورت آنها برنده میشوند.
به همین دلیل با سری برافراشته به اتاقم برگشتم. نگذاشتم احساس رضایت کنند. باید به من افتخار کنی.